رمان راز گل بهار نارنج

- تعداد صفحه : 584
- ژانر : دانلود رمان خانوادگی ، دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : داستان در بن بست بهار در فضایی سنتی و صمیمی شکل میگیرد، نگار دختر جوانی که در یک عکاسی کار میکند با از دست دادن خانواده بار سنگین نگهداری از برادر سندروم داون و مادربزرگش را به دوش میکشد این بین مردد بین انتخاب یک عشق قدیمی یعنی شهابی که پسر عطار محل است و هومن صاحب اتلیه قرار میگیرد و باتوجه به شرایطش هومن که اوضاع مالی بهتری داشته انتخاب میکند اما طولی نمیکشد با فهمیدن رابطه هومن و یک زن دیگر در مسیر پشیمانی از انتخاب خود قرار میگیرد و اینکه حالا و با برگشت ازین راه همچنان شهاب او را خواهد پذیرفت؟
دانلود رمان راز گل بهار نارنج اثری از ویدا چراغیان
گوشه ای از رمان راز گل بهار نارنج:
پشت شیشه نگه داشته بود. این جور وقتها حال عزیزه از همیشه بدتر میشد. تنهایی همیشگی سینا از یک طرف و شرایط خاص و دشوار پسرک از سوی دیگر دلش را با غمی سنگین از جا میکند. مشغول پخت و پز بود اما همهی حواسش پی سینا و اندوه کودکانهاش میدوید. پیرزن آهی کشید و نگاهش را از سینا گرفت.
شعلهی گاز را خاموش کرد. درد آرتروز بیتابش کرده بود و این روزها ریتم نفسهایش هم گاهی پس و پیش میشد. لنگ لنگان از آشپزخانه بیرون آمد و پشت سر سینا ایستاد و از پشت شیشه نگاهی به پسربچه هایی که هیجان زده دنبال توپ میدویدند انداخت. فقط خدا میداند آن لحظه برای سینای مظلومش چه بلوایی در دلش به پا بود. خم شد و به موهای نرم و زیتونی رنگ سینا بوسه زد. وقتی لب باز کرد صدایش کم جان و غمگین بود:
-دلت میخواد بری پیششون عزیزه؟
همین جمله ی کوتاه کافی بود تا سینا سمت او سر بچرخاند و نگاه حسرت بارش به یک صدم ثانیه رنگ عوض کند و پر از قدر دانی شود. مگر دلش از سنگ بود این پیرزن دلشکسته که معنی این نگاه معصومانه را نفهمد! لبخندی به روی سینا زد و همزمان گوشه ی لبانش از بغض لرزید. هنوز هم بعد از هفت سال وقتی ذهنش به آن روز تلخ و نحس نقب میزد همهی وجودش تب میکرد. بزاق دهانش را پرصدا فرو داد و بغضش را پس زد:
-برو عزیزه …فقط یه گوشه وایسا تماشا کن باشه؟ … یه وقت جایی نری …نگارم یه کم دیگه میرسه. هر وقت اومد باهاش بیا بالا. باشه؟…
صدای باشه گفتن سینا را نشنید. فقط خنده ی عمیق چهره اش را دید و وقتی به خودش آمد صدای لخلخ دمپاییهای سینا که از پله های ساختمان پایین میرفت فضای راه پله را پر میکرد. نگاهش دورتا دور خانه چرخی زد و جای خالی عزیزانش به دلش چنگ انداخت. خانه ای که بعد از فوت اوس رحیم، همسر خدابیامرزش، سقفی شد برای دختر و دامادش که زندگی مشترکشان را از همان جا شروع کنند و نگار و سینا همان جا متولد شوند و عزیزه تمام آن سالها شاهد خوشبختیشان باشد.
باز چشمانش نمناک شد و نفسش سنگین و پر حسرت بیرون زد. همانطور لنگ لنگان به آشپزخانه برگشت و دوباره زیر قابلمه را روشن کرد. بوی داغی آرد که به مشامش خورد طاقت از کف داد و اشک روی گونه های بیرنگ و سردش پایین چکید. هفت سال بود که این صفحه از تقویم برایش عذاب جهنم بود. همیشه شنیده بود که داغ اولاد هیچ درمانی ندارد اما هفت سال بود که بعد از آن تصادف وحشتناک معنی این جمله را با بندبند وجودش حس کرده بود. شعلهی گاز را کم کرد و با قاشق چوبی تابی به آرد تفت دادهی توی قابلمه داد. حمد و سوره ای که زیر لب میخواند مثل همیشه بغضآلود و دردناک بود و گاهی انگار کسی توی سرش میگفت: «بعد از رفتن دختر و دامادت چطور هنوز زنده ای؟.»!
رمان راز گل بهار نارنج
👑 اشتراک ویژه VIP
با تهیه اشتراک ویژه، به تمام رمانهای سایت بدون محدودیت دسترسی داشته باشید.