انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

رمان رایحه محراب

رمان رایحه محراب

خلاصه داستان : نهم تیر ماہ سال ۱۳۵۷/۲۵۳۷■ مثل تمام روزهاے گرم و آفتابے تیر ماہ،بانوے آسمان روے سر حیاط سایہ انداختہ بود. چشم بہ عقب گرداندم و خوب اطراف را دید زدم! خبرے از مامان فهیمہ و ریحانہ نبود اما براے اطمینان خاطر،پاورچین پاورچین بدون دمپایے روے موزاییڪ هاے داغ قدم برمیداشتم. از ترس این ڪہ نڪند یڪهو حاج بابا هوس ڪند وسط ظهر بہ خانہ جلوس ڪند،روسرے حریرم را مرتب ڪردم. هرچند موهاے بافتہ شدہ ام روے ڪمر افتادہ بود! زبان دور لب هایم گرداندم،تنم تب داشت و گلویم عطش! احساس میڪردم قرار است بزرگترین خبط دنیا را مرتڪب شوم! قلبم بے تاب و بے قرار بہ سینہ ام مے ڪوبید،آهستہ نفسم را آزاد ڪردم و بہ راهم ادامہ دادم. باید ملتفت مے شدم آن پایین چہ خبر است،هرچند چیزهایے حدس میزدم! چند قدم ماندہ بہ پلہ هاے آجرے انبار صداے در حیاط بلند شد.از ترس لب گزیدم اما سریع بہ خودم آمدم.عادے روے برگرداندم ڪہ دیدم حاج بابا دارد در را مے بندد. آب دهانم را قورت دادم و نفس تازہ ڪردم. بیخود بہ دلم بد نیوفتادہ بود!

دانلود رمان رایحه محراب اثری از لیلی سلطانی

گوشه ای از رمان رایحه محراب:

تحکم در صدایش موج زد!

_آخه ولی و اما و شمر و قصه نداره رایحه!

دیگر کلامی به زبان نیاوردم، چند قدم دور شد و پا روی پله‌ی ورودی پذیرایی گذاشت!

_هنوز وایسادی که! مامان فهمیمت یاد نداده چطور باید از مرد خونه استقبال کنی؟!

سر بلند کردم و لبخند زدم: الان بساط هندونه و شربت خاک شیر تنو آماده میکنم.

با عجله به سمت سمتی دویدم، کنارش که رسیدم کتش را به سمت سمتم گرفت و گفت: اینو ببر داخل. میخوام بشینم حیاط.

سری تکان دادم و کتش را گرفتم.

به سمت حیاط عقب گرد کرد و کنار حوض نشست.

دستش را داخل حوض برد و مشتی آب برداشت. از چهار پله‌ی ورودی که گذشتم صدام زد: رایحه!

سر برگشتم:

بله حاج بابا؟!

نگاهش به گلدان شمعدانی روی حوض بود. با یک دست ساقه‌ی گل شمعدانی را نوازش میکرد و با دست دیگر ریش های تقریبا پرپشت سبیلش را.

_راجع به انباری ام نسیه عمل نکن! اینم صد مرتبه گفته بودم! دیگه نبینم دور و ور انبار می پلکی!

پس دستم را خوانده بود!

به چشم گفتی اکتا کردم، شکست خورده و رنجیده وارد خانه شدم.

از حرص پا روی زمین کوبیدم و به خودم نهیب زدم: خاک بر سر بی عرضه ت! نتونستی یه انباری رو دید بزنی و بفهمی چه خبره!

تماس پشتیبانی از خرید : 09308746363

در نرم افزارهای ایرانی : ایتا – روبیکا و تلگرام و واتس اپ

دارای نماد اعتماد از ثبت شده در سازمان ساماندهی اینترنت

ارسال به ایمیل شما و دریافت لینک دانلود پس از خرید

قیمت : 38 هزار تومان

لینک خرید

رمان رایحه محراب

رمان های پیشنهادی
نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !