رمان حکم مرگ

- تعداد صفحه : 157
- ژانر : دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : قاضی حکم داد!حکم مرگقصاص!به چه دلیل؟حفظ ناموس!

خلاصه داستان : قاضی حکم داد!حکم مرگقصاص!به چه دلیل؟حفظ ناموس!

خلاصه داستان : در مورد دختری به اسم ملیساست که توی دانشگاهشون سر تور کردن یه بچه مثبت با اعتقادات دینی محکم با دوستاش مسابقه میزاره. در واقع داستان تقابل افرادی از یک نسل ولی با اصول اعتقادی متفاوت و در اصل از دو دنیای متفاوت است و در این بین...

خلاصه داستان : ترسا پس از عدم موفقیت در کنکور، تصمیم به تغییر مسیر زندگی اش و مهاجرت میگیرد. با وجود مخالفت پدر، او با مشورت دوستانش راهی قانونی و توافقی برای خروج از کشور پیدا میکند که در آن، همکاری و ازدواج با پسری به نام آرتا نقش مهمی دارد...

خلاصه داستان : دانشجویی که با استاد توی دانشگاه دوباره سر راه هم قرار می گیرن…

خلاصه داستان : نبات ملکزاده، دختر ۲۰ ساله مهربانی است که در روستایی قدیمی بزرگ شده و از معدود افرادی است که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است. خاقان، فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی، مردی بسیار جذاب، مغرور و تلخ است. پس از مرگ برادر و همسر برادرش، خاقان مجرم را به زندان انداخته و فرزند پنج ماهه برادرش را به سرپرستی گرفته است. اما نبات مجبور میشود برای نجات جان تنها برادرش، به خونبس تن دهد…

خلاصه داستان : جدالی بین عشق و هوس ...دختری که از بچگی به عقد مردی از جنس خشونت در میاد بدون اینکه خودش بدونه...

خلاصه داستان : گاهی وقتها اون چیزایی رو ازدست می دیم که همیشه کنارمون بوده وگاهی هم ساده ساده خودمونو درگیر چیزایی میکنیم که اصلا ارزششو ندارن وبودونبودشون توزندگی به چشم نمیان .و چه خوب بودکه قبل از نابودشدنمون توی گرداب زندگی می فهمیدیم که داریم چیاروازدست می دیم و چه چیزایی را بدست میاریم

خلاصه داستان : خانم بزرگ اومد سمتم.. -سلام دختر این چه رنگو حالیه.. رنگ به رو نداری.. ببینم دیشب رابطه داشتین!!؟ از خجالت سرم رو بیشتر پایین انداختم.. -اره.. خانم بزرگ نفس عمیقی کشید با غیض گفت : مگه پاک شدی!؟. تو کلش نرفت اخر پسره ی دیوونه.. حوصله شر نداشتم سریع گفتم : چرا پاک شده بودم خانم بزرگ.. بخاطر رابطه ی دیشب کمی بد حالم که خوب میشم.. خانم بزرگ زیر لب گفت : پسره ی دیوونه سر صبح منو دید نگفت کاچی درست کنم.. بذار بیاد می دونم باهاش چکار کنم چقدر خانم بزرگ ساده بود نمی دونست من یه زنم.. یه زن که پنج سال پیش از دخترونگیش خداحافظی کرد.. نه دیشب....

خلاصه داستان : رمانی که بازم دختر قصمون مجبور میشه تن به ازدواج بده که اصلا دلش راضی بهش نیست و اجباریه....

خلاصه داستان : هایا با کیان نامزده ، ولی توی دوستیشون پسرعموش میاد توی زندگیش و میخواد به هایا ...