رمان مادمازل

- تعداد صفحه : 1062
- ژانر : دانلود رمان دانشجویی ، دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه ، دانلود رمان معمایی
- کیفیت : pdf
خلاصه داستان : من کاترین هانسلم، دختر دو رگه ی روسی ایرانی. تنها یه عضو از خانوادم باقی مونده بود اون هم نانا خاله ی تنی ام بود. اما همه چیز وقتی پیچیده شد که وارد دانشگاه شدم و با استاد ادبیات، آریا وثوق آشنا شدم.اون مرموز بود، ساکت و موذی. اما پشت اون چهره ی به ظاهر آرومش راز ها نهفته بود.مثلا، چه به روز راضیه نامزد سابق آریا اومده بود؟ کی خبر داره؟ همه یا هیچکس؟ اگه همه خبر دارن پس چرا هیچی به روی خودشون نمیارن؟
دانلود رمان مادمازل اثری از حدیث افشارمهر
گوشه ای از رمان مادمازل:
سه هفته گذشته بود توی این مدت تمام بازارهای نزدیک رو دور زدم و هرچی که نیاز بود رو چه برای خونه و چه برای خودم خریدم کلید توی در انداختم و وارد خونه شدم
نینا مشغول تماشای تلویزیون بود با دیدن من به سمتم چرخید و گفت:
بگو ببینم چی خریدی؟
با ذوق تمام لباس هایی که خریده بودم رو نشون دادم کارمون به جایی رسید که سر یه تیشرت با هم دعوا کردیم و مثل همیشه من موفق شدم با حرص زد توی کله ام و گفت:
بدبخت خسیس.
خودتی.
تیشرت به دست وارد اتاق شدم و پوشیدمش
سفید رنگ بود و عکس تک شاخ داشت چرخی جلوی آینه زدم و موهام رو دور خودم ریختم.
عطر و ادکلن ها لوازم آرایشی لوسیون و هر وسیله ی بهداشتی که خریده بودم رو روی میز ردیف کردم در کمد رو باز کردم و تمام لباس ها رو چیدم.
مشغول مرتب کردن وسایل بودم که یک هو در اتاق باز شد و نینا با جیغ و داد وارد اتاق شد. متعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
نانا چرا دیوونه شدی؟ اون قدر خوشحال بود که از شنیدن اسم نانا عصبی شد و بپر بپر کنان به سمتم اومد.
از هیجانش منم به هیجان افتادم و خنده گفتم:
بس کن بگو دیگه. میری دانشگاه. با شنیدن این حرفش دهنم اتوماتیک باز شد و جیغی کشیدم
سر جام می بره می رفتم دستاش رو دور شونه هام انداخت و گفت:
ببین تو هم خوشحال شدی چشم های سبزت از خوشحالی برق می زنن. یکی از دستام رو بالا بردم و با خوشحالی گفتم:
بلاخره.
کشیده گفت: آره.
نفس زنان از حرکت ایستادم و گفتم:
من نمی دونم چی بپوشم.
کمکت میکنم نگران نباش….
رمان مادمازل
👑 اشتراک ویژه VIP
با تهیه اشتراک ویژه، به تمام رمانهای سایت بدون محدودیت دسترسی داشته باشید.