رمان یک روز به شیدایی

- تعداد صفحه : 2692
- ژانر : دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : بزرگمهر پسری که غیرت اولین گزینهی زندگی اوست. بزرگمهر در بازار بزرگ تهران و در راسته ی عمده فروشان پارچه کار می کند. پسری پر تلاش که برای هر لقمه نانی که می خورد زحمت می کشد. اما داستان از واقعه ای آغاز می شود که بزرگمهر را به چالش می کشد. واقعه ای که دقیقا غیرت او را نشانه می رود.
رمان یک روز به شیدایی اثری از کهربا م_راهپیما
گوشه ای از رمان یک روز به شیدایی:
لباس نگهبانی تنش بود و با در دست داشتن یک کیسه خرید وارد اتاقک سر کوچه شد. پاتند کرد به طرف اتاقک نگهبانی. مرد داشت کلوچه و یک پاکت چای کیسه ای را ورانداز می کرد. بزرگمهر صدایش را انداخت در گلویش:
-سلام آقا !
مرد برگشت و از سر شانه نگاهش کرد:
-علیک سلام !بفرما !با کسی کار داری؟
بزرگمهر دست کشید به سرش .فی البداهه حرف پرید از دهانش:
-یه آدرس دادن به من توی این کوچه!
-خب؟!
-دنبال کارگر بودن!
مرد سگرمه در هم کشید و به کوچه نگاه ماتی انداخت:
-کدوم خونه؟!آدرس دقیق و اسم و فامیلش چیه؟
بزرگهـر پلک زد .چانه اش را خاراند و شانه بالا انداخت:
-حاجی راستش رو بخوای آدرس رو رفیقم فرستاده .
گفت خونه ی درب مشکی .توی کوچه دو سه تا خونه با در مشکی هست .این رفیق حواس پرت ما فامیل طرف رو نگفت .منم که از بس بی پولی کشیدم و خیابون و کوچه های تهرون رو واسه پیدا کردن کار بالا و پایین کردم ؛ تا فهمیدم یه کار اینجا هست با سر اومدم .
سر به زیر شد تا مرد چشمانش را نبیند .در واقع دروغ هم نگفته بود .هم دنبال کار می گشت و هم گرفتـار بود .صدایش را آهسته و پر از غم کرد:
-خدا کسی رو محتاج نکنه و مریض روی دست آدم نندازه…
این یکی را دروغ گفت اما لازم بود .مرد دستی سر شانه ی بزرگمهر زد .به او نمی آمد که پسر بدی باشد .چهار شانه و قـوی بود .چشمان نجیبی داشت و گذشته از زخم تازه جوش خورده ی بالای ابرویش که شاید از اتفاق ناخوشایندی بود ؛ به او نمی آمد شری باشد:
-بیا بشین روی این صندلی .من زنگ می زنم و می پرسم کدوم خونه بوده .یه چای بریز واسه خودت….
تماس پشتیبانی از خرید : 09308746363
در نرم افزارهای ایرانی : ایتا – روبیکا و تلگرام و واتس اپ
دارای نماد اعتماد از ثبت شده در سازمان ساماندهی اینترنت
ارسال به ایمیل شما و دریافت لینک دانلود پس از خرید
قیمت : 38 هزار تومان
رمان یک روز به شیدایی