انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

رمان قرار ما پشت شالیزار

رمان قرار ما پشت شالیزار

خلاصه داستان : تابان دخت با ناپدید شدن مادر و نامزدش متوجه میشه نامزدش بصورت غیابی طلاقش داده و در این بین عموش و برادر بزرگترش که قیم اون هستند تابان را مجبور به ازدواج با بهادر پسر عموش میکنند چند روز قبل از ازدواج تابان با پیدا کردن نامه ای رمزالود از مادرش به دنبال پیدا کردن حقیقت از خونه فرار میکنه تا خودشو برسونه به جایی که مادر ادرس داده اما گرفتار یکسری اتفاقاتی میشه که موجب اشنایی اون با علی میشه و...

دانلود رمان قرار ما پشت شالیزار اثری از فرناز نخعی

رمان قرار ما پشت شالیزار :

روی صندلی عقب نشستم و در را بستم ساعت طلای گردنی ام را با عجله باز کردم و نگاهی به آن انداختم زیاد وقت نداشتم قطار یک ساعت بعد از تهران راه می افتاد. لابد الان خسته از مسیر طولانی و داغی که از بندر امام تا اینجا آمده بود به تهران نزدیک میشد و قرار بود نیم ساعت در ایستگاه استراحت کند، بعد دوباره راه بیفتد این بار در مسیری سرسبزتر و خنک تر تا بندر ترکمن. مخصوصاً طوری برنامه ریخته بودم که وقتی متوجه غیبتم میشوند من دور شده باشم. همه چیز خیلی میلی متری بود و اگر این قطار را از دست می دادم، بیچاره می شدم.

سرعت ماشین کم شد و متوجه شدم راننده می خواهد مقصد مردی را که کمی جلوتر کنار خیابان ایستاده بود بشنود سریع گفتم:

دربست آقا مسافر سوار نکنید. عجله دارم.

دوباره پایش را روی گاز فشار داد و خیالم راحت شد. به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم بلکه از این همه دلشوره که سراغم آمده بود خلاص شوم، اما سؤالات ذهنم تمامی نداشت.

اگر به هر دلیل زودتر بفهمند من در مزون نیستم.

اگر قبل از حرکت سراغم بیایند.

اگر قطار جای خالی نداشته باشد…

اگر به مقصد برسم و کسی را که سراغش می روم پیدا نکنم.

اگر آدرس را درست نفهمیده باشم…

این اگرها داشت مرا می خورد. چند ماه پیش به خواب هم نمی دیدم که روزی برای دور شدن از تهران و فرار از شهر و خانه ای که تمام عمرم آنجا گذشته بود این قدر اشتیاق داشته باشم. شهری که مامان در آن بود و شمس… تنها مردی که از وقتی خودم را شناخته بودم به چشمم آمده بود. حالا هیچ کدام نبودند.
دلم گرفت. گوشه ی چشم راستم را که خیس شده بود با نوک انگشت پاک کردم و سعی کردم فین فین نکنم که راننده متوجه نشود.

مردی پشت باجه ی بلیت فروشی جلوتر از من ایستاده بود و بلیت می خرید درخواست هشت تا بلیت کرده بود و و با حوصله داشت اسکناس های پنج ریالی و یک تومانی چروک را یکی یکی از جیبش بیرون میکشید صاف می کرد و روی پیشخوان می گذاشت.

از پنجره ی سالن نگاهی به قطار انداختم که ده بیست متر آن طرف تر ایستاده بود. با اضطراب این پا و آن پا کردم و برای هزارمین بار در ساعتم

را باز کردم و نگاهی به آن انداختم چیزی به زمان حرکت قطار نمانده بود. صدای سوت بلند قطار ضربان قلبم را بالا برد. مردی که او نیفرم بر تن داشت و روی سکو راه می رفت، بلند داد زد

سوار شید کسی جا نمونه.

با نگرانی به مرد گفتم

زود باشید آقا.

خونسرد برگشت و نگاهم کرد.

عجله کار شیطونه.

نفسم را پوف کردم و چیزی نگفتم بلکه زودتر اتو کردن اسکناس های کهنه اش را تمام کند و بتوانم بلیت بخرم.

تماس پشتیبانی از خرید : 09308746363

در نرم افزارهای ایرانی : ایتا – روبیکا و تلگرام و واتس اپ

دارای نماد اعتماد از ثبت شده در سازمان ساماندهی اینترنت

ارسال به ایمیل شما و دریافت لینک دانلود پس از خرید

قیمت : 46 هزار تومان

لینک خرید

رمان قرار ما پشت شالیزار

رمان های پیشنهادی

نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !