دانلود رمان غبار الماس pdf شادی موسوی

- تعداد صفحه : 3288
- ژانر : دانلود رمان اجتماعی ، دانلود رمان بزرگسال ، دانلود رمان عاشقانه ، دانلود رمان هیجانی
- کیفیت : pdf
خلاصه داستان : نوهی جهانگیرخان فرهمند، رئیس کارخانهی مشهور نساجی، را به دنیا آورده بودم؛ اما هیچکس از این راز خبر نداشت!سرنوشت چرخید و پدر و دختر را مقابل یکدیگر قرار داد. نباید میفهمید که رزا دختر اوست، اما شباهت بینشان انکارناپذیر بود! دختر چهار سالهام بیآنکه بداند، دل پدرش را ربود و قلبش را تسخیر کرد.محمد فرهمند! شاید توانسته باشد دل دخترم را ببرد، اما هرگز دیگر فرصتی دوباره از من نخواهد گرفت! این عشق را بهدست خودم به خاک سپردم...
دانلود رمان جذاب و زیبا به نام ” غبار الماس ” اثر شادی موسوی
گوشه ای از رمان غبار الماس شادی موسوی :
آماده ای شهرزاد؟
نفس های عمیق میکشم و تپش های قلبم آرام نمی گیرد. حس میکنم رنگ و رویم پریده و چیزی تا پس افتادنم نمانده است.اما قرار نبود که کوتاه بیایم این همه راه را نیامده بودم که حالا پا پس بکشم دستم را میان دستش می فشارد و درب آسانسور باز می شود.یک محیط باز و بی نهایت شلوغ و پر رفت و آمد. آنقدر تشویش دیدنش را دارم که نمی توانم به چیز دیگری فکر کنم و من پیر این راه بودم که از هرچه که می ترسیدم و مطمئن بودم که قطعا به سرم می آید با سر به استقبالش می رفتم.قدم های موزونم را با سری بالا گرفته برمی دارم و به سمت میز منشی میروم. کیف لپتاپم را در دستم جابجا میکنم و با صدای رسایی اعلام حضور می کنم…
روز بخیر ایزدی هستم….
با روی باز از جایش بلند می شود با لحن محترمانه ای پاسخ می دهد . بله خوش اومدین بفرمايين من راهنماییتون می کنم.خودش جلوتر به راه می افتد و پیش از رفتن برای پیشقدم بودن عذرخواهی می کند.پشت سرش به راه می افتیم و مهشید ابرویی بالا می اندازد و من نگاه تیز میکنم تا پرستیژ کاری را حفظ کند سر در گوشم می برد و با صدای نجوا گونه ای می گویدفقط شهرزاد همیشگی باش تنها فرد مورد اعتماد رئیس و طراح برتر جشنواره…. اون کسی که پشت میز قراره ببنیش رو میشناسی و انتظار دیدنش رو داری اما اون نه پس قدرت دست توئه.چون تو خودتو از روزها قبل برای این لحظه آماده کردی من بهت ایمان دارم اما هرجا که کم آوردی یا حس کردی نمیتونی ادامه بدی ارجاع بده به من بدون اینکه آب از آب تکون بخوره ادامه میدم اوکی؟
نگاهش میکنم و وقتی زبانش امید به من تزریق می کند و چشمان پر مهرش از نگرانی می لرزند گویی که قدرت به وجودم بر می گردد.که گذشته را فراموش کنم که اگر اینجام فقط و فقط برای هدفم آمده ا افسار نگاهم را دلم را دستم را می کشم تا مبادا دودو بزنند مبادا بلرزند مبادا ،نوازش بخواهند و طلبش کنند!سرم را بلند میکنم و با نفس عمیقی قدم داخل اتاقش میگذارم به محض حضورمان از جا بلند می شود. قدمی به سمتمان بر می دارد که به قدم دوم نرسیده سر جایش خشک می شود.نگاهش را بین من و مهشید می گرداند و بعد روى من ثابت می.شود زمان متوقف می شود.چشمانش را میجویم چرا که در این نگاه من آرزوهایم را می دیدم یک زمان هایی….
زمان هایی نه خیلی دور من تمامیتم را به پایش ریخته بودم.آن زمانی که فکر میکردم که مردی و مردانگی درون چشمان محجوبش خلاصه شده است.وقتی که برای اولین بار در تمام زندگی ام طعم حمایت های مردانه را به من بی سایه ی سر چشانده بود.وقتی که برای منه ندیده و نشناخته یقه پاره کرد و تمام کوچه را روی سرش گذاشته بود. وقتی که…. تمام نمی شود طومار نداشتههای منی که تمامش را در او یافته بودم.زمان های نه خیلی دوری که سخت گذشت اما گذشت حالا هم بگذریم…!سرم را برای لحظه ای پایین می اندازم و و اینبار که سرم را بلند میکنم همکارش جلو می کشد و با مهشید دست میدهد و خودش را معرفی میکندسماواتی هستم…مهشید با آن لبخند زیبای مرد افکنش نوک انگشتانش را در دستان آقای سماواتی قرار می دهد و متقابلا خودش را معرفی می کندزارع هستم ایشون هم خانوم ایزدی طراح اصلی پروژه…
تماس پشتیبانی از خرید : 09308746363
در نرم افزارهای ایرانی : ایتا – روبیکا
دارای نماد اعتماد از ثبت شده در سازمان ساماندهی اینترنت
ارسال به ایمیل شما و دریافت لینک دانلود پس از خرید
قیمت : 45 هزار تومان
دانلود رمان غبار الماس pdf شادی موسوی






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید