دانلود رمان بازی pdf نگار قاف

- تعداد صفحه : 2960
- ژانر : دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : pdf
خلاصه داستان : «مامان؟ بچهها من رو بازی نمیدهند...». مادر جلوش زانو زد تا همقدش شود. اشکهایش را پاک کرد و با صورتی که انگار از جوانی پیر شده بود، گفت: «کاش وقتی بزرگ هم میشوی، بازیات ندهند مامان...»
دانلود رمان جدید به نام بازی اثری از نگار قاف
گوشه ای از رمان بازی اثر نگار قاف :
زیر لب خدا حافظي اي بلغور كردم. کیا عصبی با سوییچشتوي دست راهي پله ها شد.پشت سرش پله ها رو هدف گرفتم که خانوم ایزدی گفت:وايسا هر دو ایستادیم.ايزدي رو به کیا گفت:با تو حرف می زنم کیاشا کیاشا سکوت کرد و ایزدی به من گفت بیا با آسانسور بروکیا پله ها رو پایین رفت و من تنها چشم زمزمه کردم دکمه ی آسانسور رو فشردم ترس از این اتاقک موقتی از همین حالا زیر پوستم بود در باز شد و ایزدی گفت دیگه بدون مامانت نیا سراغ وسایلت وسایل رو چنان پر تمسخر گفت که حالم بدتر شد.داخل آسانسور رفتم و دکمه ی صفر رو زدم باید از ساختمان خارج میشدم نمیشد باز به پارکینگ برگردم به مامان دروغ خونه ی مریم رو گفته بودم.آسانسور که حرکت کرد قلبم از تپش ایستاد با خودم گفتم همش یه دیقه اس ایلای .
توي دل شروع به شمردن کردم فایده نداشت بلند بلند شمردم… این ۱ ديقه ي لعنتي چرا نمی گذشت؟ چرا انقدر طولانی شده بود؟اتاقك صداي تيکي داد و ايستاد جلو حرکت کردم که خارج شم اما درها بسته بود اصلا در نبود جلوم دیوار بود! ترسیده به اطراف نگاه کردم تمامي دکمه رو كوبيدم. وای گیر کرده بودم….مي خواستم جیغ بزنم اما جیغم در نمیومد… مي خواستم طلب كمك كنم اما صدایی ازم خارج نمی شد…. هیچ نفسي نداشتم با اندك جوني که ازم مونده بود دو دستم رو بلند کردم. یکی رو روي دکمه ی آلارم کوبیدم و با يکي گلوم رو گرفتم…. روي سينه ام مشت زدم.
خدایا داشتم مي مردم … چشم هام سياهي مي رفت… كف آسانسور نشستم. سرم گیج می رفت و می فهمیدم دارم میمیرم…..کسی به آسانسور مشت مي کوبيد. صدای کیا رو شنیدم كي داخله ؟ الو؟ آخ کیا… بيا دارم میمیرم…. کیا آروم تر صدا زد:- ايلاي؟دهانم رو باز کردم نه برای جواب دادن برای اکسیژن، نفس، زنده موندن … کیا داد زد :كليد يدك اينجا دست کیه؟؟؟؟ چشم هام دیگه نمیدید. فقط داد و بیداد کیا رو مي شنيدم صداي پر بغض مامان رو… فریاد آیدین رو ايلاي؟ مي شنوي صدامو ؟ آبجي؟ حالت خوبه؟ شل و وارفته گوشه ای افتاده بودم
کیا سر بابا داد زد:دست بجنبون آقا آصف لحظه ای که با خودم گفتم تموم شد مردمدري باز شد…نتونستم نگاه کنم اما صدایی رو از بالاتر شنیدم.مامان مي گفت:چه جوری بپره تا این بالا؟ قدش نمیرسه که. بابا جواب دادباید زنگ بزنیم سرویس کارش بیاد.آیدین زود گفت:من میرم سراغش.حتي صداي قدم هاي آيدينم شنيدم.کیا حرصی گفت:تا تعمیرکار بیاد این پس افتاده که مامان گریه می کرد ايلاي؟ خوبي مامانم؟ همین جوریشم از آسانسور مي ترسه آقا كياشا…
تماس پشتیبانی از خرید : 09308746363
در نرم افزارهای ایرانی : ایتا – روبیکا
دارای نماد اعتماد از ثبت شده در سازمان ساماندهی اینترنت
ارسال به ایمیل شما و دریافت لینک دانلود پس از خرید
قیمت : 31 هزار تومان
دانلود رمان بازی pdf نگار قاف






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید