خلاصه داستان : روایتِ دخترکی خوزستانی از قوم عرب، که به رسم طایفه و عشیره اش به عقد اجباری پسر عمویش در می آید
این ازدواج دوام چندانی ندارد و به طلاق ختم می شود...
حال پریناز مجبور است برای ادامه ی زندگی اش سخت تلاش کند
تلاشهای او راه به جایی نمی برند و به اجبار صیغه میشود
صیغه ی یک شبه با مهریه ی بالا!
اما داستان به همان یک شب رابطه ختم نمی شود
فیلم روابط خصوصی او با مردی که خیال میکرد تنها برای یک شب همسر موقتش است دست به دست میچرخد... دختری که حتی سن و باکرگی اش را هم به او دروغ گفته بود و از نظر آن مرد خشن و سنگی غیر قابل اعتماد بود‼️
تقابل مردی از جنس خشونت، که لقب گرگ وال استریت را یدک می کشد با دخترکی تنها و بی دفاع...
❗️هشدار
این رمان بر اساس زندگی واقعی، بی پرده نوشته شده است.
لطفا برای خواندن داستان به گروه سنی18+ سال رعایت شود!
🪄 به قلم صبا مرادی
📚ژانر رمان : عاشقانه اجتماعی مافیایی
📖 پارتهای رمان
📦 مجموع پارتها: 105 پارت
#پارت1 نیازمند عضویت
به نام یاری دهنده رمانِ(پــــــرینــــاز) #پریناز نفسش بند آمده بود و صدایِ چلیک چلیکِ دندان هایش به رویِ هم لحظه ای متوقف نمی شد. دهانش مثلِ چوبِ خشک شده بود و قلبش از شدتِ وحشت، ضربان جا می انداخت! حتی جرئت نداشت که بگوید؛ کسی...
به نام یاری دهنده رمانِ(پــــــرینــــاز) #پریناز نفسش بند آمده بود و صدایِ چلیک چلیکِ دندان هایش به رویِ هم لحظه ای متوقف نمی شد. دهانش مثلِ چوبِ خشک شده بود و قلبش از شدتِ وحشت، ضربان جا می انداخت! حتی جرئت نداشت که بگوید؛ کسی...
🔒 نیاز به ورود / ثبتنام
این پارت رایگان است، اما برای مطالعه آن باید عضو سایت باشید.
#پریناز باید چه غلطی می کرد؟! اصلا کاری از دستش ساخته بود؟! نه! معلوم بود که نبود. بغضش را قورت داد و مچ دستانِ از پشت بسته شده اش را سعی کرد تکان دهد. درد داشت به ساق دست هایش کشیده می شد؛ ندیده مطمئن...
#پریناز باید چه غلطی می کرد؟! اصلا کاری از دستش ساخته بود؟! نه! معلوم بود که نبود. بغضش را قورت داد و مچ دستانِ از پشت بسته شده اش را سعی کرد تکان دهد. درد داشت به ساق دست هایش کشیده می شد؛ ندیده مطمئن...
🔒 نیاز به ورود / ثبتنام
این پارت رایگان است، اما برای مطالعه آن باید عضو سایت باشید.
#پریناز صدایِ خنده یِ منزجر کننده یِ مرد، دختر را بیشتر در خود جمع کرد. سرش را تویِ گودی گردنش فرو کرد و بی صدا اشک ریخت. ای کاش مردک برود! حاضر بود از سرما بمیرد و دیگر صدا نزند. صدایِ مرد را باری دیگر...
#پریناز صدایِ خنده یِ منزجر کننده یِ مرد، دختر را بیشتر در خود جمع کرد. سرش را تویِ گودی گردنش فرو کرد و بی صدا اشک ریخت. ای کاش مردک برود! حاضر بود از سرما بمیرد و دیگر صدا نزند. صدایِ مرد را باری دیگر...
🔒 نیاز به ورود / ثبتنام
این پارت رایگان است، اما برای مطالعه آن باید عضو سایت باشید.
#پریناز مثلا سهمش از این زندگی دختر و پسرِ کوچکی می شد که قرار نبود کوچک ترین فرقی بینشان قائل شود…بچه هایش به مدرسه می رفتند و همسرش سرکار. با عشق برایشان غذا می پخت و زنانگی می کرد… دختر میانِ خلسه ی آرزو هایش...
#پریناز مثلا سهمش از این زندگی دختر و پسرِ کوچکی می شد که قرار نبود کوچک ترین فرقی بینشان قائل شود…بچه هایش به مدرسه می رفتند و همسرش سرکار. با عشق برایشان غذا می پخت و زنانگی می کرد… دختر میانِ خلسه ی آرزو هایش...
🔒 نیاز به ورود / ثبتنام
این پارت رایگان است، اما برای مطالعه آن باید عضو سایت باشید.
#پریناز دختر پر درد نالید و قبل از آنکه به التماس بی افتد، صدایِ عربده یِ مرد چهار ستونِ بدنش را لرزاند. – که آبرویِ من و میبری؟! چی شد که تصمیم گرفتی همچین حماقتی کنی هان؟! پوستت رو می کنم پریناز… پوستت رو می...
#پریناز دختر پر درد نالید و قبل از آنکه به التماس بی افتد، صدایِ عربده یِ مرد چهار ستونِ بدنش را لرزاند. – که آبرویِ من و میبری؟! چی شد که تصمیم گرفتی همچین حماقتی کنی هان؟! پوستت رو می کنم پریناز… پوستت رو می...
🔒 نیاز به ورود / ثبتنام
این پارت رایگان است، اما برای مطالعه آن باید عضو سایت باشید.
#پریناز *دو ماه قبل* – اسمت چیه؟ اسم و فامیلت عزیزم؟! – پریناز… پرینازِ خلـج. – چند سالته؟ می دونی که باید مطلقه باشی حتما؟! باکره که نیستی؟ – بیست و یک سالمه… مطلقم! – به قصدِ ازدواج یا صیغه؟! پوزخندی کنج لبانِ کوچکش نشست....
#پریناز *دو ماه قبل* – اسمت چیه؟ اسم و فامیلت عزیزم؟! – پریناز… پرینازِ خلـج. – چند سالته؟ می دونی که باید مطلقه باشی حتما؟! باکره که نیستی؟ – بیست و یک سالمه… مطلقم! – به قصدِ ازدواج یا صیغه؟! پوزخندی کنج لبانِ کوچکش نشست....
🔒 نیاز به ورود / ثبتنام
این پارت رایگان است، اما برای مطالعه آن باید عضو سایت باشید.
#پریناز لب های دختر به پوزخندی نشست. آمده بود به تمامیِ اعتقادات و باور هایش چوبِ حراج بزند. هفتصد تومان برای آن زیادی ناچیز می آمد. دلش رضایت نمی داد برای هفتصد تومان زیر خواب یک مرد شود. اگر می خواست این حلالِ شرعی و...
#پریناز لب های دختر به پوزخندی نشست. آمده بود به تمامیِ اعتقادات و باور هایش چوبِ حراج بزند. هفتصد تومان برای آن زیادی ناچیز می آمد. دلش رضایت نمی داد برای هفتصد تومان زیر خواب یک مرد شود. اگر می خواست این حلالِ شرعی و...
🔒 نیاز به ورود / ثبتنام
این پارت رایگان است، اما برای مطالعه آن باید عضو سایت باشید.
#پریناز بدنش داغ بود و دیگر در آن لباس نازکِ پالتو نما، احساسِ سرما نمی کرد! – خانم تو رو خدا… من این کاره نیستم. دوست ندارم صدبار دیگه اینکارو بکنم تا اون پولی که میخوام جمع شه… یکی رو معرفی کنید سختش نباشه پول...
#پریناز بدنش داغ بود و دیگر در آن لباس نازکِ پالتو نما، احساسِ سرما نمی کرد! – خانم تو رو خدا… من این کاره نیستم. دوست ندارم صدبار دیگه اینکارو بکنم تا اون پولی که میخوام جمع شه… یکی رو معرفی کنید سختش نباشه پول...
🔒 نیاز به ورود / ثبتنام
این پارت رایگان است، اما برای مطالعه آن باید عضو سایت باشید.
#پریناز سرِ زن به جستجو پرداخت و اطرافش را وارسی کرد و اینبار صدایش را پایین آورد. – یه سری قوانین داره فقط. اگه قبول کنی پول خوبی به جیب می زنی. لب های خشکِ دخترک آرام به پچ پچ افتاد. دلشوره داشت… می ترسید...
#پریناز سرِ زن به جستجو پرداخت و اطرافش را وارسی کرد و اینبار صدایش را پایین آورد. – یه سری قوانین داره فقط. اگه قبول کنی پول خوبی به جیب می زنی. لب های خشکِ دخترک آرام به پچ پچ افتاد. دلشوره داشت… می ترسید...
🔒 نیاز به ورود / ثبتنام
این پارت رایگان است، اما برای مطالعه آن باید عضو سایت باشید.
#پریناز هر چه او بیشتر طفره می رفت؛ بیشتر احوالاتش دچارِ چالش می شد و به فراز و فرود می افتاد! اینکه فکر می کرد آن مردِ ناشناس و به حتم، عجیبی و غریبی که تا به حال او را ندیده تنها شانس و راهِ...
#پریناز هر چه او بیشتر طفره می رفت؛ بیشتر احوالاتش دچارِ چالش می شد و به فراز و فرود می افتاد! اینکه فکر می کرد آن مردِ ناشناس و به حتم، عجیبی و غریبی که تا به حال او را ندیده تنها شانس و راهِ...
🔒 نیاز به ورود / ثبتنام
این پارت رایگان است، اما برای مطالعه آن باید عضو سایت باشید.
#پریناز ابروهای دخترک بالا پرید. ده بیست تومان عالی بود. نبود؟! اما، با این حال ترسی ملموس تمام تنش را محاصره کرده بود. انگار که در لحظه مقابلِ آن مرد قرار داشت و قرار بود تیکه تیکه اش کند! دستش را باری دیگر از دستانِ...
#پریناز ابروهای دخترک بالا پرید. ده بیست تومان عالی بود. نبود؟! اما، با این حال ترسی ملموس تمام تنش را محاصره کرده بود. انگار که در لحظه مقابلِ آن مرد قرار داشت و قرار بود تیکه تیکه اش کند! دستش را باری دیگر از دستانِ...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز ظاهرا اشک به چشمانش بالاخره نیشتر زده بود که زن را تار می دید و خبر از احوالاتش می داد. مجبور نبود قبول کند؟! چه جکی برایش تعریف می کرد! از اجبار چه می فهمید این صورتِ پر از نقش و نگار با هزینه...
#پریناز ظاهرا اشک به چشمانش بالاخره نیشتر زده بود که زن را تار می دید و خبر از احوالاتش می داد. مجبور نبود قبول کند؟! چه جکی برایش تعریف می کرد! از اجبار چه می فهمید این صورتِ پر از نقش و نگار با هزینه...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز میان زجه هایش در کمال ناباوری تماسش بی پاسخ نماند و در لحظه ی آخر تماس وصل شد. – سلام بفرمایید. دست روی دهانش فشرد و چشم هایش فواره زد. آب دهانش را قورت داد که صدای زنِ پشت خط را باری دیگر شنید....
#پریناز میان زجه هایش در کمال ناباوری تماسش بی پاسخ نماند و در لحظه ی آخر تماس وصل شد. – سلام بفرمایید. دست روی دهانش فشرد و چشم هایش فواره زد. آب دهانش را قورت داد که صدای زنِ پشت خط را باری دیگر شنید....
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز با حرص گفت و این حرص زنِ پشتِ خط را به خنده انداخت. – باشه عزیزم. من تا هفته ی آینده باهاتون تماس می گیرم. سرش را به عادت تکان داد و نچ زد. هفته ی آینده قرار بود جل و پلاسش تویِ کوچه...
#پریناز با حرص گفت و این حرص زنِ پشتِ خط را به خنده انداخت. – باشه عزیزم. من تا هفته ی آینده باهاتون تماس می گیرم. سرش را به عادت تکان داد و نچ زد. هفته ی آینده قرار بود جل و پلاسش تویِ کوچه...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز صدای نویز آمد که قروقاطی بود. اما، فهمید که آن زن به صبر کردن دعوتش کرده است. هه…صبر! چه کلمه ی بی معنی برایش بود! تمام این بیست و یک سال را صبر کرده بود تا معجزه ای رخ دهد. انگار سیاهی های اطرافش...
#پریناز صدای نویز آمد که قروقاطی بود. اما، فهمید که آن زن به صبر کردن دعوتش کرده است. هه…صبر! چه کلمه ی بی معنی برایش بود! تمام این بیست و یک سال را صبر کرده بود تا معجزه ای رخ دهد. انگار سیاهی های اطرافش...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – سعادت آباد.. خیابان گلستان…برج خورشید. وقتی رسیدی تو لابی زنگ بزن تا هماهنگ کنم. – باشه. گفت و تلفن را قطع کرد. خرده پول های تویِ جیبش را بیرون کشید. چند تراولِ صدتومانی و یک پنجاهی. مسیرش تا به آنجا دور بود. اگر...
#پریناز – سعادت آباد.. خیابان گلستان…برج خورشید. وقتی رسیدی تو لابی زنگ بزن تا هماهنگ کنم. – باشه. گفت و تلفن را قطع کرد. خرده پول های تویِ جیبش را بیرون کشید. چند تراولِ صدتومانی و یک پنجاهی. مسیرش تا به آنجا دور بود. اگر...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز قطعا ردش می کرد. باید سرخاب سفیداب می زد و زالام زیمبو به خودش می آویخت. پوف کشید و از آسانسور خارج شد. پشتِ واحد و در پرطمطراقِ کرم طلایی اش قرار گرفت. نفسش را آرام به بیرون فوت کرد و قیافه ی خنثی...
#پریناز قطعا ردش می کرد. باید سرخاب سفیداب می زد و زالام زیمبو به خودش می آویخت. پوف کشید و از آسانسور خارج شد. پشتِ واحد و در پرطمطراقِ کرم طلایی اش قرار گرفت. نفسش را آرام به بیرون فوت کرد و قیافه ی خنثی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز دست زن به سمت چپ راهرو اشاره می زد. اتاقِ انتظارش اندازه ی کل خانه ی او بود. سر تکان داد وارد شد و رویِ یکی از مبلمان راحتی نشست. دست از وارسی برداشت. هر چه بیشتر تماشا می کرد؛ بیشتر از پیش، اعتماد...
#پریناز دست زن به سمت چپ راهرو اشاره می زد. اتاقِ انتظارش اندازه ی کل خانه ی او بود. سر تکان داد وارد شد و رویِ یکی از مبلمان راحتی نشست. دست از وارسی برداشت. هر چه بیشتر تماشا می کرد؛ بیشتر از پیش، اعتماد...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز تکانِ خفیفی خورد و به خودش آمد. سر پا ایستاد و قبل از خروج از سالن انتظار، از آیینه و کنسولِ کنارِ در نگاهی به خودش انداخت. پوستش حال گلگون شده بود و لپ هایش رنگ افتاده بودند. تیله های مشکی اش اما؛ میانِ...
#پریناز تکانِ خفیفی خورد و به خودش آمد. سر پا ایستاد و قبل از خروج از سالن انتظار، از آیینه و کنسولِ کنارِ در نگاهی به خودش انداخت. پوستش حال گلگون شده بود و لپ هایش رنگ افتاده بودند. تیله های مشکی اش اما؛ میانِ...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – بفرمایید داخل. به چشم های سردِ زن چشم دوخت و نگاهش امتداد پیدا کرد و رویِ در اتاق نشست. نفسش را فوت کرد و دستان خیس از عرقش را به مانتویش کشید. همین که دستش رویِ دستگیره نشست؛ صدایِ مواخذه گرِ زن را...
#پریناز – بفرمایید داخل. به چشم های سردِ زن چشم دوخت و نگاهش امتداد پیدا کرد و رویِ در اتاق نشست. نفسش را فوت کرد و دستان خیس از عرقش را به مانتویش کشید. همین که دستش رویِ دستگیره نشست؛ صدایِ مواخذه گرِ زن را...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز با نگاهِ خیره ی مرد سرش پایین افتاد و به کفش های مندرسش چشم دوخت و نگاه تیز و عمیق مرد مقابلِ چشم هایش جان گرفت. چشم و ابرویِ کشیده و مشکی. موهایِ خوش حالتی که اندکی از نظرش بلند بودن. ته ریشِ کمرنگ...
#پریناز با نگاهِ خیره ی مرد سرش پایین افتاد و به کفش های مندرسش چشم دوخت و نگاه تیز و عمیق مرد مقابلِ چشم هایش جان گرفت. چشم و ابرویِ کشیده و مشکی. موهایِ خوش حالتی که اندکی از نظرش بلند بودن. ته ریشِ کمرنگ...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز نه زبان نداشت. نه تا وقتی که او اینگونه نگاهش می کرد. به سانِ یک برده که مجبور بود اوامرش را اجرا کند. چیزی که او را به اینجا کشانده بود اجبار بود. پس مجبور بود دم نزند و پا به پایِ این مرد...
#پریناز نه زبان نداشت. نه تا وقتی که او اینگونه نگاهش می کرد. به سانِ یک برده که مجبور بود اوامرش را اجرا کند. چیزی که او را به اینجا کشانده بود اجبار بود. پس مجبور بود دم نزند و پا به پایِ این مرد...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز قبل از آنکه دوباره به جلز و ولز بی افتد و نامش را صدا بزند، سر مرد به آنی بالا آمد. تلفنِ همراهش را رویِ میز گذاشت و هر دو دستش را داخلِ جیب شلوارِ خوش دوختِ مشکی اش فرو کرد. قد و هیکلِ...
#پریناز قبل از آنکه دوباره به جلز و ولز بی افتد و نامش را صدا بزند، سر مرد به آنی بالا آمد. تلفنِ همراهش را رویِ میز گذاشت و هر دو دستش را داخلِ جیب شلوارِ خوش دوختِ مشکی اش فرو کرد. قد و هیکلِ...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز تمامِ جانش به عرق نشسته بود. قطره های عرق یکی پس از دیگری از تیره ی کمرش پایین آمده و به گودی کمرش می رسیدند. اگر ادامه می داد از خجالت تمام می شد و احتمالا از او فقط یک خاطره زننده باقی می...
#پریناز تمامِ جانش به عرق نشسته بود. قطره های عرق یکی پس از دیگری از تیره ی کمرش پایین آمده و به گودی کمرش می رسیدند. اگر ادامه می داد از خجالت تمام می شد و احتمالا از او فقط یک خاطره زننده باقی می...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز خدا ناصر را لعنت کند که هر بار در دعواهایشان به اعتماد بنفسِ نداشته اش پاتک می زد. حالا وقتِ آن بود که حرف هایِ آن مرتیکه را به یاد بیاورد؟! سرش را با زاری بلند کرد و به مرد خیره شد. حس کرد...
#پریناز خدا ناصر را لعنت کند که هر بار در دعواهایشان به اعتماد بنفسِ نداشته اش پاتک می زد. حالا وقتِ آن بود که حرف هایِ آن مرتیکه را به یاد بیاورد؟! سرش را با زاری بلند کرد و به مرد خیره شد. حس کرد...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز تایِ ابرو های مرد بالا رفته بود و داشت با خیرگی او را ذوب می کرد. این چه مزخرفی بود که گفت؟! اصلا مگر عاشق و معشوق بودند!؟ چرا وقتی مضطرب می شد دهانش را نمی بست تا کمتر چرت و پرت بگوید؟! دختر...
#پریناز تایِ ابرو های مرد بالا رفته بود و داشت با خیرگی او را ذوب می کرد. این چه مزخرفی بود که گفت؟! اصلا مگر عاشق و معشوق بودند!؟ چرا وقتی مضطرب می شد دهانش را نمی بست تا کمتر چرت و پرت بگوید؟! دختر...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز داشت کلمات را تویِ صورتِ دختر تف می کرد اما دختر دست بردار نبود. اشک تمامِ صورتش را پر کرده بود. باید کمی دست و پا شکسته عشوه می آمد. شالش را به آرامی از سرش کشید. موهایِ لخت و بلندش رویِ سر و...
#پریناز داشت کلمات را تویِ صورتِ دختر تف می کرد اما دختر دست بردار نبود. اشک تمامِ صورتش را پر کرده بود. باید کمی دست و پا شکسته عشوه می آمد. شالش را به آرامی از سرش کشید. موهایِ لخت و بلندش رویِ سر و...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز نمی دانست چه چیزی را به اطلاعش رساندن؛ اما، هر چه بود به نفعِ دختر تمام شد. مرد که برگشت به سمتش چشم های خمار دختر باز رویِ او نشست. حال با یک تابِ قرمز و شلوار جینِ چسبان مقابلش ایستاده بود. گردنش کج...
#پریناز نمی دانست چه چیزی را به اطلاعش رساندن؛ اما، هر چه بود به نفعِ دختر تمام شد. مرد که برگشت به سمتش چشم های خمار دختر باز رویِ او نشست. حال با یک تابِ قرمز و شلوار جینِ چسبان مقابلش ایستاده بود. گردنش کج...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز . مرد داخلِ اتاق هولش داد. سکندری خورد اما اجازه ی سقوط را به خودش نداد. زود بود برایِ فرو ریختن و شکستن! سرش را دور تا دورِ اتاق چرخاند. اتاق دلباز با یک تختِ بزرگ و مشکی رنگ که از علاقه ی این...
#پریناز . مرد داخلِ اتاق هولش داد. سکندری خورد اما اجازه ی سقوط را به خودش نداد. زود بود برایِ فرو ریختن و شکستن! سرش را دور تا دورِ اتاق چرخاند. اتاق دلباز با یک تختِ بزرگ و مشکی رنگ که از علاقه ی این...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز امیرپاشا **** چشم هایِ نافذش رویِ حرکاتِ منظمِ گوی هایِ پاندولِ آونگی، قفل شده بود. ضرباتِ منظم و حساب شده ی گوی ها آرامشِ کاذبی بود که مدت ها بود که از وجودش رخت بسته و رفته بود. قرار نبود آرام باشد… قرار نبود...
#پریناز امیرپاشا **** چشم هایِ نافذش رویِ حرکاتِ منظمِ گوی هایِ پاندولِ آونگی، قفل شده بود. ضرباتِ منظم و حساب شده ی گوی ها آرامشِ کاذبی بود که مدت ها بود که از وجودش رخت بسته و رفته بود. قرار نبود آرام باشد… قرار نبود...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز چشمانش؟! به حتم سرخ بود… سرخ و پر از خشم! شب گذشته را تا خرخره خورده بود… خواب بر او حرام بود. دوماه بود که خواب و خوراک و شب و روزش حرام شده بود! نگاهش باز به پاندولِ آونگی بازگشت و ضربات را...
#پریناز چشمانش؟! به حتم سرخ بود… سرخ و پر از خشم! شب گذشته را تا خرخره خورده بود… خواب بر او حرام بود. دوماه بود که خواب و خوراک و شب و روزش حرام شده بود! نگاهش باز به پاندولِ آونگی بازگشت و ضربات را...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز کتش را از چوب لباسی برداشت و چهره ی متعجبِ فرزام را پشتِ سر گذاشت. عادت به ملاحظه نداشت و اگر اینبار را استثنا، ملاحظه ای در کارش بود تنها بخاطرِ رفاقت چندین و چندساله شان و وفاداری و کاردرستی اش، بود که بارها...
#پریناز کتش را از چوب لباسی برداشت و چهره ی متعجبِ فرزام را پشتِ سر گذاشت. عادت به ملاحظه نداشت و اگر اینبار را استثنا، ملاحظه ای در کارش بود تنها بخاطرِ رفاقت چندین و چندساله شان و وفاداری و کاردرستی اش، بود که بارها...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز زیادی او را دستِ کم گرفته بود. آن قیافه ی به ظاهرمعصوم آن چشم های مشکی و کشیده که پر از رگه های قرمز بودند او را فریب داده بود! چه کسی را فریب داده بود؟! امیرعلی پاشا را! پاشایی که از هیچ احدی...
#پریناز زیادی او را دستِ کم گرفته بود. آن قیافه ی به ظاهرمعصوم آن چشم های مشکی و کشیده که پر از رگه های قرمز بودند او را فریب داده بود! چه کسی را فریب داده بود؟! امیرعلی پاشا را! پاشایی که از هیچ احدی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز که صدای زنگِ موبایلش بلند شد. ناراضی از تویِ کتش بیرون کشیدش. هه! آرزو بود! زنکِ آویزان. تماس را ریجکت کرد. از زن هایی مثل او بیزار بود و البته که تمامیه زن های اطرافش همچون آرزو بودند. سر و صورتِ مصنوعی و عملی...
#پریناز که صدای زنگِ موبایلش بلند شد. ناراضی از تویِ کتش بیرون کشیدش. هه! آرزو بود! زنکِ آویزان. تماس را ریجکت کرد. از زن هایی مثل او بیزار بود و البته که تمامیه زن های اطرافش همچون آرزو بودند. سر و صورتِ مصنوعی و عملی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز آرزو با اخمِ تصنعی بازویِ امیرپاشا را فشرد. – دارم با تو حرف می زنم امیرپاشا! نگاهِ خیره اش به نیم رخِ مغرور امیرپاشا معطوف شد که بی نگاه چند کلمه از دهانش بذل و بخشش کرد. – اگه لازمت داشتم زنگ می زدم!...
#پریناز آرزو با اخمِ تصنعی بازویِ امیرپاشا را فشرد. – دارم با تو حرف می زنم امیرپاشا! نگاهِ خیره اش به نیم رخِ مغرور امیرپاشا معطوف شد که بی نگاه چند کلمه از دهانش بذل و بخشش کرد. – اگه لازمت داشتم زنگ می زدم!...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – عادت ندارم چیزی که انداختم سطلِ زباله رو دوباره بردارم! ابرو های آرزو بالا پرید حسِ حقارت تمامِ وجودش را فرا گرفت. بدونِ آنکه فکر کند و عواقب حرف هایش را بسنجد زبان در دهان چرخاند و گفت آنچه نباید می گفت! –...
#پریناز – عادت ندارم چیزی که انداختم سطلِ زباله رو دوباره بردارم! ابرو های آرزو بالا پرید حسِ حقارت تمامِ وجودش را فرا گرفت. بدونِ آنکه فکر کند و عواقب حرف هایش را بسنجد زبان در دهان چرخاند و گفت آنچه نباید می گفت! –...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز لحن قاطع و مصممش، چهار ستونِ بدنش را لرزاند. با بد کسی در افتاده بود و هنوز چیزی نگذشته که پشیمان بود. پایین ماکسیِ بلند و قرمز رنگش را گرفت و نگاه آخرش از چشم های بَرنده ی امیرپاشا گذشت و خودش فاتحه اش...
#پریناز لحن قاطع و مصممش، چهار ستونِ بدنش را لرزاند. با بد کسی در افتاده بود و هنوز چیزی نگذشته که پشیمان بود. پایین ماکسیِ بلند و قرمز رنگش را گرفت و نگاه آخرش از چشم های بَرنده ی امیرپاشا گذشت و خودش فاتحه اش...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز امیرپاشا ابرو بالا انداخت و کج خند زد. اعتماد بنفس و پرستیژ این مرد ستودنی بود! ملکا بازویش را گرفت و او را با خود هم قدم کرد. – بیا بریم که یکی منتظره اومدنته! بی نگاه پرسید: کی؟! امیدوار بود که نگوید آرزو!...
#پریناز امیرپاشا ابرو بالا انداخت و کج خند زد. اعتماد بنفس و پرستیژ این مرد ستودنی بود! ملکا بازویش را گرفت و او را با خود هم قدم کرد. – بیا بریم که یکی منتظره اومدنته! بی نگاه پرسید: کی؟! امیدوار بود که نگوید آرزو!...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز اخمی ریز رویِ پیشانیه ملکا نشست. هر چه بیشتر می گذشت، بیشتر حس می کرد که این مردِ مرموذ را نمی شناسد. مردی که همسر مرحومش، جانش را بی چون و چرا تقدیمِ او می کرد. ردِ نگاهِ امیرپاشا را گرفت تا به آرزویِ...
#پریناز اخمی ریز رویِ پیشانیه ملکا نشست. هر چه بیشتر می گذشت، بیشتر حس می کرد که این مردِ مرموذ را نمی شناسد. مردی که همسر مرحومش، جانش را بی چون و چرا تقدیمِ او می کرد. ردِ نگاهِ امیرپاشا را گرفت تا به آرزویِ...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – اصرار نکن ملکا جان… گفت و از آنها دور شد. حوصله ی گفت و شنود ها را نداشت. به عقیده اش جنس زن فاقد غرور و شخصیت بود که این گونه به زاری و التماس می افتادند. تک دکمه یِ بسته یِ کتش...
#پریناز – اصرار نکن ملکا جان… گفت و از آنها دور شد. حوصله ی گفت و شنود ها را نداشت. به عقیده اش جنس زن فاقد غرور و شخصیت بود که این گونه به زاری و التماس می افتادند. تک دکمه یِ بسته یِ کتش...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز دروغ می گفت مثل چه! ساتین لب هایش را غنچه کرد و بچگانه نوچ زد. – الکی نگو… خیلی وقته نیومدی دیدنم. مامان ملکا می گه عمو سرش شلوغه… ولی می دونم دیگه من و دوست نداری و الانم بخاطرِ اون خانم خوشگلا اومدی....
#پریناز دروغ می گفت مثل چه! ساتین لب هایش را غنچه کرد و بچگانه نوچ زد. – الکی نگو… خیلی وقته نیومدی دیدنم. مامان ملکا می گه عمو سرش شلوغه… ولی می دونم دیگه من و دوست نداری و الانم بخاطرِ اون خانم خوشگلا اومدی....
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز کمی خودش را راست کرد و آرام در گوشِ دخترک پچ زد. – یه رازی رو بهت بگم؟! دخترک با چشم های گرد و مشکی اش به او خیره شد و چندبار به نشانه یِ تایید پلک هایش را محکم رویِ هم فشرد و...
#پریناز کمی خودش را راست کرد و آرام در گوشِ دخترک پچ زد. – یه رازی رو بهت بگم؟! دخترک با چشم های گرد و مشکی اش به او خیره شد و چندبار به نشانه یِ تایید پلک هایش را محکم رویِ هم فشرد و...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز دوست داشت بگوید خاله غلط کرده. اما آرامش خودش را حفظ کرد. دست هایش را به کمرش زد و آرام نفسش را به بیرون فوت کرد. از یک بچه ی چهار، پنج ساله چه انتظاری داشت؟! که به او حساب پس دهد؟! دست هایش...
#پریناز دوست داشت بگوید خاله غلط کرده. اما آرامش خودش را حفظ کرد. دست هایش را به کمرش زد و آرام نفسش را به بیرون فوت کرد. از یک بچه ی چهار، پنج ساله چه انتظاری داشت؟! که به او حساب پس دهد؟! دست هایش...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز صدایِ ملکا اتصالِ نگاهِ دخترک موخرگوشی را از عمویش گرفت. با تشویش به نزدیک شدنِ مادرش نگاه می کرد و تند و دستپاچه به حرف آمد: عمو گول؟! خاله آرزو نفهمه باشه؟! دیگه یواشکی برام بستنی نمی خره! گول بده به کسی نگی. امیرپاشا...
#پریناز صدایِ ملکا اتصالِ نگاهِ دخترک موخرگوشی را از عمویش گرفت. با تشویش به نزدیک شدنِ مادرش نگاه می کرد و تند و دستپاچه به حرف آمد: عمو گول؟! خاله آرزو نفهمه باشه؟! دیگه یواشکی برام بستنی نمی خره! گول بده به کسی نگی. امیرپاشا...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز به یکی از دختر ها اشاره زد که لباسِ عربی بر تن داشت. بازویِ دختر را کشید و به امیر پاشا اشاره زد. – اینو ببین… اسمش نازلیه… فول آبشن… دستِ امیرپاشا بالا آمد تا ادامه ندهد. حوصله اراجیفش را نداشت. آن دختر لعنتی...
#پریناز به یکی از دختر ها اشاره زد که لباسِ عربی بر تن داشت. بازویِ دختر را کشید و به امیر پاشا اشاره زد. – اینو ببین… اسمش نازلیه… فول آبشن… دستِ امیرپاشا بالا آمد تا ادامه ندهد. حوصله اراجیفش را نداشت. آن دختر لعنتی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز سر امیرپاشا بالا آمد. ساتین را دید که با فراغ بال و آسوده با دوستانش وسط پیست می رقصید. فیلم دوربین های مدار بسته را باید چک می کرد. کسی که ساتین را ناراحت کرده بود باید تنبیه می شد به حتم! – امیرپاشا؟!...
#پریناز سر امیرپاشا بالا آمد. ساتین را دید که با فراغ بال و آسوده با دوستانش وسط پیست می رقصید. فیلم دوربین های مدار بسته را باید چک می کرد. کسی که ساتین را ناراحت کرده بود باید تنبیه می شد به حتم! – امیرپاشا؟!...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز اعتراف و خواهشی سنگین بود برایِ هاکان، اما بد نبود اگر کمی هم که شده در مقابلِ این مرد چاپلوسی کند! نگاهِ خیره ی امیرپاشا از ساتین برداشته نشد… دوباره ودکایش را مزه مزه کرد و لب زد: همیشه چاپلوسی و زبون بازی در...
#پریناز اعتراف و خواهشی سنگین بود برایِ هاکان، اما بد نبود اگر کمی هم که شده در مقابلِ این مرد چاپلوسی کند! نگاهِ خیره ی امیرپاشا از ساتین برداشته نشد… دوباره ودکایش را مزه مزه کرد و لب زد: همیشه چاپلوسی و زبون بازی در...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز ته مانده ی ودکا را رویِ میز گذاشت و اندکی به سمتِ هاکان متمایل شد. برقِ چشم های هاکان از شرارت بود. مطمئن بود روزی قرار است این پسر، غلطِ اضافه کند! – ببین پسرعمو… اگه قراره ته این حرفات به بخشیدن پدرت باشه...
#پریناز ته مانده ی ودکا را رویِ میز گذاشت و اندکی به سمتِ هاکان متمایل شد. برقِ چشم های هاکان از شرارت بود. مطمئن بود روزی قرار است این پسر، غلطِ اضافه کند! – ببین پسرعمو… اگه قراره ته این حرفات به بخشیدن پدرت باشه...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز پریناز مو های بلند و ابریشمی اش را داشت شانه می زد. ماه تی تی هرروز برایش می بافت و سنجاقِ سر می زد. بعد از گذشتِ این همه وقت، باز هم وجودِ ماه تی تی را باور نداشت! او را خدا فرستاده بود…...
#پریناز پریناز مو های بلند و ابریشمی اش را داشت شانه می زد. ماه تی تی هرروز برایش می بافت و سنجاقِ سر می زد. بعد از گذشتِ این همه وقت، باز هم وجودِ ماه تی تی را باور نداشت! او را خدا فرستاده بود…...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز هنر هایِ بسیار از عوارضِ خانه نشینی و موظف بودنش بود و الا که هیچوقت دوست نداشت خیاطی و سوزن دوزی یاد بگیرد. اما از آنجا که باید بعد از ازدواج تحتِ فرمانِ شوهرش می بود و مدام سرویس می داد پس چاره ای...
#پریناز هنر هایِ بسیار از عوارضِ خانه نشینی و موظف بودنش بود و الا که هیچوقت دوست نداشت خیاطی و سوزن دوزی یاد بگیرد. اما از آنجا که باید بعد از ازدواج تحتِ فرمانِ شوهرش می بود و مدام سرویس می داد پس چاره ای...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – خیلی دوست دارم ماه تی تی… حس می کنم از تو قصه ها پریدی بیرون… بخدا باورم نمیشه خدا بالاخره نگاهش به منم افتاد و از این آلاخونی در اومدم… داشت برایِ خودش می گفت و می گفت! ای کاش همیشه خوش باشد....
#پریناز – خیلی دوست دارم ماه تی تی… حس می کنم از تو قصه ها پریدی بیرون… بخدا باورم نمیشه خدا بالاخره نگاهش به منم افتاد و از این آلاخونی در اومدم… داشت برایِ خودش می گفت و می گفت! ای کاش همیشه خوش باشد....
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز سفره با تند ترین حالت ممکن چیده شد…لیوان ها و نمکدان را روی سفره قرار داد و نشست. دستش فرز بود و آشپزی و خانه داریش زبانزد… حیف که با نامردی او را اسراف کرده بودند. و الا الان باید تویِ خانه ی خودش...
#پریناز سفره با تند ترین حالت ممکن چیده شد…لیوان ها و نمکدان را روی سفره قرار داد و نشست. دستش فرز بود و آشپزی و خانه داریش زبانزد… حیف که با نامردی او را اسراف کرده بودند. و الا الان باید تویِ خانه ی خودش...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز با تعریف و تمجیدِ ماه تی تی سعی کرد لبخند بزند. تلاشی مزبوحانه بود وقتی که بغضش تویِ گلو جا خوش کرده بود و اندازه یِ یک توپِ پینگ پونگ شده بود! – پریناز مادر؟ یه لیوان آب برام می ریزی قربونت بشم، باید...
#پریناز با تعریف و تمجیدِ ماه تی تی سعی کرد لبخند بزند. تلاشی مزبوحانه بود وقتی که بغضش تویِ گلو جا خوش کرده بود و اندازه یِ یک توپِ پینگ پونگ شده بود! – پریناز مادر؟ یه لیوان آب برام می ریزی قربونت بشم، باید...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز پریناز وسطِ حرفش پرید و عذرخواهی کرد. – یه لحظه بی بی من سفره رو جمع کنم بذارم یه گوشه، گناه داره باز بمونه… پیر زن پلک هایِ چروکش را به نشانه یِ تصدیق رویِ هم فشرد و زمزمه کرد: راست می گی مادر…...
#پریناز پریناز وسطِ حرفش پرید و عذرخواهی کرد. – یه لحظه بی بی من سفره رو جمع کنم بذارم یه گوشه، گناه داره باز بمونه… پیر زن پلک هایِ چروکش را به نشانه یِ تصدیق رویِ هم فشرد و زمزمه کرد: راست می گی مادر…...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز پریناز با تبسم وسطِ حرف هایش پرید. – به شما چی می گفت؟! ماه تی تی خندید… عمیق و پر معنا! – اوایل بهم می گفت شما… می خواستم حساب کنم کلی چونه می زد که مهمونش باشم؛ یکم بعد واسش شدم خانمِ فرهمند...
#پریناز پریناز با تبسم وسطِ حرف هایش پرید. – به شما چی می گفت؟! ماه تی تی خندید… عمیق و پر معنا! – اوایل بهم می گفت شما… می خواستم حساب کنم کلی چونه می زد که مهمونش باشم؛ یکم بعد واسش شدم خانمِ فرهمند...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز مونده بودم چیکار کنم. هاج واج داشتم فقط نگاش می کردم… دلم براش تنگ شده بود. – دلِ اون چی؟! با سوالِ یکدفعه ای پریناز؛ ماه تی تی به خنده افتاد. از نظرش پریناز دخترِ عجولی بود که لایقِ خوشبخت شدن بود و امیدوار...
#پریناز مونده بودم چیکار کنم. هاج واج داشتم فقط نگاش می کردم… دلم براش تنگ شده بود. – دلِ اون چی؟! با سوالِ یکدفعه ای پریناز؛ ماه تی تی به خنده افتاد. از نظرش پریناز دخترِ عجولی بود که لایقِ خوشبخت شدن بود و امیدوار...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز پدرم خان محل بود اون موقع… وضع ما عالی و وضعیت اونا قابلِ ترحم… خودش بود و مادر پیرش و یه خواهر کوچیک… پدرشم که از دست داده بود. یه مدتی با نامه در ارتباط بودیم… من درسم و می خوندم و خواستگارم میومد...
#پریناز پدرم خان محل بود اون موقع… وضع ما عالی و وضعیت اونا قابلِ ترحم… خودش بود و مادر پیرش و یه خواهر کوچیک… پدرشم که از دست داده بود. یه مدتی با نامه در ارتباط بودیم… من درسم و می خوندم و خواستگارم میومد...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز حاج نعیم پا پیش گذاشت و اومد خونمون همراه رسول… کل محله هم دنبال اون… رسول کت و شلوارِ قهوه ای پوشیده بود و چشماش برق می زد. منم تو مطبخ زیرزیرکی داشتم به قربونِ قد و بالاش می رفتم و استرس می کشیدم....
#پریناز حاج نعیم پا پیش گذاشت و اومد خونمون همراه رسول… کل محله هم دنبال اون… رسول کت و شلوارِ قهوه ای پوشیده بود و چشماش برق می زد. منم تو مطبخ زیرزیرکی داشتم به قربونِ قد و بالاش می رفتم و استرس می کشیدم....
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز با بیچارگی گفتم هر چی آقا جون و حاج نعیم بگن، من رو حرفشون حرف نمیارم! زن عمو تیکه انداخت و گفت پس بگو دلت رفته دختر که داری سفسطه می کنی. زن عمو جوشِ نه ای که به پسر عذبش داده بودم و...
#پریناز با بیچارگی گفتم هر چی آقا جون و حاج نعیم بگن، من رو حرفشون حرف نمیارم! زن عمو تیکه انداخت و گفت پس بگو دلت رفته دختر که داری سفسطه می کنی. زن عمو جوشِ نه ای که به پسر عذبش داده بودم و...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز این چندماه آنقدر ماه تی تی تعریفش را داده بود که به اندازه یِ سر سوزنی اعتماد به نفس نداشته اش برگشته بود… حال دیگر صورتِ ظریفی که بقیه آن را نحیف و لاغر مردنی می خواندند را دوست داشت. عاشقِ سیاهی و بلندی...
#پریناز این چندماه آنقدر ماه تی تی تعریفش را داده بود که به اندازه یِ سر سوزنی اعتماد به نفس نداشته اش برگشته بود… حال دیگر صورتِ ظریفی که بقیه آن را نحیف و لاغر مردنی می خواندند را دوست داشت. عاشقِ سیاهی و بلندی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز بعضی وقت ها حس می کرد احتمالا دیوانه شده است و همه یِ اینا توهم و رویایی بیش نیستند. امکان ندارد زندگی آنقدر خوب باشد که رویِ خوشش را به او هم نشان دهد! – واسه خودت برو گشت و گذار و خرید کن…...
#پریناز بعضی وقت ها حس می کرد احتمالا دیوانه شده است و همه یِ اینا توهم و رویایی بیش نیستند. امکان ندارد زندگی آنقدر خوب باشد که رویِ خوشش را به او هم نشان دهد! – واسه خودت برو گشت و گذار و خرید کن…...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز برایِ خودش کمی خرید کرد و یک روسریِ قواره دارِ به طرحِ طاووس هم برایِ ماه تی تی عزیزش گرفت. خوش خوشانش بود و لبخند از رویِ صورتش کنار نمی رفت. اگر کسی او را می دید به حتم می گفت که دیوانه شده...
#پریناز برایِ خودش کمی خرید کرد و یک روسریِ قواره دارِ به طرحِ طاووس هم برایِ ماه تی تی عزیزش گرفت. خوش خوشانش بود و لبخند از رویِ صورتش کنار نمی رفت. اگر کسی او را می دید به حتم می گفت که دیوانه شده...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز میانه ی کافه فقط زوجِ جوانی نشسته بودند که مشغولی صحبت و نگاه هایِ عاشقانه بودند و اما، نزدیک به پنجره و گوشه ای ترین قسمت کافه هم زنی تقریبا مسن نشسته بود. کتابی در دستش بود و یک فنجان که محتویاتش را نمی...
#پریناز میانه ی کافه فقط زوجِ جوانی نشسته بودند که مشغولی صحبت و نگاه هایِ عاشقانه بودند و اما، نزدیک به پنجره و گوشه ای ترین قسمت کافه هم زنی تقریبا مسن نشسته بود. کتابی در دستش بود و یک فنجان که محتویاتش را نمی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز دوباره سر جایش نشست و دستپاچه ردِ نگاهِ پسر را دنبال کرد تا به منویِ رویِ میز رسید. اصلا حواسش نبود که منو رویِ میز قرار دارد. با خجالت زمزمه کرد: راستش نه… پسر باز برایش لبخند زد و منو را سمتش گرفت: چیزِ...
#پریناز دوباره سر جایش نشست و دستپاچه ردِ نگاهِ پسر را دنبال کرد تا به منویِ رویِ میز رسید. اصلا حواسش نبود که منو رویِ میز قرار دارد. با خجالت زمزمه کرد: راستش نه… پسر باز برایش لبخند زد و منو را سمتش گرفت: چیزِ...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – لطفا اینجا رو نگاه کنید تا بهتر تصمیم بگیرید. اشاره یِ پسر به منو دستش بود. همین کم بود که پسر تذکر بدهد تا مثل بز نگاهش نکند و برایِ یک سفارشِ زپرتی آنقدر لفتش ندهد! رنگش پرید و خجل زده به تایید...
#پریناز – لطفا اینجا رو نگاه کنید تا بهتر تصمیم بگیرید. اشاره یِ پسر به منو دستش بود. همین کم بود که پسر تذکر بدهد تا مثل بز نگاهش نکند و برایِ یک سفارشِ زپرتی آنقدر لفتش ندهد! رنگش پرید و خجل زده به تایید...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز به آن شب فکر کرد. آن شب نفرین شده ای که خودش راتمام و کامل در اختیار آن وحشی درنده قرار داده بود. هر لحظه منتظر بود وسیله ای استفاده کند. اما اینگونه نبود، وقتی که می خواست نفس اسوده بکشد و با خجالت...
#پریناز به آن شب فکر کرد. آن شب نفرین شده ای که خودش راتمام و کامل در اختیار آن وحشی درنده قرار داده بود. هر لحظه منتظر بود وسیله ای استفاده کند. اما اینگونه نبود، وقتی که می خواست نفس اسوده بکشد و با خجالت...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز اصلا جوری با او رفتار می کردند که بعضی وقت ها می توانست به قطعیت بگوید که او را از سر چهارراه بلند کرده و به فرزندی گرفته اند. پف کشید و بوی کمرنگ عطر زیر دماغش زد. باز هم به آن لعنتی مغرور...
#پریناز اصلا جوری با او رفتار می کردند که بعضی وقت ها می توانست به قطعیت بگوید که او را از سر چهارراه بلند کرده و به فرزندی گرفته اند. پف کشید و بوی کمرنگ عطر زیر دماغش زد. باز هم به آن لعنتی مغرور...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – خانم… با صدایِ پسر افکارش را پس زد و سرش را به آرامی بلند کرد. سفارشش حی و حاضر رویِ میزش قرار گرفت. تشکر کرد و پسر نوش جان گفت. ظاهر خوشمزه اش را کمی بررسی کرد. اگر گوشیه درست و حسابی داشت،...
#پریناز – خانم… با صدایِ پسر افکارش را پس زد و سرش را به آرامی بلند کرد. سفارشش حی و حاضر رویِ میزش قرار گرفت. تشکر کرد و پسر نوش جان گفت. ظاهر خوشمزه اش را کمی بررسی کرد. اگر گوشیه درست و حسابی داشت،...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز عصبی بود و اضطراب هم مزید بر علت شده بود تا حالت تهوع بگیرد. بس بود خوردن حالا اگر کمی ته ظرف می ماند چه می شد. همین که بلند شد سینه به سینه ی آن پسرِ چشم چران قرار گرفت. لب هایش مثلِ...
#پریناز عصبی بود و اضطراب هم مزید بر علت شده بود تا حالت تهوع بگیرد. بس بود خوردن حالا اگر کمی ته ظرف می ماند چه می شد. همین که بلند شد سینه به سینه ی آن پسرِ چشم چران قرار گرفت. لب هایش مثلِ...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز نگاهِ حیران و بغض زده ی پریناز به رویِ دختر نشست. و قبل از آنکه به او چیزی بگوید صدایِ تحقیر آمیزِ پسر، گوشش را آزُرد. – نگاه قیافه و سر و شکلش کن تو رو خدا هانی! قیافش شبیه بغضِ یاکریمه! بگو وقتی...
#پریناز نگاهِ حیران و بغض زده ی پریناز به رویِ دختر نشست. و قبل از آنکه به او چیزی بگوید صدایِ تحقیر آمیزِ پسر، گوشش را آزُرد. – نگاه قیافه و سر و شکلش کن تو رو خدا هانی! قیافش شبیه بغضِ یاکریمه! بگو وقتی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز پریناز لرزان رویِ زمین پرت شد و دستِ سرد و یخ مانندش را رویِ گونه ی متورم و دردناکش گذاشت. خدمه و پیش خدمت ها و مشتریانِ کافه را در هاله ای از اشک هایش تار می دید… ظاهرا بقیه آن لعنتی را گرفته...
#پریناز پریناز لرزان رویِ زمین پرت شد و دستِ سرد و یخ مانندش را رویِ گونه ی متورم و دردناکش گذاشت. خدمه و پیش خدمت ها و مشتریانِ کافه را در هاله ای از اشک هایش تار می دید… ظاهرا بقیه آن لعنتی را گرفته...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز ایستاد؟! نه! مخاطبِ آن جمله مطمئنن او نبود! کسی قرار نبود به دنبالِ او بیاید چون او همیشه و در همه حال مقصر بود. باز هم پر صدا هق زد و گریست که ناگهان بازویش از پشت کشیده شد و شخصی او را وادار...
#پریناز ایستاد؟! نه! مخاطبِ آن جمله مطمئنن او نبود! کسی قرار نبود به دنبالِ او بیاید چون او همیشه و در همه حال مقصر بود. باز هم پر صدا هق زد و گریست که ناگهان بازویش از پشت کشیده شد و شخصی او را وادار...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – لطفا گریه نکنید… راستش من بلد نیستم الان باید چی بگم تا شما آروم بشید. سر پریناز به آرامی بالا آمد. زیر چشم هایش را دست کشید و لبخندی کج و کوله و بدقواره رویِ صورتش نشست! این پسر را بیخود و بی...
#پریناز – لطفا گریه نکنید… راستش من بلد نیستم الان باید چی بگم تا شما آروم بشید. سر پریناز به آرامی بالا آمد. زیر چشم هایش را دست کشید و لبخندی کج و کوله و بدقواره رویِ صورتش نشست! این پسر را بیخود و بی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – منم پر…پرینازم… با زبان الکنی گفت و بعد دستِ پسر را فشرد و با عجله و در مقابلِ نگاهِ متعجبِ پسر، سرسری خداحافظی کرد و رفت. دست به ولخرجی زد و دربست گرفت. روحیه اش از ساعاتی پیش بهتر که نه بدتر شده...
#پریناز – منم پر…پرینازم… با زبان الکنی گفت و بعد دستِ پسر را فشرد و با عجله و در مقابلِ نگاهِ متعجبِ پسر، سرسری خداحافظی کرد و رفت. دست به ولخرجی زد و دربست گرفت. روحیه اش از ساعاتی پیش بهتر که نه بدتر شده...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز خواست زنگِ خانه را بزند اما پشیمان شد و دسته کلید را از کیفش درآورد. احتمال می داد ماه تی تی با طاهره خانم درونِ مطبخ، حیاطِ پشتی باشند و چه کاری بود به زحمتشان بیندازد؟! قفل را در کلید چرخاند و در باز...
#پریناز خواست زنگِ خانه را بزند اما پشیمان شد و دسته کلید را از کیفش درآورد. احتمال می داد ماه تی تی با طاهره خانم درونِ مطبخ، حیاطِ پشتی باشند و چه کاری بود به زحمتشان بیندازد؟! قفل را در کلید چرخاند و در باز...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز امیرپاشا* دو روزی بود که برایِ عقد قرار دادی از شهر خارج شده بود و حال قرار بود آخر شب با آخرین پرواز به تهران باز گردد. از بی خوابی هایِ دو روزِ گذشته چشم هایش خون شده بود. خودکار را در دستش چرخاند...
#پریناز امیرپاشا* دو روزی بود که برایِ عقد قرار دادی از شهر خارج شده بود و حال قرار بود آخر شب با آخرین پرواز به تهران باز گردد. از بی خوابی هایِ دو روزِ گذشته چشم هایش خون شده بود. خودکار را در دستش چرخاند...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز احمدی صاحبِ شرکت نزدیکش آمد و آرام رویِ شانه ی امیر پاشا کوبید. – جناب پاشا یکم صبوری واسه شغل ما لازمه پسر… ما ها این موها رو تو آسیاب سفید نکردیم که… نگاهِ خیره ی امیر پاشا رویِ دستِ احمدی نشست و احمدی...
#پریناز احمدی صاحبِ شرکت نزدیکش آمد و آرام رویِ شانه ی امیر پاشا کوبید. – جناب پاشا یکم صبوری واسه شغل ما لازمه پسر… ما ها این موها رو تو آسیاب سفید نکردیم که… نگاهِ خیره ی امیر پاشا رویِ دستِ احمدی نشست و احمدی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز صدایِ روح الله را شنید. – آقا میگه واتساپ فرستادم. امیرپاشا گوشی اش را از کتش بیرون کشید و واتساپش را باز کرد. رویِ صورتِ دخترک زوم کرد… خودش بود! خودِ خودِ هرزه اش! پوزخندش صدا دار شد و به آرامی زمزمه کرد: پوستت...
#پریناز صدایِ روح الله را شنید. – آقا میگه واتساپ فرستادم. امیرپاشا گوشی اش را از کتش بیرون کشید و واتساپش را باز کرد. رویِ صورتِ دخترک زوم کرد… خودش بود! خودِ خودِ هرزه اش! پوزخندش صدا دار شد و به آرامی زمزمه کرد: پوستت...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز پریناز* نفسش بند آمده بود و صدایِ چلیک چلیکِ دندان هایش به رویِ هم لحظه ای متوقف نمی شد. دهانش مثلِ چوبِ خشک شده بود و قلبش از شدتِ وحشت، ضربان جا می انداخت! حتی جرئت نداشت که بگوید؛ کسی هست تا کمکم کند؟!...
#پریناز پریناز* نفسش بند آمده بود و صدایِ چلیک چلیکِ دندان هایش به رویِ هم لحظه ای متوقف نمی شد. دهانش مثلِ چوبِ خشک شده بود و قلبش از شدتِ وحشت، ضربان جا می انداخت! حتی جرئت نداشت که بگوید؛ کسی هست تا کمکم کند؟!...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز صدایِ قدم هایِ محکمی را شنید که از دور می آمد… داشت به او نزدیک می شد و دختر چیزی نشده به غلط کردن افتاده بود. ای کاش ساکت می نشست و جیکش در نمی آمد! تا کی؟! و ناگهان فکِ کوچکش در هم...
#پریناز صدایِ قدم هایِ محکمی را شنید که از دور می آمد… داشت به او نزدیک می شد و دختر چیزی نشده به غلط کردن افتاده بود. ای کاش ساکت می نشست و جیکش در نمی آمد! تا کی؟! و ناگهان فکِ کوچکش در هم...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز امیرپاشا* نیمه هایِ شب بود که به تهران رسیدند. به جز دوبار آن هم برایِ خوردنِ چند شات قهوه دیگر توقف نکرده بود و از اصفهان تا تهران را تخته گاز رانده بود. پشتِ گردنش می سوخت و تیکِ عصبیِ پلکش حسابی رویِ اعصابش...
#پریناز امیرپاشا* نیمه هایِ شب بود که به تهران رسیدند. به جز دوبار آن هم برایِ خوردنِ چند شات قهوه دیگر توقف نکرده بود و از اصفهان تا تهران را تخته گاز رانده بود. پشتِ گردنش می سوخت و تیکِ عصبیِ پلکش حسابی رویِ اعصابش...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – آقا این دختره سلیطه بازی درمیاره… رسول زد دهنش و سرویس کرد… الانم فکر کنم بیهوش شده آقا. فک امیرپاشا رویِ هم فشرده شد. و ناگهان عربده کشید. – گفتم کاری به کارش نداشته باشید تا بیام… نگفتم؟! نزدیکِ سوله ام… گفت و...
#پریناز – آقا این دختره سلیطه بازی درمیاره… رسول زد دهنش و سرویس کرد… الانم فکر کنم بیهوش شده آقا. فک امیرپاشا رویِ هم فشرده شد. و ناگهان عربده کشید. – گفتم کاری به کارش نداشته باشید تا بیام… نگفتم؟! نزدیکِ سوله ام… گفت و...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز موهایش را چنگ زد و میانِ دندان هایِ کلید شده اش حکم کرد. – چشماتو باز کن! دختر چشم هایِ خمار و بی رمقش را باز کرد… در نگاهش بهت و ناباوری را می دید. باور نداشت که در چنگِ امیرپاشا بی افتد که...
#پریناز موهایش را چنگ زد و میانِ دندان هایِ کلید شده اش حکم کرد. – چشماتو باز کن! دختر چشم هایِ خمار و بی رمقش را باز کرد… در نگاهش بهت و ناباوری را می دید. باور نداشت که در چنگِ امیرپاشا بی افتد که...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز کمر بندش را درآورد و با سگکش به جانِ دخترک افتاد… می زد و عربده می کشید… می زد و آرام نمی شد چرا؟! – بگو از طرفِ کدوم ولد*زنایی اومدی؛ هرزه ی عوضی! جای جایِ بدن و سر و صورتش را زخم و...
#پریناز کمر بندش را درآورد و با سگکش به جانِ دخترک افتاد… می زد و عربده می کشید… می زد و آرام نمی شد چرا؟! – بگو از طرفِ کدوم ولد*زنایی اومدی؛ هرزه ی عوضی! جای جایِ بدن و سر و صورتش را زخم و...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز قدیر سرش به سمتِ دخترک رفت و برگشت؛ و ماند باید چگونه جمعش کنند؟! – آقا ببریمش بیمارستان یعنی؟! نگاه تند و تیزِ امیر پاشا را که دید سریع عذر خواهی کرد اما، دیر شده بود و امیرپاشا رسما تویِ صورتش آمده بود. –...
#پریناز قدیر سرش به سمتِ دخترک رفت و برگشت؛ و ماند باید چگونه جمعش کنند؟! – آقا ببریمش بیمارستان یعنی؟! نگاه تند و تیزِ امیر پاشا را که دید سریع عذر خواهی کرد اما، دیر شده بود و امیرپاشا رسما تویِ صورتش آمده بود. –...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز * پریناز چشم هایش را سعی کرد باز کند و پلک بزند… نمی توانست! تورمِ چشم ها و کش آمدنِ پوستِ پلکش را حس می کرد. انگار چیزی رویِ پلکش نشسته بود و وزنش اجازه یِ باز کردنِ کامل و بی دردسرِ پلک هایش...
#پریناز * پریناز چشم هایش را سعی کرد باز کند و پلک بزند… نمی توانست! تورمِ چشم ها و کش آمدنِ پوستِ پلکش را حس می کرد. انگار چیزی رویِ پلکش نشسته بود و وزنش اجازه یِ باز کردنِ کامل و بی دردسرِ پلک هایش...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز همین فکر کافی بود تا سرعت اشک هایش بیشتر شود. قطره ها ی شور اشک، از گوشه و کنارِ تورمِ چشم هایش راه خروج را به خوبی پیدا می کردند تا به لب هایش برسند. لب هایش را با زبان تر کرد و از...
#پریناز همین فکر کافی بود تا سرعت اشک هایش بیشتر شود. قطره ها ی شور اشک، از گوشه و کنارِ تورمِ چشم هایش راه خروج را به خوبی پیدا می کردند تا به لب هایش برسند. لب هایش را با زبان تر کرد و از...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز قطعا نه! آن پیر زن که تنها کاری از دستش بر نمی آمد. قلبش برایِ خودش تکه و پاره شد. خوشبختی به او نیامده بود ظاهرا. تا کمی دلش خوش می شد؛ دنیایش به کُل زیر رو و تاریک می شد. آنقدر بی صدا...
#پریناز قطعا نه! آن پیر زن که تنها کاری از دستش بر نمی آمد. قلبش برایِ خودش تکه و پاره شد. خوشبختی به او نیامده بود ظاهرا. تا کمی دلش خوش می شد؛ دنیایش به کُل زیر رو و تاریک می شد. آنقدر بی صدا...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – ماه تی تی؟! سرش را باز تکان داد و خودش را عقب کشید که اخطار مرد را شنید. – عقب عقب نرو از رو تخت پرت میشی… منم چیزی ازت نمی خوام و فقط اینجام تا تو خوب بشی. درواقع یکی دیگه از...
#پریناز – ماه تی تی؟! سرش را باز تکان داد و خودش را عقب کشید که اخطار مرد را شنید. – عقب عقب نرو از رو تخت پرت میشی… منم چیزی ازت نمی خوام و فقط اینجام تا تو خوب بشی. درواقع یکی دیگه از...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز پرسید و حس کرد روح از تنش برخواسته و دارد از جسمش جدا می شود. فیلم آن شب لعنتی پخش شده بود؟! کارش تمام بود دیگر. یکبار در کلِ عمرش پایش را کج گذاشته بود که خدا همان یک بار را هم چشم پوشی...
#پریناز پرسید و حس کرد روح از تنش برخواسته و دارد از جسمش جدا می شود. فیلم آن شب لعنتی پخش شده بود؟! کارش تمام بود دیگر. یکبار در کلِ عمرش پایش را کج گذاشته بود که خدا همان یک بار را هم چشم پوشی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – من خیلی بیچارم… خیلی بیچارم… من بدبختم… من… شاهین کلافه پوف کشید و اخطار داد. – همین طور به گریه کردن ادامه بده تا ورم چشمات بشه عین چند روز پیش. – اونا من و می کشن! – کی تو رو می کشه؟!...
