دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی pdf اثر یگانه اولادی

- تعداد صفحه : 396
- ژانر : دانلود رمان روانشناسی ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : PDF
خلاصه داستان : مهراد در دوران دانشجویی رشته پزشکی با ساغر، دختری پانزدهساله، ازدواج میکند و حاصل این پیوند، فرزندی مشترک است. اکنون پس از گذشت چهارده سال و تبدیل شدن مهراد به یک پزشک، نگاه او به ساغر تغییر کرده و دیگر او را در جایگاهی برابر با خود نمیبیند.
دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی pdf اثر یگانه اولادی
هم اکنون رمان رمان یک مشت خالی از زندگی را با لینک مستقیم و بصورت رایگان در وبسایت ما دانلود کنید
دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی pdf اثر یگانه اولادی :
مادرش هم فرهنگی بود خانواده ی اسم و رسم داری بودند جزء قشر مرفه جامعه محسوب میشدند. ولی هیچ وقت احساس خوشبختی نمیکرد مخصوصا زمانی که مادرش را از دست داد. عمه اش برای پخت و پز و رسیدگی به خانه و مراقبت از او به آنجا آمد. چقدر این خاطرات از امروزش دور بودند. صدای زنگ تلفن یک لحظه قطع نمیشد متین از پشت میز بلند شد و به سمت تلفن دوید.
چند قاشق شکر به چایش اضافه کرد و شروع به هم زدن کرد حواسش پی صحبت های متین با تلفن بود ویبره ی موبایل روی میز باعث شد حواسش به صندلی بغلی پرت شود. ترلان فنجانش را محکم روی میز زد و با یک تشکر مختصر راه اتاقش را در پیش گرفت. دست از هم زدن کشید و صورتش را در دستهایش مخفی کرد چقدر جو خانه متشنج بود. متین از پشت گردنش آویزان شد ولی او هنوز حواسش به صندلی بغل بود .
بالاخره دل از صفحه ی موبایلش کند و به متین نگاه کرد این چه طرز حرف زدنه؟ دست های متین از گردنش شل شد میانه را گرفت برای منحرف کردن ذهنش گفت: صبحونتو نمیخوری؟ سری تکان داد و دوباره پشت صندلی اش نشست لیوانش را به سمتش دراز کرد آب پرتقال لطفا. لیوانش را پر کرد و پرسید کی بود زنگ زد؟ هنوز فاصله ی بین ابروهایش زیاد نشده بود و این نشان از دلخوریش بود مادر خانومی بود گفت ناهار بیاین اینجا دوباره حواسش جمع آندو شد تو چی گفتی؟ ساغر نگاهی به نیم رخ عصبیش کرد متین زبانش را روی دندانهایش کشید چیزی نگفتم گفت غذا درست کردم بیاین نمیتونستم بگم نمیایم که…داد کشید این خونه بزرگتر نداره؟ متین زیر چشمی به ساغر نگاه کرد تا حرفی بزند و قائله را ختم کند ولی او انگار بیشتر ترسیده بود!
با توام؟ داره یا نداره؟ سرش را تا آخرین حد پایین انداخت متنفر بود از زمانهایی که اینگونه غرورش را به بازی میگرفت داره… به پشتی صندلی تکیه داد بزرگترش کیه؟ شمایین. پس چرا تو یه سوال از من نکردی؟ همینطوری بدون مشورت میگی میایم؟ ساغر گوشه ی لبش را جوید و به طرفداری از متین گفت حالا مگه چی شده؟ دست به سینه شد و با پوزخند مسخره ای نگاهش کرد تازه میگی مگه چی شده؟ منکه مثل شماها اینقدر بیکار و علاف نیستم که وقتمو با ددر دو دور کردن بگذرونم
دانلود رمان یک مشت خالی از زندگی pdf اثر یگانه اولادی