خلاصه داستان : فرحانه که دوازده سال پیش به اجبار از محله سرسبز کودکیاش در کرج (بنبست پرواز) و همبازی دوران کودکیاش جدا شده و به یزد آمده است، اکنون پس از رهایی از یک رابطه سمی و طلاق توافقی، تلاش میکند با تدریس، مربیگری ورزش و مراقبت از برادر معلولش، آرامش را به زندگی خود بازگرداند. اما با ارسال یک فیلم خصوصی بیاجازه از رقص او برای خانوادهاش و دریافت پیامها و نامههای تهدیدآمیز از سوی فردی ناشناس، امنیت و آبروی او در خاندان سنتی فرازمند به خطر میافتد. در اوج تنهایی و بیپناهی، فرحانه در کلانتری بهطور اتفاقی با «هومان»، همان پسرک همبازی کودکیاش روبهرو میشود؛ مردی که سالها پیش همه گناهها را در حادثهای تلخ به گردن گرفت و باعث جدایی دو خانواده شد، و حالا با تمام وجود میخواهد سپر بلای فرحانه در برابر تهدیدها باشد...