انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

رمان عبور از غبار

خلاصه داستان : گاهی وقتها اون چیزایی رو ازدست می دیم که همیشه کنارمون بوده وگاهی هم ساده ساده خودمونو درگیر چیزایی میکنیم که اصلا ارزششو ندارن وبودونبودشون توزندگی به چشم نمیان .و چه خوب بودکه قبل از نابودشدنمون توی گرداب زندگی می فهمیدیم که داریم چیاروازدست می دیم و چه چیزایی را بدست میاریم

دانلود رمان عبور از غبار pdf اثر زاهده بیانی (نیلا)

گوشه ای از رمان عبور از غبار :

موحد با قرار گرفتنم در کنارش نگاهی به بچه ها انداخت و با متلک گفت

خب عملو با 30 دقیقه تاخیر خانوم دکتر شروع می کنیم

و دست به کار شد. این عملو توی 2 سال گذشته بارها و بارها دیده بودم و با نحوه کار آشنا بودم. البته نه در اون حدی  که جرات کنم و بخوام به روزی این کارو تنها انجام بدم… احساس می کردم که هنوز زود بود که بخوام  به خودم این همه اطمینانو داده باشم.

نوی طول عمل مرتب ازم میخواست کاری رو انجام بدم و کمکش کنم ….. بچه ها از ترس اینکه  صداش در نیاد حیکم نمی زدند و حرکت اشتباهی نمی کردند. چند باری هم با اینکه اشتباهی ازم سر نزده بود با لحنی تند بهم هي تذكر داد. اما به قول معروف  پوست کلفت شده بودیم و سعی میکردیم زیاد به روی مبارک خودمون نیاریم که چرا هی توی جمع  اذیتمون میکنه و حالمونو میگیره

بعد از 5 ساعت سر یا اودن که چیزی به تموم شدن عمل نمونده بود در کمال ناباوری خودشو کنار  کشید و بهم گفت:

بقیه اشو تو انجام بده

بچه ها با نگرانی سربلند کردن و بهم خیره شدن… معمولا موحد از ما به عنوان دستیار استفاده  می کرد و تا اخر عمل خودش همه کارارو میکرد و حالا از اینکه از من میخواست عملو ادامه بدم  …. کمی به استرس افتاده بودم. هر چند با اصول کار کاملا آشنا بودم و باید کارهای پایانی رو انجام میدادم .. کار زیاد سختی نبود  اما در مخیلم نمی گنجند که از من انتظار تموم کردن کارو داشته باشه

البته تا اونجایی هم که دهنم بازی می کرد مطمئن بودم که چندان به کار خانوما اعتقادی نداره

به خاطر همین با شک سرمو بالا آوردم و بهش نگاه کردم که سرشو تکونی داد و گفت:

زود باش

و رفت عقب تر که جاشو به من داده باشه

لبامو با زبون تری کردم و در حالی که از زیر ماسک مرتب با دندونام لبامو گاز می گرفتم … رفتم و  سرجاش ایستادم و بدون اینکه به بچه ها نگاهی کنم تا از نگاههای مضطربشون بر استرسم اضافه  بشه دست به کار شدم.

وقتی شروع به کار کردم فاصله اشو با من به حداقل رسوند و درست کنارم ایستاد تا ببینه دارم  چیکار میکنم… حرکت دونه های عرق روی پیشونی و ستون فقراتم رو به خوبی حس می کردم.

هر لحظه منتظر تذکر و ضد حالاش بودم … اما در کمال ناباوری هیچی بهم نمی گفت و همین امر  نگران ترم میکرد

همچنین فاصله نزدیکشم مزید بر علت شده بود که به شدت احساس گرما کنم و مغزم خوب  فرمان نده به خصوص وقتی که دستشو بلند میکرد و به قسمتی از کار اشاره می کرد و برای بچه  ها توضیح می داد.

اما بعد از گذشت 15 دقیقه زجر آور که برای من قرنی بود … کم کم آروم تر شدم و با خیال راحت  تری به کارم ادامه دادم به طوری که 2-3 باری در حین کار بهم گفت:

خوبه.. عالیه.. همین طور ادامه بده

نیم ساعت بعد کار تموم شده بود و همه در حال در اومدن از اتاق عمل بودیم …. از ترس و خستگی  و سیخ وایستادن… مهره های گردنم به شدت درد گرفته بودند. البته اگر موحد انقدر بهم نزدیک نبود و از ترس خراب نکردن انقدر به خودم سخت نمی  گرفتم… مطمئنا این در دو نداشتم.

اکثر بچه ها برای اینکه با تذکر و ایرادای موحد مواجه نشن به سرعت از بخش جراحی جیم شده بودن به طوری که وقتی رفتم تا دستامو بشورم دیگه هیچ اثری از بچه ها نبود… اما بدتر از همه این بود  که بعد از قضیه من و هومن…. اکثر بچه ها باهام قطع رابطه کردند. یکی از بلاهایی که هومن سرم  آورده بود همین بود

رمان عبور از غبار pdf اثر زاهده بیانی (نیلا)

بخش دانلود

رمان های پیشنهادی

نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !