رمان قرار نبود

- تعداد صفحه : 749
- ژانر : دانلود رمان بزرگسال ، دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه ، دانلود رمان کلکلی
- نویسندگان : هما پور اصفهانی
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : داستان درمورد دختری به اسم ترساست که دو سال پشت کنکور مونده الان منتظر جواب کنکوره . مادر ترسا چند سال پیش فوت کرده ترسا با پدر و مادربزگش(عزیزجون) زندگی میکنه . خواهر بزرگش هم ازدواج کرده . ترسا آرزو داره که بره کانادا و اونجا ادامه تحصیل بده ولی پدرش به دلیل تجربه ی تلخی که در رابطه با فرستادن آتوسا (خواهر ترسا) به خارج داشته تحت هیچ شرایطی راضی نمیشه که ترسا رو بفرسته کانادا ، به همین خاطر همین ترسا و دوستاش سعی دارند با همفکری هم راه حلی برای راضی کردن پدر ترسا پیدا کنند که موفق هم میشند ولی برای عملی شدن این راه حل یه سری اتفاقاتی میفته و شخصی وارد زندگی ترسا میشه که مسیر زندگیشو عوض میکنه ....
دانلود رمان قرار نبود از هما پور اصفهانی
این صفحه به معرفی رمان «قرار نبود» از هما پوراصفهانی میپردازد؛ داستانی عاشقانه و پرکشش دربارهی ترسا، دختری که میان رؤیای مهاجرت و محدودیتهای خانوادگی گرفتار شده است. در این بخش میتوانید خلاصهای روان و کامل از داستان، اطلاعات نویسنده و ژانر اثر را بخوانید و با فضای کلی رمان آشنا شوید. هدف ما ارائهی معرفیهایی دقیق، منظم و قابلاعتماد است تا انتخاب رمان برای شما سادهتر و لذتبخشتر شود.
گوشه ای از رمان قرار نبود:
جلوي آینه میز آرایشم ایستادم و خودمو دید زدم. شده بودم عین میت! بعضی وقتا از قیافه خودم می ترسیدم. گوشتم زیاد از حد سفید و بی رنگ بود. چشمامم یه رنگ خاصی بود.
سبز خیلی خیلی روشن که به سفیدي می زد. براي همینم بنفشه و شبنم چشم سفید صدام می کردن. موهام بی رنگ و بی حال ریخته بودن کنار صورتم. عین خون آشام شده بودم.
کش مومو برداشتم و موهاي بلندمو که تا وسط وسط کمرم بود با کش بستم. دمپایی ابري هامو پام کردم با و غر غر رفتم بیرون اتاق من توي طبقه دوم ساختمون بود و بدجور ذهنم مشغول بود. اگه قبول نمی شدم چی؟ اگه … اي خدا می دونی که تنها امیدم به همینه که قبول شده باشم.
ولی خودمم می دونستم که امیدم الکی بود با رتبه 3000 مگه می شد پزشکی قبول شده باشم؟
مسواك زدم و آبی هم توی صورتم پاشیدم و رفتم بیرون. بالاي پله ها که رسیدم نشستم روي نرده و لیز خوردم تا پایین
– هورااااااااااااااااا…
عزیز جون پایین پله ها بود و داشت با چشماي گشاد نگام می کرد با. دیدن نگاهش خنده ام گرفت و در حالی که لپاي باد کرده پر و چینش رو می بوسیدم گفتم:
– صبح عزیز جونم بخیر !
– نه نه حالت خوبه؟
– آره نه نه جونم از این بهتر نمی شم؟
نشست لب پله و در حالی که خودشو به چپ و راست تکان می داد گفت :
– من از دست تو چی کار کنم؟ اي مادر نمی گی می افتی من خاك به سرم می شه؟ فکر کردي عین این یارو عنکبوتیه ایه؟
نخیرم هیچم عنکبوت نیستی. می افتی ضربه مغزي می شی و خودت خلاص می شی ما رو در به در می کنی! اي خدا منو بکش از دست این راحت شم. این دختره تو آفریدي؟ من مطمئنم تو قراربوده پسر بشی خدا وسط راه پشیمون شده .
از حرف عزیز غش غش خندیدم و گفتم :
عزیز جونم چرا اینقدر جوش می زنی الهی من پیش مرگت بشم؟ من کلاس این کارارو رفتم. هیچیم نمیشه بلدم چی کار کنم.
رمان قرار نبود






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید