رمان جایی نرو

- تعداد صفحه : 1295
- ژانر : دانلود رمان اجتماعی ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : یک زن، یک مرد، دو شخصیت متضاد ، دو زندگی متضاد… وقتی کنار هم قرار بگیرن، چی پیش میاد؟! گاهی زندگی بازی هایی با آدم میکنه که غیرقابلِ پیش بینیِه … کیانمهر و ترانه ، برنده ی این بازی میشن یا بازنده؟! میتونن جای نداشتنهای هم رو پر کنن؟!ـ پایان خوش
دانلود رمان جایی نرو اثری از معصومه آبی
گوشه ای از رمان جایی نرو:
دستی به موهام کشیدم … کمی به چپ، کمی به راست … سرم رو کمی به راست چرخوندم و نیم نگاهی به خودم کردم … لبخندي زدم، کمی چشم هام رو تنگ کردم …بعد کلافه دو دستم رو توي موهام فرو کردم و کل موهام رو بالا فرستادم …دستی به یقه ي پیراهنِ طوسی رنگم کشیدم … مرتب بود!یعنی من همیشه مرتب بودم!
از بس سعی کردم به چشم همه خوب بیام همه چیز، ناخودآگاه مرتب می شد!به همین راحتی!پوف بلندي کشیدم و نگاهی به ساعت مچی ام کردم … پنج دقیقه به هشت صبح …منتظر حسین بودم …وقتی حتی حوصله ي رانندگی رو نداشته باشی باید منتظربمونی … منتظریکی مثل حسین که آرامشش باعث پیر شدن زودتر از موعد من می شد
کلافه چشم چرخوندم به اطرافم … چیزي نبود براي دیدن … چون جز به جز، رج به رج، نقش به نقش، مولکول به مولکول این خونه رو من حفظ بودم از بس نشستم و زل زدم به در و دیوارش! زندگیِ من … عجیب تر از زندگی خیلی از آدمهاست، مرزِ بین خواستن و خواسته نشدن … مرزِ بین حلال و حروم بودن …
زندگیِ من همیشه سرِ مرز بود! مثل یک شهرِ کوچیک مرزي، که بین دو کشور گیر کرده و هیچ کدوم، نه اون رو می پذیرن و نه ردش می کنن! صداي زنگ در باعث شد از فکر بیرون بیام … بلند شدم، دست انداختم و کیفم رو از روي تخت برداشتم، کتم رو از روي صندلیِ میز تحریر چنگ زدم و به سمت آیفون رفتم ..
حسین بود، خوش خنده! چه دل خوشی داشت این مرد! گوشی رو جلوي دهنم گرفتم، نمیخواستم به صداش گوش بدم، غریدم:
– یه نگاه به ساعتت بنداز مردك!هفت ونیمِ الان؟
و بعد … تق!محکم کوبیدم سرجایگاهش!
هنوز میخندید! زیر لب خل وچلی گفتم و کت به تن کردم و کیف به دست گرفتم و کفش به پا کردم و طول حیاط رو طی کردم و در رو باز کردم … نفسم گرفت! سریع و فرز! همیشه یاد گرفته بودم، براي زنده موندن، براي زندگی کردن باید سریع بود … اونم تو زندگیِ من …
رمان جایی نرو






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید