رمان غیاث

- تعداد صفحه : 2453
- ژانر : دانلود رمان اجتماعی ، دانلود رمان انتقامی ، دانلود رمان عاشقانه ، دانلود رمان هیجانی
- کیفیت : pdf
خلاصه داستان : من غیاثم، غیاث ساعی. بوکسوری سیساله، مغرور و گوشهگیر، که در هیاهوی زندگی زیرزمینیام، شبی از سر نادانی با دختری جوان روبهرو میشوم. دختری که با وجود لطافتش، حضوری قدرتمند دارد. منی که همیشه از پیوندهای عاطفی دوری میکردم، حالا بیآنکه بدانم، اسیر نگاههای نافذ و ژرف او شدهام. زمان میگذرد و حقیقتی را که از آن میگریختم، آرام آرام درک میکنم؛ قلب من در قید و بند عشقی ناخواسته گرفتار شده است. اما درست زمانی که باور میکنم همهچیز را فهمیدهام، او با حقیقتی تازه و تصمیمی بزرگ روبهرویم میایستد... و من باید با پیامدهای انتخابهایم مواجه شوم.
دانلود رمان جذاب به نام غیاث اثری ازرایکا
گوشه ای از رمان غیاث رایکا :
بی حرف قبول کرد از ملیسا فاصله گرفته و به سمت تلفن روی میز ،رفتم شماره ی داراب را گرفته و منتظر پاسخش ماندم طولی نکشید که صدای کلفت و مردانه اش در گوشم پیچید.بله بفرمایید؟ صدایم را در گلو صاف کرده و گفتم : منم داراب سریع اون سجل منو از تو پاتختی چنگ بزن واسم بیار پاسگاه نزدیک خونه ی میثم روشن شدی؟ کمی مکث کرد و بدون حرف گفت:
چشم داداش .
گوشی را قطع کرده و خیره در چشم های مشکی رنگ افسر با جدیت زمزمه کردم به عاقدتون خبر بده عقد کنونه.سر چرخاندم و خیره در چشمهای ملیسا ادامه دادم- عروس کشون داریم امشب.چادر به سر کناش نشسته و از شدت استرس مشغول تکان دادن پاهایم بودم .صدای داد و فریاد بابا قطع شده بود و انگار فهمیده بود چقدر برای تصمیمم مصمم هستم .انگشتهایم را در هم پیچ دادم که صدای پر از خشونتش صدای پر از خشونتش کنار گوشم بلند شد
تكون نده اون پای لامصبتو عصابمو خراب کردی.پایم از حرکت ایستاد و از گوشه ی چشم به اخم های در همش نگاه کردم. چند دقیقه ای از محرمیتمان میگذشت و حال در حال امضا کردن کاغذ پاره هایی بودیم که ما را به اسم هم زده بود! کارمان که تمام شد عاقد شناسنامه ها را به دستم داد و با نگاهی زننده براندازم کرد
– خوشبخت باشین
لحن صحبت پر انزجارش باعث خشم غیاث شد و دستش را به تخت سینه ی مرد عاقد کوبانده و گفت: هوی؟ کجا رو نیگا میکنی؟ شما چشاتو بده به من نه زنم حالیت شد یا جور دیگه ای حالیت کنم؟ چشمم از پشت به گردن سرخش افتاد! معلوم بود حسابی رگ غیرتش باد کرده که اینگونه داد و بیداد راه انداخته است.افسر با تشر رو به غیاث توپید .چخبره آقا؟ از صبح که اومدی اینجا هی میخوای یقه ی یکی رو بگیری و پاره کنی یه بار دیگه همچین رفتاری ببینم ازت به راست میفرستمت بازداشتگاه.فکر کردم گوشزد افسر باعث کوتاه آمدنش می شود اما اینطور نشد و غیاث خیلی رک و بی پرده بود.
همین که چشم هایم گرد شد به سمت من برگشت و با نیشخند نگاهی به سمتم حواله کرد و گفت: میکشی جلوتر اون یه تیکه پارچه ی لامصبو یا موهاتو از دم قیچیش کنم؟ آب گلویم را به سختی پایین فرستاده و دستم را روی چادرم قرار دادم حواسم نبود که موقع جلو کشیدن چادر از مچ تا آرنج لختم بیرون زده است. دندان روی هم فشرد و سریع دستم را چنگ زد .- صاب مرده همیشه باید یه جات بیرون زده باشه نه؟ لب زیر دندان کشیدم و حرفی نزدم، منی که همیشه نصف زبانم زیر زمین قایم شده بود اکنون جلوی این مرد بی زبان بی زبان بودم…
تماس پشتیبانی از خرید : 09308746363
در نرم افزارهای ایرانی : ایتا – روبیکا
دارای نماد اعتماد از ثبت شده در سازمان ساماندهی اینترنت
ارسال به ایمیل شما و دریافت لینک دانلود پس از خرید
قیمت : 28 هزار تومان
دانلود رمان غیاث pdf رایکا






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید