رمان دلدار

- تعداد صفحه : 1292
- ژانر : دانلود رمان اجتماعی ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : بر بلندایی ایستاده و بر شکوه زمین مینگریست، عالی برای توصیفش کلمه ای ناچیز بود. دشت سبز و با طراوت زیر پایش با آن درختان درهم پیچیده و تو در تو و وحشی و بکر، چیزی بالاتر از محشر بود. نسیم ملایم و خنکی که می وزید، عجیب کل حسهای طبیعت گرایانه اش را بیدار می نمود. اینجا بهشت بود، بهشتی که سالها آرزوی زندگی در آن را داشت. اسب سری به چموشی تکان داد و شیهه ای کشید. لبخندی زد، هر چند اسب سواری بلد نبود ولی خوب می دانست، اسب حیوان نجیبی است!
دانلود رمان رمان دلدار اثر اکرم حسینزاده (امیدوار)
رمان دلدار (دل دار) نوشتهی اکرم حسینزاده (امیدوار) در ژانر #عاشقانه #اجتماعی روایتی شاعرانه و پرشور از پیوند انسان با طبیعت و عشق است؛ رمانی که با تصویرسازیهای زنده از دشتهای سبز، نسیمهای بیدارکننده و نجابت اسب، مخاطب را به جهانی میبرد که میان واقعیت و رؤیا در نوسان است. این اثر با نگاهی عمیق به زیباییهای بکر و حسرتهای انسانی، تجربهای تازه از عشق و زندگی اجتماعی را پیش روی خواننده قرار میدهد.
گوشه ای از رمان دلدار:
نگاه دو مرد روی هیکل بچگانه این کودک جنگلی توقف کرد به نظر پسر بچه ای هشت یا نه ساله می رسید. پاچه شلوار قهوه ای اش تا نصفه گلی بود، سر و رویش خاکی کلاهی پسرانه به سر گذاشته بلوزی سفید به تن و چکمه های مشکی به پا داشت.از روی بلوز، جلیقه مشکی هم تن کرده بود… از قیافه اش شرارت میبارید
همچنان داشتند به این موجودی که عین عجل معلق سر راهشان سبز شده بود می نگریستند که آن موجود در حالیکه چوب را به زمین می کوبید.
گفت:
پرسیدم شما کی هستید ؟
ابروهای مهران بالا رفت یک بچه روستایی و این همه قلدری آقا رضا به آرامی گفت:
ما از دوستان فرامرزخان هستیم، اومدیم ایشون رو ببینیم
بچه با دقت و رندازشان کرد و پرسید
از کجا اومدین؟
جوابش را فقط آقا رضا می داد
از تهران
بچه ناراضی بنظر میرسید کمی جلوتر آمده دستی به سر اسب کشید
این اسبها دست شما چی کار میکنن ؟
اسب با نزدیک شدن بچه شیه های کشید و صورت خود را به بچه نزدیک کرد ظاهرا بچه را میشناخت آقا رضا با لحن ملایم قبلی گفت
… آقا رحمان آورده بود
کودک عجولانه بين حرف او پرید:
پس خودش کجاست ؟
مهران داشت کلافه میشد نیامده بود که با یک بچه یکی بدو کند و بازپرسی شود. آقا رضا صبر و حوصله بیشتری از خود نشان می داد
یکی کارش داشت رفت
بچه احتمالا مفتش آنجا بود
چیکار داشت ؟
مهران عصبی شد؛ لحن بچه اصلا خوب نبود، انگار آنها ارث بابایش را خورده باشند. اما قبل از اینکه لبش به اعتراضی باز شود، آقا رضا گفت
مثل اینکه یکی تو چاه مونده بود رفتن درش بیارن
رمان دلدار






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید