انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

رمان ارباب سالار

خلاصه داستان : این داستان درباره‌ی دختری‌ست که همیشه در تنهایی بزرگ شده. برخلاف قهرمان‌های معمولی رمان‌ها، نه سوگولی بوده، نه نازپرورده. با اینکه پدر داشته، هیچ‌وقت طعم مهر پدری رو نچشیده. زندگی بارها و بارها لهش کرده و این له‌شدن‌ها، حتی ذره‌ای غرور براش باقی نگذاشته. اما با همه‌ی سختی‌ها، دختری‌ست مهربون؛ حتی نسبت به کسانی که بهش بدی کردن.و اما پسر قصه... غرور تو وجودش موج می‌زنه. خودخواه و از خودش راضی. کسی نیست که بشه نادیده‌اش گرفت؛ چون اربابه...

دانلود رمان ارباب سالار نوشته شده توسط لیلی

گوشه ای از رمان ارباب سالار :

عمو محمود : سوگند جان نمیشه حتی ما رو هم تو خونشون راه نمیدن تو این به هفته ای که رفتیم فقط دو بار باهاشون صحبت کردیم اونم ما رو که نذاشتن بریم تو فقط مادرتون موفق شد با خانواده سپهر تاج صحبت کنه

عمو محمود با رییس جمهور که نمیخوایم صحبت کنیم که بذارن بریم صحبت کنیم یا نه شما

نمیخوایین ما رو ببرین دارین بهونه میارین

خاله که کنارم وایساده بود اروم گفت

خاله : نیومدی نمیدونی چه خبره

….. اما گوشام زیادی تیز بود و شنیدم

هر کاری که کردیم ما رو نبردن و طبق معمول خودشون رفتن و مثل همیشه دست از پا دراز تر برگشتن

سحر با گریه رو به مامان پرسید

سحر : چی شد مامان رضایت ندادن؟؟؟

مامان سحرو بغل کرد

مامان : چی بگم که نگفتنش بهتره

بازم رضایت نداده بودن بازم نشده بود

ساعت ۱ شب بود از تشنگی بلند شدم تا برم آب بخورم که صدای پچ پچ دو نفرو شنیدم

دایی و خاله بودن

دایی: پروانه اصلا رضایت نمیدن میترسم پروانه خیلی میترسم. دیروز انقد جلو در خونشون وایسادم تا جلو درشون دیدمش میدونی چی گفت؟؟!! گفت خیلی” آقایی کردم که وایسادمو وقتمو دادم به شما و دارم باهاتون حرف میزنم اما حرفم یک کلمه س من قصاص میخوام و اون مرد قصاص میشه همین و بس. یخ کردم پروانه پسره بجز سردی و کینه چیزی تو نگاش نبود. خیلی سنگدلن

خاله پروانه با فین فین

خاله : علی چی کار کنیم؟؟ اینا دارن نابود میشن پروین اگه همین جوری پیش بره سکته میکنه

دایی : فردا بدون اینکه کسی بفهمه میرم دیدن خانواده سپهر تاج

خاله : نمیذارن بری صحبت کنی که

دایی : هر جور شده باید برم باهاشون حرف بزنم وقت کمه پروانه وقت خیلی کمه

دیگه گوشام چیزی نمیشنید فقط حرفای دایی تو سرم میپیچید

وقت کمه … رضایت نمیدن… دیه نمیخوان… قصاص میخوان

تشنگی از یادم رفت و برگشتم اتاقم خیلی فکر کردم و فقط به یه نتیجه رسیدم

فردا باید باهاشون حرف میزدم دایی منو نمیبرد و من اصلا محل زندگیشونم نمیدونستم کجاست

اما فردا هر جوری شده با خانواده سپهر تاج حرف میزنم

صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و زنگ زدم اژانس و یه ماشین گرفتم

دایی هنوز از خواب بیدار نشده بود فوری از خونه بیرون اومدم و منتظر ماشین موندم ماشین ۵ دیقه بعد اومد. فوری سوار شدم و از راننده خواستم یکمی جلوتر منتظر وايسه تقریبا به ساعتی منتظر موندیم تا دایی از خونه اومد بیرون

رو به راننده گفتم

این آقایی رو که از اون خونه در اومد بیرونو میبینی؟ این اقا هر جا رفت تعقیبش کن فقط نمیخوام _ مارو ببینه یکمی با فاصله تعقیب کن

راننده برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد

راننده : بله؟؟

چیزی گفتم که نامفهوم بود؟؟

راننده : نا مفهوم که نه اما … خانم بیخیال من مال این حرفا نیستم زنگ بزن یکی دیگه من حوصله ی دزد و پلیس بازی رو ندارم

آقا دزد و پلیس بازی چیه؟؟ شما فقط قراره اون ماشینو تعقیب کنی و منم بخاطرش دو برابره اون پولی _ رو که صحبت کرده بودم رو میدم

راننده : دو برابر؟؟

بله. حالا هم تا قبل از این که اون آقا رو گم کنیم راه بیوفتین_

دایی تازه راه افتاده بود و خیلی ازمون دور نشده بود

!!! دلشوره خیلی بدی داشتم یعنی چی میشد؟ دایی میتونست راضیشون کنه؟؟

رمان ارباب سالار

بخش دانلود

رمان های پیشنهادی

نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !