رمان گره سرنوشت

- تعداد صفحه : 1178
- ژانر : دانلود رمان اجتماعی ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : عطری از شمعدانیهای تهران، خنکای مهآلود لندن و دیوارهای سنگیای که میان دو دنیا فاصله انداختهاند! مریم دختری از جنس اصالت و سادگی است، با قلبی زلال که روزگارش در کوچهباغهای تهران میگذرد. در آن سوی دنیا، سهیل بعد از دوازده سال دوری و غرق شدن در زرقوبرقِ خاکستری غربت، خسته و زخمخورده برای التیام روحش به وطن برمیگردد. اما این بازگشت آرام، طوفانی بزرگ به پا میکند؛ تقابل میان عطر خاطرات و غرور پول، طعنههای سنگین طبقاتی و دیوارهای بلندی که خانوادهها ساختهاند. آیا دستهای تقدیر میتوانند این گره کور را به عشق باز کنند، یا فاصلهها همیشگی خواهد شد؟ روایت این دلدادگی پرفرازونشیب را از دست ندهید!
دانلود رمان گره سرنوشت اثری از فاطمه مرادی
معرفی رمان «گره سرنوشت»
- ژانر: عاشقانه، درام
- نویسنده: فاطمه مرادی (فاطیما)
خلاصه داستان: رمان «گره سرنوشت» روایتی جذاب و پرماجرا از تاروپود زندگی و تقدیر آدمهاست. داستان با زندگی دختری به نام «مریم» آغاز میشود؛ دختری ساده و احساساتی که پس از فوت مادرش، وابستگی عمیقی به پدر مهربانش دارد و روزگار را در کوچهپسکوچههای خاطرات و دوستی عمیقش با «ستاره» سپری میکند.
اما کتاب سرنوشت همیشه طبق یک خط صاف پیش نمیرود؛ گاهی مسیر زندگی آدمها بهطور ناخودآگاه با یکدیگر «گره» میخورد؛ گرهای کور که باز کردنش نیازمند پشت سر گذاشتن خاطرات تلخ، رازهای پنهان گذشته و تقابل میان سنتها و احساسات است. این رمان داستانِ گذر از فصلهای سخت زندگی، پیدا کردن معنای عشق واقعی و پذیرش این حقیقت است که گاهی کتاب زندگی دو نفر از همان ابتدا با یک جلد نوشته شده است.
برشی از متن رمان (صفحات ۱۰ تا ۱۲):
«با چرخش کلید داخل قفل اومد و در باز شد؛ کمی کنار رفت تا ببینه کیه که در رو باز کرده. چشمش به پاهای مردونه افتاد این کفشها رو میشناخت کفشای پدرش بود. به به ببین کی اومده خونه چطوری دختر بابا؟ سرش رو بالا نگرفت حرفی هم نزد فقط بینیش رو بالا کشید نمی خواست پدرش اون رو تو این حال ببینه اما پدرش فهمید و کنارش نشست و دست دور شانه ی دخترش انداخت. مریم جان بابا چی شده؟! بالاخره سرش رو بلند کرد و به صورت مهربون پدرش نگاه کرد: حاج بابا… جانم بابا چی شده؟ سکتم دادی دختری چی شده؟ خودش رو بغل پدرش انداخت و بلند تر از قبل گریه کرد حالا پناه داشت و ناز کش پدرش می تونست اون رو آروم کنه دل دخترک برای مادرش تنگ شده بود و بونه ی مادر می گرفت. حاج بابا دلم برات تنگ شده بود چرا اومدم خونه نبودی؟ کجا رفتی؟ حاج بابا لبخندی زد و دست دیگش رو دور دخترش حلقه کرد و سرش رو بوسید: دل دختری یعنی برای باباش تنگ شده؟! نمی دونستم که امروز میای خبر نداده بودی بابا.»
رمان گره سرنوشت
👑 اشتراک ویژه VIP
با تهیه اشتراک ویژه، به تمام رمانهای سایت بدون محدودیت دسترسی داشته باشید.