رمان عروس نه ساله

- تعداد صفحه : 315
- ژانر : دانلود رمان ازدواج اجباری ، دانلود رمان بزرگسال ، دانلود رمان عاشقانه ، رمان ارباب رعیتی
- کیفیت : pdf
خلاصه داستان : رمان تیاناز روایت زندگی دختری است که از همان بدو تولد، سرنوشتش به نام ارباب رقم میخورد. طبق باورها و رسوم قدیمی روستا، او در تنها ۹ سالگی ناچار میشود وارد ازدواجی ناخواسته با ارباب شود؛ ازدواجی که آغازگر حوادث تلخ، احساسی و پیچیدهای در زندگی اوست و مسیر داستان را به سمت عشقی پرچالش و سرنوشتی مبهم میکشاند…
دانلود رمان عروس نه ساله از آفتابگردون
گوشه ای از رمان عروس نه ساله :
لبخندی هول هولکی زدم: نه منتظر کسی هست.
گارسن سری تکون دادم و از کنارم رد شد.
در رستوران برای بار دوم باز شد و سرمای هوای بیرون وارد فضا شد.
عطر گرم و شیرین چالی مردانه و نفس های آشنا ش دلم رو به بازی گرفت.
مطمئن بودم خودشه؛ اون که هر شب و صبح با وجود راننده و محافظ هام بی پروا تعقیبم میکنه و زیر پنجره ی اتاقم ساز دهنی میزنه.
فقط اون ِ که می دونه من عاشق یاس ایرانی ام و هر روز یه شاخه از اون رو پشت پنجره ی اتاقم هدیه میذاره.
اشک تو چشم هام حلقه بست، برگشتم عقب. جای خالی حضورش بهم دهن کجی کرد. لعنتی پس کجایی چرا خودتو بهم نشون نمی دی؟!
روی صندلی منتظر نشستم. خبری نشد. بازم برگشتم عقب و با دیدن قامت بلند علیرضا و لبخند مرموز روی لبش قلبم به طلاطم افتاد.
این لعنتی اینجا چی کار میکرد؟ نکنه خان اون رو فرستاده دنبالم.
با اخم به استقبال لبخندش رفتم. اومد جلو و کنارم نشست: سلام لیدی تیاناز زیبا.
کلاهش رو در آورد و چشمکی زد. با دندون های خشمگین زیر لب غریدم: بر خرمگس معرکه لعنت.
علیرضا کلاهش رو گذاشت روی دسته صندلی و کت سفیدش رو مرتب کرد: لیتا چرا انقدر آشفته به نظر میاید؟
مردک دیوانه باز برای من لقب درست کرده. لیتا تیا کلا با اسم من مشکل داره.
با جدیت گفتم: اینجا چی کار میکنی؟
_ خب داشتم رد میشدم که باد منو آورد اینجا پیش بانو لیتا، مثل یک قاصدک.
نفسم رو کلافه دادم بیرون و کیفم رو از روی میز برداشتم: آقای نمکدون من دیگه باید برم فعلا خداحافظ.
مچ دستم رو یهویی کشید و گفت: ای بابا با تو نمیشه شوخی کرد؟!
راست میگم من امروز قاصدک شدم.
گیج نگاهش کردم. از تو جیب کتش دفترچه ی چرمی کوچکی بیرون آورد و داد به دستم: این هم پیام من به بانو لیتا.
با تعجب دفترچه رو گرفتم: این چیه؟ خودش کجاست؟!
با ترس و تعجب به علیرضا زل زدم. نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟
علیرضا لبخندی محو زد و گفت: بفهمه انقدر نگرانشی از ذوق سکته میکنه.
حرف هاش برام نا مفهوم بود. اون که کل زندگی من بود و زمانی نفسم بند بود به نفس هاش. کل این سالهای سخت رو با امید دیدن اون سپری کردم چه طور یه نگرانی ساده من براش چیزی باشه.
علیرضا بی حرف بلند شد و گفت: این ملاقات امروز اینجا چال میشه لیدی تیاناز.
_ وایسا ببینم من پاک گیج شدم!
_ چی شده؟!
_ تو باهاش ارتباط داری؟! یعنی میبینیش؟ منم می تونم ببینمش؟!
_ صبور باش دختر جون، وقتی زمانش رسید و تو کاملا آماده شدی« اشاره کرد به دفترچه» می تونید هم دیگه رو ببینید.
کلاهش رو گذاشت روی سرش و بی حرف رستوران رو ترک کرد و منم با حالی آشفته پشت سرش راهی عمارت شدم.
تمام طول راه رو قدم میزدم و به ملاقات امروزم فکر می کردم. نم بارون تنم رو خیس کرده بود ولی این برام اهمیتی نداشت تمام ذهنم در تقابلی پیچیده با قلبم به سمت معطوف میشد و بهش فکر می کرد.
با اینکه اون با وجود شرایط امروز من برام ممنوعه تر از سیب برای آدم بود، باز هم طالبش بودم.
چند وقتی هست که متوجه حضورشم ولی حتی جرعت نداشتم پیگیری کنم.
روز های اول از تعقیب شدنم توسط یه ناشناس نگران و آشفته میشدم ولی کم کم با دیدن نشونه هاش متوجه شدم غریبه ی آشنایی که سالهاست کنج قلبم دفنش کردم دوباره برگشته و خاکستر آتش عشق ما دوباره سوزان شده.
تماس پشتیبانی از خرید : 09308746363
در نرم افزارهای ایرانی : ایتا – روبیکا و تلگرام و واتس اپ
دارای نماد اعتماد از ثبت شده در سازمان ساماندهی اینترنت
ارسال به ایمیل شما و دریافت لینک دانلود پس از خرید
قیمت : 45 هزار تومان
دانلود رمان عروس نه ساله از آفتابگردون






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید