دانلود رمان تب داغ گناه

- تعداد صفحه : 407 + 439
- ژانر : دانلود رمان اجتماعی ، دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه
- نویسندگان : نیلوفر قائمی فر
- کیفیت : pdf
خلاصه داستان : آرمین پسر زیبا و مغروری که اومده تا انتقام بگیره انتقام گذشته ی تلخی که مردی برای او وخانواده اش رقم زده… تاوان گناهی که درگذشته رخ داده رو چه کسی باید بده دختری بی گناه که ازهیچ چیز خبرنداره… (جلد دوم پنج سال بعد را روایت میکند)
دانلود رمان تب داغ گناه pdf اثر نویسنده نیلوفر قائمی فر
گوشه ای از رمان تب داغ گناه :
مهاباد گفت برنزه بهت میاد لبخندی مکش مرگ ما تحویلم داد که خیلی حرصیم کرد پسره پرو خیال کرده منم دخترای بد بخت مردمم که منو هم دست میندازه احمق نکبت پولداره رذل با اون چشمای دریده اش با لحن محکم و جدی گفتم :
خدافظ
چشماشو دیمنی کرد و گفت : آه نفس چرا آنقدر خدا حافظی میکنی؟دنبالم راه افتاد و دوباره جلوی راهم سبز شد و با اون قیافه ای که میشد فهمید تو دلش داره مسخره ام میکنه که اون لبخند مزخرف ژیگول رو لبشه گفت اولین روز قرار رو این همه ترش رویی؟
قاطعانه و محکم گفتم من با شما قراری نذاشتم جناب مهندس
من و خشایار هر دو به تفریم
دندونامو از حرص رو هم گذاشتم و استخون فكم منقبض شده بود از میون دندونای قفل شده گفتم
آدم که احمق باشه آخر عاقبتش میشه این به خودم اشاره کردم
لبشو با به قیافه با مزه ای گاز گرفت و گفت دور از جون نفس ، نچ دور از جون بابا دخترای عاقل با پسری مثل من قرار میذارن تأکیدی و شمرده گفتم
من با شما، قرار ، نداشتم.
باز گفتی که ای بابا من دیدم اگر بگم آرمین هستم تو با من قرار نمیذاری خودمو خشایار معرفی کردم
با حرص گفتم : خشایار ، بیست و سه ساله مغازه لوازم خونگی چشم ابرو مشکیه… اینا همه شمایید دیگه؟خب اگر میگفتم خشایار ، بیستو نه ساله ، رئیس شرکت تجاری و صادرات و واردات چرم ، قد بلند چهار شونه چشمام آبیه .. حتما می بایستی عقب مونده باشی که نفهمی منم.
از حرص داشتم منفجر میشدم گوشام داغ کرده بود و گونه هام داشت آتیش میگرفت آرمین لبخندی زد و گفت :
تا حالا دقت نکرده بودم وقتی حرص میخوری چقدر جذاب میشی ولی زیاد حرص نخور همه اش به شوخی بود
با صدای لرزون از بغض و کینه و حرص گفتم :
شوخی جالبی نبود ، خدا حافظ
جدی تر از هر لحظه گفت : ۵ ، باز میگه خداحافظ
مگه نمیگید شوخی بود خیله خب شوخی کردید خندیدید دیگه تموم شد. با کمی اخم که چاشنی جذبه همیشگیش بود گفت
اسم و نشونم شوخی بود بقیه اش که شوخی نیست
یعنی چی؟!!!!
خب لبخندی زد که گویا پشت اون لبخند دنیایی پوشده و پنهان وجود داره ، کلی نقشه که من ازش بی خبر بودم حس بدی نسبت به لبخندش داشتم من از تو خوشم میاد با تعجب نگاهش کردم هنگ کرده بودم آرمین از من خوشش اومده ؟ از من ؟
مضحک ترین موضوع دنیا میتونست همین به قضیه باشه اخمی کردم و جدی در حالی که سرمو زیر انداخته بودم چون طرز نگاهش نوعی خجالت بهم تزریق میکرد …. گفتم همه ی دخترای دنیا رو ویزیت کردید حالا رسیدید به من ؟چنان محکم و با جذبه گفت :
این چه طرز حرف زدن با منه ؟ که به جد قالب تهی کردم و یه قدم از ترس به عقب رفتم و سرمو انقدر پایین آورده بودم که چونه ام چسبیده بود به قفسه ی سینه ام و با تن صدای آرومی گفتم
ببخشید ولی من اهلش نیستم شاکی و طلب کارانه گفت
او، جالبه وقتی خشایار بودم اهلش بودی حالا نیستی؟
میگم که اشتباه کردم اصلا بلند شده بودم که برم …..
دانلود رمان تب داغ گناه






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید