انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

رمان بانوی قصه

خلاصه داستان : همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهرخواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره..حالا سالها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه ..دراین راه عموی بچه ها مقابلش قرار میگیره..دونفرکه خاطره ی بدی از هم در گذشته دارن از دو دنیای متفاوت…پسری مغرور وسرد درمقابل دختری لطیف وبی غل وغش…لحظه های حل شدن این تفاوت واختلاف اونقدر شیرین وقابل لمس شدنه که همتون لذت میبرید…

دانلود رمان بانوی قصه الناز پاکپور (الن)

گوشه ای از رمان بانوی قصه :

باقی مونده ساندویچم که در حقیقت فقط سه گاز به سرش زدم رو برمی گردونم تو کیسه اش همون کیسه های سفیدی که چند تا ساندویچ سوسیس قرمز رنگ از روش به آدم لبخند احمقانه می زنن.

بابات هنوزم شاکیه نه؟

لبخندی می زنه.

ولش کن اون هیچ وقت راضی نمی شه.

به چشمای مهربون و دوست داشتنیش نگاهی میندازم و بعد به ساعتم نگاه می کنم.

من برم سیا. دیگه داره دیر می شه.

اخماش می ره تو هم.

بازم می خوای بری اون جا؟!

زهر خند می زنم

– مگه چاره ای هم دارم.

کلافه میشه.

این چه بازیه؟! دختر داری خودت رو از بین میبری از این جا تا اون جا رو هر شب هر شب طی میکنی گاهی هم که برات بازی در میارن مگه جونت رو از سر راهت آوردی؟ بعد هم که نصف شب بر می گردی خونه

اون ساعت نصفه شبه ؟!

– نیست؟ یازده شب برای یه دختر تنهای بیست و دو بیست و سه ساله نصف شب نیست؟!

جوابی ندارم که بدم هیچ چیز واقعا هیچ چیز نگرانی های خودش گلنار نگرانی های همه به جاست اما کار من هم به جاست مجبورم به اجبار زیبا.

می چرخم به سمتش و لبخند می زنم.

– سیا اخمات رو باز کن مجبورم می فهمی؟

نه نمی فهمم نمی فهممت

لبخند تلخی می زنم

امیدوارم هیچ وقت نفهمی

مترو شلوغه البته به شلوغی همیشه نیست صندلی پیدا می کنم و می شینم سرم رو به شیشه پشت تکیه میدم و نفس عمیقی می کشم. بغل دستم خانوم نسبتا مسن و چاقیه که غرقه توی کتاب مفاتیح توی دستش توی دلم لبخندی می زنم یاد کتاب مفاتیح بنفش رنگی که برای مادر خریده بودم میوفتم کتابی که مادر با دریافتش اشک توی چشماش جمع شد و بعد گفت:

دختر رنگ از این سنگین تر نبود؟!

خوب رنگ سنگین تعریفش با رنگ سبک فرق میکرد. کلا آدم ها هم سنگین و سبک دارن به دختر اخم آلودی که کتاب زبانش رو محکم بغل کرده بود نگاهم افتاد مثلا این خانوم سنگینه اما اون یکی خانوم که تو آینه دستی داره به خودش لبخند می زنه سبکه؟

چشم از مردم گرفتم همه تنم درد میکرد گلوم از همه بیشتر نباید بیمار می شدم؛ تمرین داشتیم و بعد اجرا کیف پولم رو باز کردم دو تا اسکناس ده تومنی اخمام در هم شد تا پایان تمرینها باید با حداکثر شش تا از این ها سر میکردم و این یعنی فاجعه تو خونه گوشت نبود؛ مهم هم نبود، البته طی می شد. خواستم کیفم رو ببندم که چشمم به عکسهایی خورد که بهم لبخند می زدن گلنار همیشه میخندید و می گفت کیف پول نیست که آلبومه گلنار چه می فهمید که من مجبورم به حمل این آلبوم.

آهی کشیدم و کیفم رو بستم قطار مترو خنک بود و این باعث می شد بدجور خوابم بیاد از زیر چشمم تبلیغ موبایل نوکیا که به صورت یه سری نگاتیو پشت هم مثل انیمیشن رو دیوار تونل مترو می افتاد نگاه کردم.

استفاده از هنر هفتم ،همیشه همه جا ” صدای استاد امیری بود که تو گوشم می پیچید.

لگد محکمی به در فلزی زدم

– اه اه اه!

سه بار تکرار آه به تمام وقایع چند ساعت گذشته هم دلم رو خنک نکرد. اصلا چه طور ممکن بود بشه این دل آتیش گرفته من رو خنک کرد. کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم در رو با صدا بستم بدون رعایت کسی تکیه دادم به دیوار شالم رو از سرم کندم این کار باعث شد موهای فرم بیشتر در هم بره

به جهنم!

رمان بانوی قصه

بخش دانلود

رمان های پیشنهادی

نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !