رمان بمون کنارم

- تعداد صفحه : 627 + 466
- ژانر : دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : داستان دریاره دختری به اسم شمیم هستش که پس از فوت مادر و پدرش بنا به گفته ی دوست باباش بعد یک سال میاد با همین خونواده ی دوست پدرش زندگی می کنه . خونواده ی دوست پدرش یک پسر به اسم ارمیا و یک دختر به اسم المیرا . ورود شمیم به زندگی این خانواده ارمیا را ناراحت می کنه و از اونجا ارمیا درصدد به وجود آوردن ناراحتی برای شمیم هستش و سعی می کنه همه جا خردش کنه . از قضا شمیم از پدر خونواده می خواد که بره سرکار .. و با اصرار های فراون از پدر ارمیا ، پدر ارمیا شرکتی رو برای شمیم در نظر میگیره که رئیس اون شرکت کسی نیست جز ارمیا ، و از اونجاست که زندگیه شمیم عوض میشه ...
دانلود رمان بمون کنارم از گیسوی شب دو جلد
رمان «بمون کنارم» داستان دختر جوانی به نام شمیم است که پس از فوت والدینش، بنا به قول قدیمیِ دوست پدرش، به خانهی آنها نقلمکان میکند؛ خانهای که حضور او آرامش پسر خانواده، ارمیا را برهم میزند و آغازگر تنشها و برخوردهای تلخ میانشان میشود. شمیم برای ساختن آیندهاش تصمیم میگیرد کار کند و با اصرار فراوان، شغلی در شرکتی به او سپرده میشود که رئیسش کسی نیست جز ارمیا؛ و همین نقطه، سرآغاز تغییرات بزرگ در زندگی هر دو نفر است.
گوشه ای از رمان بمون کنارم:
سرش را زیر انداخت و زهره خانم که تحت تاثیر حرفاي آن دختر رار گرفته بود آهی کشید و گفت:
– کاش هیچ جووني مث تو این جوري سختي نبینه ،ببین عزیزم باورکن که منو فرید زندگیتو مهیا مي کنیم فقط خودتو فرزند این خانواده بدون و مارو.. پدر و مادرتم هرچندکه هرکاري هم بخنیم نمي تونیم جاي اونارو برات پرکنیم …
– خانم این دختر ما دختر صبوریه . مي دونه چه جوري ازپس زندگي گذشتم بربیاد مگه نه دخترم ؟
لبخندی درجواب مرد زد وبا آرامم گفت:
– سعي مي کنم زندگي جدیدومو با گذشته و خاطراتم قاطي نکنم.
در همین حین صداي باز و بسته شدن در پارکیني و ماشینی که خاموش ميشد به گوش رسید.او که کنجکاو شده بود وضوي دیگر از ازخانواده ي دادفر را بشناسد ، نگاهش را میخکوب در کرد . صداي پسر جواني که مادرش را به نام مي خواند درحالي که هنوز بیرون از ساختمان بود کنجکاوی را در وجودش شدت داد.در باز شد و متعاقب آن پسرجوان با قدي بلند و اندامي کشیده و چهره اي که درنگاه اول جذاب بود وارد سالن شد:
– مامان ….مامان؟….مامان جون…
زهره خانم از صدای بلندی پسرش لب به دندان گرفته بود و عمو فرید سرش رابه طرفین تکان مي داد.پسرجوان درحالي که اصلا حواسم به افراد نبود سرش را درگوشی همراهم کرد و با خودش حرف مي زد:
– مرض بگیري احسان…معلوم نیس رفته دستشوي یا اتاق فخر…بردار خب !
– علیک سلام
ِارمیا سرش را بالا کرد و به پدرش چشننم دوخت.بعد چشمانش به گردش درآمد وبا دیدن او که برایم دختري نا آشنا بود یافه اش حالت تعجب به خودش گرفت.
رمان بمون کنارم






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید