انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

رمان حریر سرخ

خلاصه داستان : من بی‌گناه مجازات شدم! به خاطر خطای برادرم رضایت دادم  به یه خطا . به من میگن عروس خون‌بس! وارد عمارتی شدم که همه ازم متنفرن و ترسناک‌تر از همه‌ی اونا مرد جذاب و بی‌رحمیه که حکم همسرم رو داره... اون فقط هدفش شکنجه‌ی روحی و جسمیه منه تا از این راه انتقام خون خواهرش رو بگیره ... یه مرد مغرور و جذاب! ثروتمند و مقتدر و وحشی ...

دانلود رمان حریر سرخ pdf اثر کوثر

گوشه ای از رمان حریر سرخ:

الهام نگاه از دخترک گرفت و چشمانش را به میز دوخت و ناچار گفت توی بخش  خدمات نیاز به نیرو دارند. دخترک لبخند غمگینی بر لب نشاند و گوشه ی پالتویش را میان انگشتان عرق کرده  اش چلاند. چنین شرکت بزرگی حتما حقوق و مزایای خوبی برایش داشت و می  توانست کمی از دردهایش را مرهم بزند فقط باید قید غرور و عزت نفسش را می  زد. بی معطلی جوابش را داد این که اشکالی نداره… فقط میخوام از شر حنیف و  بابام راحت بشم پس برام فرقی نمیکنه چه کاری باشه….

الهام با چشمانی غمگین که نم اشک را در برداشت نگاهش کرد و گفت:

حریر کاش پیش خودم کار میکردی

بغض سمجی که گریبانش را گرفته بود قورت داد و همانطور که از جا بلند میشد جوابش را داد:

الهام جان لطف کن و آدرس اون شرکتی رو که گفتی بده

از تاکسی پیاده شد و کرایه را حساب کرد چقدر مدیون و ممنون الهام بود که چند تراول ده تومانی به دستش داده بود تا در صورت نیاز از آنها استفاده کند. آدرسی که  الهام داده بود را باری دیگر مرور کرد و متوجه شد که دقیقا مقابلش ایستاده  است. مبهوت و ناباور به برج نگاه کرد. برجی با نمای سیاه و سفید در بهترین منطقه  ی تهران… نه…. امیدی نبود که حریر در چنین جایی استخدام شود.

او حتی در خواب  هم خود را در چنین جایی تصور نمی کرد چه به اینکه یکی از کارکنان آنجا باشد. با  اعصابی بهم ریخته و حالی خراب راهش را کج کرد تا از آنجا دور شود اما با صدای مرد مسنی که لباسهای نگهبانی به تن داشت ایستاد:

خانم با کسی کار دارید؟

معذب دستی به شالش کشید و جوابش را داد میخواستم آقای علی مرادی رو ببینم….

نگهبان متفکر دستی به ته ریشش کشید و با تردید گفت:

ایشون مسئول خدمه ی شرکت هستند درسته؟

بله ی آرامی زیر لب گفت که نگهبان پرسید:

اسم شریفتون؟

دستان عرق کرده اش را نامحسوس به پایین پالتویش کشاند اه… لعنت بر این استرسی  که به جانش افتاده بود و تمام حواسش را به بازی میگرفت با لرزشی که در صدایش مشهود بود جواب سوالش را داد حریر پور سعادت هستم. نگهبان بعد از مکث کوتاهی مؤدبانه گفت بفرمایید طبقه ی پنجم ایشون منتظرتون هستن…

چشمی زیر لب راند و با گامهایی آرام وارد برج شد. گچ بری های زیبا مبل های  فیروزه ای رنگ مجسمه ها و تابلوهای گران قیمت ، لابی برج را به بهترین شکل  زینت داده بودند. همه ی آنها را از نظر گذراند و حسرت را پشت چشمان مشکی  اش پنهان کرد وارد آسانسور شد و شماره ی طبقه ی مورد نظرش را فشرد. همیشه  از آسانسور هراس داشت. این اتاقک متحرک به او احساس خفگی و حالت تهوع می  داد و همان چند لحظه ی کوتاه جانش را به لبش می رساند.

چند نفس عمیق کشید و باری دیگر موهای فر و مزاحمی را که بر روی صورتش می رقصیدند به زیر شالش فرو برد و با دستی لرزان زنگ واحد مورد نظرش را  فشرد. طولی نکشید که در توسط مرد جوانی به رویش باز شد. مردی لاغر اندام با  چهره ای کاملا شرقی… چشمان ریز و دماغ عقابی اش همانی بود که الهام گفته بود. مرد با خوش رویی لبخندی زد و مؤدبانه گفت سلام خانم بفرمایید داخل….

تشکری زیر لب کرد و با گامهایی آرام و لرزان داخل شد. وجود مرد مانع نگاه  کنجکاوش برای دید زدن اطرافش میشد و این را به وقت دیگری موکول کرد.

از این طرف خانم

اشاره ی مرد جوان به اتاقی که سر در آن نوشته شده مسئول خدمه بود. چشمی زیر لب راند و گامهایش را به آن سمت برداشت.

مرد جوان همانطور که پشت میزش  می رفت او را به نشستن دعوت کرد…

تماس پشتیبانی از خرید : 09308746363

در نرم افزارهای ایرانی : ایتا – روبیکا و تلگرام و واتس اپ

دارای نماد اعتماد از ثبت شده در سازمان ساماندهی اینترنت

ارسال به ایمیل شما و دریافت لینک دانلود پس از خرید

قیمت : 44هزار تومان

لینک خرید

رمان حریر سرخ

رمان های پیشنهادی

نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !