دانلود رمان ریسمان pdf صبا ترک

- تعداد صفحه : 1106
- ژانر : دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : pdf
خلاصه داستان : تنهایی گاهی از انسان موجودی متفاوت میسازد. وقتی در ذهن خود تنها هستی، این تنهایی میتواند دردناکتر از تنهایی در واقعیت باشد. در چنین لحظاتی، یا در جای خود متوقف میشوی و در افکار فرو میروی، یا زانوهایت را محکم میگیری و برای وجودت میجنگی.اینکه چگونه زندگی را درک کنی و جهانبینیات چگونه باشد، تأثیر زیادی بر مسیری که انتخاب میکنی دارد.برای پونه، زندگی نه آرام بلکه مملو از چالش بود. او دختری بود که سعی داشت مسیر خود را به تنهایی طی کند؛ البته اگر یونس اجازه میداد...
دانلود رمان جذاب به نام ریسمان اثری بینظیر از صبا ترک
گوشه ای از رمان ریسمان اثر صبا ترک :
ریز خندید لب پنجره نشست میدانستم چند جای دست داشت که مثل گربه بالا می کشید از دیوار جایی نبود که نتواند برود.مثل ابی شتر؟ گولاخ بی مغز خودش را رساند به شاخه های درخت کنار اتاقم مثل میمون میپرید.از پایین صدای کل کشیدن میآمد خواهرم را داده بودند به پسر یکی از سیاسی ها آقاجانم داشت با قرص میکرد آن قدر دختر داشت که بگردد و جا پا سفت تر کند.چند روزی او را ندیدم پا پیاش شدم دم مدرسه قایمکی می ایستادم حتی حیاط خانه شان را دید میزدم اما نبود که نبود. چی شده پسر مثل مرغ سر کنده شدی؟فکر نکن نمی فهمم عینهو اسفند رو آتیشی بابا حاجی مرد سن داری بود اما چارستون بدنش سالم قد و بالای بلندی نداشت من شاید بلندتر بودم در آن سن میگفت به داییهایم رفته ام قیافه هم من صورت استخوانی داشتم عوض او که پر و پیمان گوشت به تنش بود هر روز عصر که میشد من را میکشید ور دستش تا حساب و کتاب کنیم دفتر یادداشتهایش را هم میداد تا از کار و بارش بی خبر نباشم نه این که خودش مینوشت نه سواد درست و درمان نداشت یک پیشکار پیزوری کنارش بود فراش آقا که از دوره جوانی با باباحاجی بود.
آقاجانم آن قدر او را سیر نمیکرد که ولش کند آن قدرم گرسنه نگه نمی داشت که از فلاکت او را رها کند این سیاست او بود هیچ وقت زیر دستهایت را بالا نبر همیشه بگذار برای یک تکه گوشت جامانده روی استخوان له له بزنند و شاکر باشند. نه این که از این سیاستها خوشم بیاید اما برای داشتن پونه و آزاد شدن و راحت بودن نیاز بود همه را گوش کنم.درباره من مجبور بود همه چیز را بگوید حاجی کسی نبود که مال و اموالی بیشتر از جهاز به دامادهایش بدهد سر همه را کلاه گذاشته بود و اموال کس و ناکس را بالا کشیده بود که بدهد داماد بخورد و پروار شود؟هرگز! شاید اگر چند پسر دیگر داشت این قدر حرص من را نمی خورد.من پونه رو میخوام…. همین بغلیا از پشت میز روسی چوب گردویش به ضرب بلند شد تا بناگوشش سرخ شد. چشم ریز کرد.
تو که خوردی که زن پاپتی میخوای پشت لبت سبز نشده شاشت کف نکرده آدم شدی برا من؟! هیچ وقت کسی با من این چنین حرف نزده بود آن هم بابا حاجی اما من پسر خودش بودم وارث خاندان مفخمش من پونه رو میخوام از وقتی ۷ سالش بود فکرم نکن با چیزی خر و خام میشم بابا حاجی میخوامش نگیریش برام هرچی رشتی پنبه میکنم و آرزوی به شجره اسم و رسمی رو تو خواب ببینی رنگ از رخش پرید بچه ساکت و بله چشم گویی بودم تا آن روز اما پای پونه که به میان بود صدتای خود حاجی ملا میشدم میدم پوستش و پر کاه میکنن بیارن کنارت پسره جوالق نون مفت خوردی هار شدی؟ جوت زیاد شده؟! عرعر مستی راه انداختی؟! ؟! همینم مونده این دختره بی کس و کار پاپتی و وحشی رو بیارم اینجا شاید حاجی نمی دانست ولی همان کلمات بود که بذر کینه اش را در دلم کاشت تسبیحش را به سمتم پرت کرد خورد به گوشه چشمم و خون مرده شد.
دانلود رمان ریسمان pdf صبا ترک






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید