دانلود رمان شب سراب (جلد دوم بامداد خمار )

- تعداد صفحه : 479
- ژانر : دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : PDF
خلاصه داستان : این داستان در حال و هوای قدیم هستش و روایتگر قصه ی عاشق شدن دختری از خانواده ی اشراف زاده به پسری که شاگرد نجاره هست و بالاخره با اصرار و پافشاری خانواده ی خودش رو مجبور به قبول این ازدواج میکنه …
دانلود رمان شب سراب (جلد دوم بامداد خمار ) ناهید ا.پژواک
گوشه ای از رمان شب سراب (جلد دوم بامداد خمار ):
فکر میکنم بعد از مرگ پدر شاید دو سالی ما همیشه و همیشه شام سیب زمینی پخته میخوردیم و این غذای غیر قابل تغییر ما شده بود و عجیب است که نه دلمان را میزد و نه آن طوری که امروزه میگویند به کمبود ویتامین و فلان بهمان هم مبتلا نشدیم. البته ناهار چیز دیگری میخوردیم بورانی کدو – بادمجان خیلی که وضعمان خوب بود کوکوی سبزی میخوردیم که بوی خوش آن تا سر کوچه می پیچید و آن روز برای ما ضیافتی بود.
گوشت فکر میکنم هر ماه یکبار هم نمی توانستیم بخوریم چون این بلا گرفته همیشه ایام گران بود و هست اما چون نمی خوردیم دلمان هم نمی خواست یا شاید مناعت طبعمان ابراز نمی کرد. مادر همیشه قسمت خوب هر چه را که داشتیم برای من میگذاشت و خودش گاهی به بهانه بی میلی گاهی به بهانه کم اشتهایی و زمانی به خاطر سردرد از خوردن آنچه من دوست داشتم ایا می کرد و متأسفانه چیزی نبود که من دوست نداشته باشم.!!!
وقتی یکسال از مرگ پدر گذشت رفتار همسایه ها با ما جور دیگر گشت زنها کم کم با مادرم قطع رابطه کردند و برعکس مردها ، مدام یا از من حال مادر را می پرسیدند یا هرازگاه که او را توی کوچه میدیدند به حرفش میکشیدند. مخصوصاً مشدی جواد که گاهگاهی توی دستمال پنج تا تخم مرغ میگذاشت و موقع غروب به من میداد و به مادرم سلام می رساند.
زن بند اندازی بود که از زمان حیات پدر ماهی یکبار به خانه ما می آمد و سرو صورت مادر را صفا می داد و سمه و سرمه می کشید سرخاب و سفید آب می فروخت اما بعد از مرگ پدر مادر جوابش کرده بود، دیگر نمی آمد.
یکروز که برای ناهار به خانه آمدم خاله رقیه خانه ما بود.
فکر کردم یکسال گذشته و مادر می خواهد بازهم سر و رویی صفا بدهد نمی توانم بگویم دلگیر یا خوشحال شدم. حالتی گس داشتم یکدل دوست داشتم که مادر غم پدر را فراموش کند، یکدل می گفتم نه. اما مادر با خاله رقیه سرسنگین بود.
بالاخره کی جوابم را می دهی؟
جوابت را دادم رقیه خانوم
اینکه جواب نبود جواب حسابی می خواهم.
همان بود که گفتم.
پس بلند شوم بروم امروز ما را از کار و زندگی انداختی آخرش هم هیچی به هیچی.
بمان لقمه نانی داریم با هم بخوریم.
با سربلندی گفتم مادر تخم مرغ پخته داریم.
خاله رقیه خندید و گفت:
نوش جان خودتان بچه هایم و آقا مصطفی حتماً حالا دلواپس من هستند.
بلند شد و چادر شبش را به کمر بست روبندش را انداخت و راهی شد.
توی حیاط شنیدم که به مادر می گفت:
بالاخره چی؟ جوانی خوشگلی، حیف است.
تمام شد رقیه خانم مال من تا همین جا بود، تمام شد.
باز هم فکرهایت را بکن من بر میگردم.
خانه خودت هست هر وقت بیایی قدمت بالای چشم فقط خواهشم را فراموش نکن ایندفعه حتماً بیار
وقتی صدای بسته شدن در را شنیدم شلوارم را در آوردم و سفره را از روی طاقچه برداشتم روی زمین گذاشتم، نان را مادر همیشه توی سفره می پیچید
مادر تخم مرغ ها کجاست؟
مادر مثل اینکه به زور آتش درونش را مهار کرده بود چنان فریاد زد که من هاج و واج شدم.
تخم مرغ و کوفت الهی حناق بگیرد مردیکه الدنگ
خاک بر سر از ریش سفیدش و موی سیاه نوه هایش خجالت نمی کشد.
کی مادر؟ چی شده؟
ببین رحیم دیگر از این مردیکه احمق تخم مرغ نگیر فهمیدی؟
سیب زمینی و پیاز هم نگیرم؟
کمی فکر کرد و گفت:
نه نگیر هر چند پول میدهی اما نگیر میروم بازار می خرم.
اما دو روز دیگر مشدی جواد با یک اردنگی مرا از دکانش بیرون کرد.
دانلود رمان شب سراب (جلد دوم بامداد خمار ) ناهید ا.پژواک






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید