انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

رمان نارگون

رمان نارگون

خلاصه داستان : رمان ویژه امروز روایت زندگی نارگون، دختری جوان و تنها که در جریان ناملایمتی های زندگی در پیله ی سنگی خودساخته اش، فرو رفته و در میان بی عدالتی ها و ناامنی های جامعه، روزگار می گذراند ، بازیچه ی بازی های عجیب و غریب دنیا که حال و گذشته ی مبهمش را بهم گره و آینده اش را رقم می زند …

دانلود رمان نارگون از بهاره شریفی

رمان «نارگون» نوشته‌ی بهاره شریفی، داستان دختری تنهاست که در میان سختی‌ها و بی‌عدالتی‌های جامعه، به پیله‌ای سنگی پناه برده و در کشاکش گذشته‌ی مبهم و بازی‌های سرنوشت، آینده‌ای پر رمز و راز برای خود رقم می‌زند؛ روایتی عاشقانه و پر از تنش‌های اجتماعی و درونی.

گوشه ای از رمان نارگون:

آراد سرش را بیشتر پایین انداخت و گفت:

-کم زحمت ندادم به شما تو این چند سال!

حاجی با دست تخت را نشان داد و گفت:

-بشین. چایت یخ کرد!

آراد منتظر شد تا حاجی نشست و بعد نیم نگاهی به نرگس خانم انداخت که او هم گفت:

-بفرما پسرم. شام که هستی؟

آراد همانطور ایستاده جواب داد:

-نه ممنون! مزاحم نمی شم.

حاج محسن بود که جواب داد:

-چه مزاحمتی. بشین پسرم!

نرگس خانم هم با سر حرف او را تائید کرد و گفت:

-آره پسرم بمون. اینجام خونه خودته!

آراد بالاخره نشست:

-ما نمک پروده ایم حاجی!

و نرگس خانم راهش را کج کرد و دوباره به سمت پله های ایوان رفت و گفت:

-بااجازه من برم سراغ شام!

آراد دوباره نیم خیز شد. و نرگس خانم نفس زنان پله های ایوان را بالا رفت و زیر لب نگران گفت:

-نگهش نداره اینجا! آدم همینجور نگاشم می کنه دلش کنده می شه. حاجی یه مشورتم با من نکرد! و در را باز کرد و وارد سالن شد. ستایش توی سالن با تلفنش صحبت می کرد.

از قیافه گل انداخته اش معلوم بود که مرتضی است. با همان بلوز و شلواری که توی خانه می چرخید روی مبل مقابل تلویزیون نشسته بود و کانال ها را بالا و پایین می کرد.

نرگس خانم به او اشاره کرد که یک وقت تعارفش نکند برای شام بیاید اینجا که همین اول کار دردسر درست می شود. ستایش با نگرانی به مادرش نگاه کرد و سری تکان داد و دنباله حرفش را گرفت .

نرگس خانم وارد آشپزخانه شد و چادرش را برداشت و بی حواس دور خودش چرخید:

-شام برای اون درست نکردم که !

و در قابلمه را برداشت و به کوفته های درحال جوشیدن نگاه کرد. پنج دانه درست کرده بود برای خودشان. فکر نمی کرد حاجی این وقت شب مهمان بیاورد. لا اله الا الهی زیر لب گفت به ستایش که با همان لباس آمده بود توی آشپزخانه تشر زد:

-نامحرم تو حیاطه ها !

رمان نارگون

بخش دانلود

رمان های پیشنهادی

نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !