انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

رمان ارباب زاده

خلاصه داستان : داستان روایتگر زندگی دختری مسیحی است که دل‌باخته‌ی پسر کوچک و محبوب ارباب، یعنی خان‌زاده‌ی خانواده می‌شود. پس از گذر از فراز و نشیب‌های بسیار، سرانجام به عنوان عروس خان وارد عمارت می‌شود. اما وقوع اتفاقاتی غیرمنتظره، او را وادار می‌کند تا با کودکی در شکم، از آن خانه بگریزد. مسیر فرارش پر از ماجراهای تلخ و شیرین است که مخاطب را تا آخرین صفحه‌ی داستان با خود همراه می‌سازد.

دانلود رمان ارباب زاده الهام فعله گری

گوشه ای از رمان ارباب زاده :

سیمین روی صندلی گهوارهای نشست و در حالی که  صندلی به آرامی به جلو و عقب خم میشد و او با  حرص پایش را تکان میداد با غضب گفت ارباب حتی جلوی غریبه ها هم باید به  جوری نشون بده که یاکان از همه براش عزیزتره  و با پوزخند ادامه داد: نور چشمی!!! انگار خدا بعد از تا دختر کور و کچل، سبحان رو به  ارباب داده و با عصبانیت پایش را روی پای دیگرش  انداخت فرحناز که مشغول شیر دادن به میشا بود با لحنی دلگیرانه گفت:

آقا اونقدر که به سبحان خان علاقه داره به شهاب خان که پسر بزرگشونه اهمیت نمیده!

مریم لبخند زد بس کنید ،دیگه خودتون رو ناراحت نکنید و  رو کرد به سیمین سیمین ،جون، سبحان خان  برادرته، چه اشکالی داره که ارباب هواشو داشته باشه؟ در ضمن ارباب به همه ی بچه  هاش توجه داره فرحناز ابرو در هم کشید اما به  سبحان خان توجه بیشتری داره سبا  جلوی اینه ایستاد و موهای سیاه و بافتهاش را به زیر  روسری فرستاد و گفت

این حرفها رو ول کنین  راستش شنیده ام مهمانهای ارباب فرنگ زندگی میکردن مثل اینکه چند ساله برگشتن  تهران درسته؟

سیمین پاسخ داد: آره تو هم  حواست رو جمع کن پسرشون، مهیار  خیلی زیر چشمی بهت نگاه میکرد، فکر میکنم چشمش رو گرفتی

سبا سرخ شد و سر به زیر  گرفت. در همین حین درب اتاق باز شد و  مهتاج با صورتی برافروخته وارد شد و در حالی که  سعی میکرد صدایش بالا ،نرود گفت همه جمع  شدین !اینجا؟ مهمانها پائین تنهان سیمین از جا برخاست

من باید به پسرم سر بزنم از  صبح تا حالا کنار خدمتکاره حالا شما چرا اینقدر  عصبانی هستید؟

عصبانی نباشم؟

شما که میدونین اینها چقدر برای ارباب مهم هستن  باید به بهترین نحو ازشون پذیرایی بشه، سبا؟ تو  چی میخوای از جون اون اینه؟!  با مریم و فرحناز برین کنار ،مهمونها، زشته، متوجه  شدین؟! فرحناز کلافه از جا برخاست چشم خانوم  آقایون کجا هستن؟

همه رفتن تا اطراف رو ببینن.

چند ضربه به درب خورد و سبا وارد شد:

سبحان؟

بله؟ دایی جاوید پائین منتظرته قراره برین شکار؟

آره من دایی و مهیار

مهیار؟ چه زود صمیمی شدین

پسر خوبیه خوشرفتار و ،مؤدب من از اینطور آدمها خوشم میاد

باشه خوش بگذره.

ممنون.

سبحان از اتاقش خارج شد و به سمت مهیار و جاوید رفت که  سوار بر اسب به همراه سه نفر دیگر منتظرش  بودند. او هم با یک جست روی اسب سپیدرنگش نشست و از عمارت خارج شدند. میان  فضای سرسبز روستا در جاده های خاکی به راه  افتادند. مهیار به اطراف نگاه کرد و با نفسی عمیق ریه هایش را از عطر گلها پر کرد و  گفت چقدر اینجا قشنگه مثل بهشته! همه چیز  دلنشینه، زنها با دامنهای بلند و چیندار و روسریهای رنگارنگ خیلی جالبن، حتماً  ادارهی این نواحی خیلی کار سختیه!

بخش دانلود

رمان های پیشنهادی

نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !