رمان بن بست 17

- تعداد صفحه : 1047
- ژانر : دانلود رمان اجتماعی ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : pdf
خلاصه داستان : «ترنج» تنها دختر خانواده سرشناس فرهی است که در خانهای قدیمی واقع در باغِ بنبست ۱۷، کنار عمو، پسرعموها، مادربزرگ و پدربزرگ، مادر و خانوادهی حسینبابا زندگی میکند؛ خانهای پرجمعیت با خاطرههایی درهمتنیده. قصه از شب عقد او آغاز میشود؛ شبی که درست دقایقی پیش از جاری شدن خطبه، «میلاد» ( عشق پنجسالهاش ) ناگهان سر میرسد و همهچیز را بههم میریزد. حضور غیرمنتظرهی او دل ترنج را آشفته میکند و او میکوشد با احساسات متناقضش کنار بیاید. اما ماجرا به همان شب ختم نمیشود؛ چند ماه بعد، میلاد دوباره بازمیگردد و اینبار، گذشته را جدیتر از همیشه پیش روی ترنج میگذارد…
دانلود رمان بن بست 17 از پگاه
دانلود رمان « بنبست ۱۷ » به قلم پگاه، یک داستان عاشقانه،اجتماعی لطیف و دلنشین است که خواننده را به دل یکی از قدیمیترین محلههای تهران میبرد؛ جایی که خانهای سنتی با حیاطی بزرگ، حوضی فیروزهای و درختان گیلاس سر به فلک کشیده، قلب تپنده روایت است. این خانه با صفا و صمیمیت ساکنانش جان میگیرد؛ از لبخند باغبان تا گرمای حضور عروس خانواده، همهچیز رنگ عشق و همدلی دارد. «بنبست ۱۷» قصه زندگی، تعلق، اصالت و رابطههاییست که زیر سایه همان درختهای گیلاس و کنار صدای آرامبخش آب شکل میگیرند؛ روایتی شیرین از سادگیهای ناب گذشته در دل هیاهوی امروز.
گوشه ای از رمان بن بست 17 اثر پگاه :
چشمان بیرون از حدقه نگاهش کردم جدی شد. چیز خاصی نگفتم ولی اینجوری که تو به خودت رسیدی و حتی لباستم با من ست کردی، حتماً فکر کرده خبریه. اول به او نگاه کردم بعد به خودم. آه از نهادم درآمد چرا به رنگ لباسهایی که او پوشیده بود دقت نکرده بودم؟باز هم همان آهنگ ملایم و غمگین پخش میشد با خودم فکر کردم امروز به اندازه ی تمام عمرم با یاسر حرف زده ام و کنارش نشسته ام.
بدجوری قفلی زدی رو این آهنگ چین عمیقی روی بینی اش افتاد کمی تند شد. چقدر ادبیات شما نسل بعد از ما زشت و بی کلاس شده قفلی زدی یعنی چی؟ تشرش باعث شد یادم بیاید او کیست عقب نشینی کردم معلوم بود واقعاً مشمئز شده. تا به رستوران مورد نظر برسیم نه او حرفی زد و نه من چیزی گفتم بدون کمکش پیاده شدم و وقتی خواست بازویم را بگیرم گفتم:
خودم می تونم راه بیام
انتظار داشتم باز بینی اش را جمع کند اما به جای بازو دستم را توی دست بزرگش جا داد و گفت:
نمی خوام حالا که با منی بلایی سرت بیاد یه امشب رو تحمل کن
دست راستم که آزاد بود میسوخت و دست چپم یخ کرده بود پا به پای من آهسته و سلانه سلانه آمد و خم به ابرو نیاورد. صندلی را هم برایم بیرون کشید و خودش هم رو به رویم نشست دستم را روی سرم کشیدم و گفتم
اینجاها شاخ نمی بینی؟
خندید و گفت:
از محسنات آتش بسه قرار نیست همیشه اینجوری بمونه
این چه دلپیچه ی مزخرفی بود که هربار استرس داشتم به سراغم می آمد؟ فکر میکردم دیشب آتش بس به فنا رفت.منو را باز کرد و با آرامش گفت:
نه من بهش پابندم نگران نباش
آهی کشیدم و گفتم
نگران نیستم به جنگ و دشمنی بی دلیلت عادت دارم یه عمره بدون اینکه بدونم چرا دارم باهات می جنگم
چشمش همچنان به منو بود….
تماس پشتیبانی از خرید : 09308746363
در نرم افزارهای ایرانی : ایتا – روبیکا و تلگرام و واتس اپ
دارای نماد اعتماد از ثبت شده در سازمان ساماندهی اینترنت
ارسال به ایمیل شما و دریافت لینک دانلود پس از خرید
قیمت : 32 هزار تومان






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید