خلاصه داستان : روی صندلیهای فلزی سرد فرودگاه نشسته بود و نمیدانست به کجا برود. چمدان کوچک و کولهپشتیاش را از روی زمین برداشت و با قدمهای سنگین و آهسته از فرودگاه بیرون رفت. حتی پول ایرانی هم نداشت که بتواند با تاکسی ویژه فرودگاه جایی برود. به همین دلیل به رانندههایی که منتظر بودند او سوار تاکسیشان شود، بیمحلی کرد و قدمزنان رفت. میدانست راه آنجا برای پیادهروی مناسب نیست، اما با پولش کجا میتوانست برود؟ حتی اگر سوار ماشین هم میشد، مقصدی نداشت. هوای پاییز تهران خیلی سرد شده بود و او که فقط یک مانتوی مشکی کوتاه، که چند سال پیش خریده بود، به تن داشت، حسابی سردش شده بود. سرش پایین بود و آهسته قدم برمیداشت. صدای بوق ماشین باعث شد سرش را بالا بیاورد و به ماشین نگاه کند. یک تاکسی زرد رنگ بود.