#پریناز – من خیلی بیچارم… خیلی بیچارم… من بدبختم… من… شاهین کلافه پوف کشید و اخطار داد. – همین طور به گریه کردن ادامه بده تا ورم چشمات بشه عین چند روز پیش. – اونا من و می کشن! – کی تو رو می کشه؟!...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز چیزی نگفت که شاهین ادامه داد. – تن و بدن و مخصوصا صورتِ تو کاملا ماتِ… بخاطر همینم مظنون شماره ی یک از نظر امیر پاشا تویی! ملحفه را به یکباره کنار زد و حواسش نبود که تا کمرش آن را پایین آورده که...
#پریناز چیزی نگفت که شاهین ادامه داد. – تن و بدن و مخصوصا صورتِ تو کاملا ماتِ… بخاطر همینم مظنون شماره ی یک از نظر امیر پاشا تویی! ملحفه را به یکباره کنار زد و حواسش نبود که تا کمرش آن را پایین آورده که...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – چرا باید الکی بهت دروغ بگم… یکی از علت های اصلیه اینکه الان بهت مشکوکیم همینه. – اینکه دلیل نمیشه… جدا از اون هنوز مطمئن نشده و منو تا خورد زد؟! بغض بیخِ گلویش نشست و صدایش را خش انداخت. بدشانسی که شاخ...
#پریناز – چرا باید الکی بهت دروغ بگم… یکی از علت های اصلیه اینکه الان بهت مشکوکیم همینه. – اینکه دلیل نمیشه… جدا از اون هنوز مطمئن نشده و منو تا خورد زد؟! بغض بیخِ گلویش نشست و صدایش را خش انداخت. بدشانسی که شاخ...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – نکنه شما… شاهین توی حرفش آمد. – نه یه دختره می اومد کمک… از پرستارای بیمارستانه، کار های شخصی رو اون انجام می داد، نگران نباش… اگه نمی تونی تحمل کنی من کمکت کنم؟ پریناز باز رنگ به رنگ شد. عرقِ سردی که...
#پریناز – نکنه شما… شاهین توی حرفش آمد. – نه یه دختره می اومد کمک… از پرستارای بیمارستانه، کار های شخصی رو اون انجام می داد، نگران نباش… اگه نمی تونی تحمل کنی من کمکت کنم؟ پریناز باز رنگ به رنگ شد. عرقِ سردی که...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز *امیرپاشا پنج روز گذشته بود و دخترک هنوز به هوش نیامده بود. مقابلِ پنجره یِ سرتاسریِ اتاقش ایستاده بود و به هوایِ آلوده یِ تهران، زیر پاهایش خیره شده بود. اگر آن هرزه، هرگز به هوش نمی آمد زیادی خوش شانس بود از نظرش....
#پریناز *امیرپاشا پنج روز گذشته بود و دخترک هنوز به هوش نیامده بود. مقابلِ پنجره یِ سرتاسریِ اتاقش ایستاده بود و به هوایِ آلوده یِ تهران، زیر پاهایش خیره شده بود. اگر آن هرزه، هرگز به هوش نمی آمد زیادی خوش شانس بود از نظرش....
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز نفس نفس می زد… خیال می کرد با پیدا کردنش همه چیز تمام می شود. اما به مراتب همه چیز بدتر شده بود… آن هرزه درست کنارِ گوشش در اتاقِ بغلی، خودش را لش کرده بود و آسوده نفس می کشید. با دندان هایش...
#پریناز نفس نفس می زد… خیال می کرد با پیدا کردنش همه چیز تمام می شود. اما به مراتب همه چیز بدتر شده بود… آن هرزه درست کنارِ گوشش در اتاقِ بغلی، خودش را لش کرده بود و آسوده نفس می کشید. با دندان هایش...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز شاهین ماند چه بگوید… امیرپاشا منتظر جواب بود و اگر ثانیه یِ دیگر چیزی نمی گفت خودش برایِ دیدنِ دخترکِ لرزان می رفت و احتمالا یک دورِ دیگر گوشت مالیش می داد که تا ابد چشم هایش باز نشود. نفسش را فوت کرد و...
#پریناز شاهین ماند چه بگوید… امیرپاشا منتظر جواب بود و اگر ثانیه یِ دیگر چیزی نمی گفت خودش برایِ دیدنِ دخترکِ لرزان می رفت و احتمالا یک دورِ دیگر گوشت مالیش می داد که تا ابد چشم هایش باز نشود. نفسش را فوت کرد و...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز رویِ سرش ایستاد و ملحفه یِ رویش را با یک حرکت به کناری پرتاپ کرد… برخلافِ روزهایِ اول، حال تماما پوشیده بود و حتی شالی هم محضِ رضایِ خدا سرش بود! پوزخند زد! تمام و کمالش را دیده بود و از نظرش آن یک...
#پریناز رویِ سرش ایستاد و ملحفه یِ رویش را با یک حرکت به کناری پرتاپ کرد… برخلافِ روزهایِ اول، حال تماما پوشیده بود و حتی شالی هم محضِ رضایِ خدا سرش بود! پوزخند زد! تمام و کمالش را دیده بود و از نظرش آن یک...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – ببند دهنتو…من دکترم احمق! امیرپاشا پوزخند زد و شاهین پر اخم برگه ای را که حاوی دستورات دارویی و استفاده از پماد ها ی مهم بود را یاداشت کرد و کنار داروهای پریناز گذاشت. با همان فیگور پر اخم بی نگاه چرخید که...
#پریناز – ببند دهنتو…من دکترم احمق! امیرپاشا پوزخند زد و شاهین پر اخم برگه ای را که حاوی دستورات دارویی و استفاده از پماد ها ی مهم بود را یاداشت کرد و کنار داروهای پریناز گذاشت. با همان فیگور پر اخم بی نگاه چرخید که...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز پریناز ناله ای کرد و دستش را خواست بالا بیاورد که دوباره آوار شد و انگار به خواب رفت. همان مانتوی مندرس و مشکی تنش بود. با یک حرکت تمامیه دکمه های مانتو را درید. هرکدام از دکمه ها گوشه و کناری از اتاق...
#پریناز پریناز ناله ای کرد و دستش را خواست بالا بیاورد که دوباره آوار شد و انگار به خواب رفت. همان مانتوی مندرس و مشکی تنش بود. با یک حرکت تمامیه دکمه های مانتو را درید. هرکدام از دکمه ها گوشه و کناری از اتاق...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز امیرپاشا پوزخند زد و نگاهش روی پریناز و سر و سینه ی بی پوشش گشتی زد تا به لبانش رسید. – معمولا تا کاری نداشته باشی زنگ نمی زنی! رک گفت و دستش را به سمت چانه ی دخترک برد و لب هایش را...
#پریناز امیرپاشا پوزخند زد و نگاهش روی پریناز و سر و سینه ی بی پوشش گشتی زد تا به لبانش رسید. – معمولا تا کاری نداشته باشی زنگ نمی زنی! رک گفت و دستش را به سمت چانه ی دخترک برد و لب هایش را...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – تشنمه… آب می خوام. دندان هایش را رویِ هم فشرد و زمزمه کرد: به وقتش آبمم می دم کوفت کنی، ج.نده! در اتاق را به ضرب بست که صدای مبهوتِ ملکا را شنید. – با منی امیرپاشا؟! کلافه پوف کشید. – نه! کارت...
#پریناز – تشنمه… آب می خوام. دندان هایش را رویِ هم فشرد و زمزمه کرد: به وقتش آبمم می دم کوفت کنی، ج.نده! در اتاق را به ضرب بست که صدای مبهوتِ ملکا را شنید. – با منی امیرپاشا؟! کلافه پوف کشید. – نه! کارت...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز همایون خان اولتیماتوم داده بود که اگر نرود برایش بد تمام می شود. یک ماه تمام سرپیچی کرده بود و حال باید در مقابلِ آن دیکتاتور سر تعظیم فرود می آورد؟! می رفت اما، محال بود زیر بار حرف هایش برود! * – خیلی...
#پریناز همایون خان اولتیماتوم داده بود که اگر نرود برایش بد تمام می شود. یک ماه تمام سرپیچی کرده بود و حال باید در مقابلِ آن دیکتاتور سر تعظیم فرود می آورد؟! می رفت اما، محال بود زیر بار حرف هایش برود! * – خیلی...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.
#پریناز – همون دختری که بابتش شدیم تیتر اول روزنامه های اونور…می خوای باهاش چیکار کنی؟!دیر یا زود همه می فهمن چه غلطی کردی! امیرپاشا نیشخند زد. تنه اش را عقب کشید و نگاهش تیز. انکار کردنش بیهوده بود وقتی همایون خان همه چیز را...
#پریناز – همون دختری که بابتش شدیم تیتر اول روزنامه های اونور…می خوای باهاش چیکار کنی؟!دیر یا زود همه می فهمن چه غلطی کردی! امیرپاشا نیشخند زد. تنه اش را عقب کشید و نگاهش تیز. انکار کردنش بیهوده بود وقتی همایون خان همه چیز را...
👑 پارت ویژه اعضای VIP
برای دسترسی به ادامه این رمان، اشتراک VIP تهیه کنید.