رمان عشق یوسف

- تعداد صفحه : 471
- ژانر : دانلود رمان انتقامی ، دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه ، رمان غیرتی
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : پرویز ربانی،پدر آیدا، قبلا به خواستگاری یوسف از دخترش آیدا جواب قاطعانه ی منفی داده اما خبر نداره این دو دلباخته ی هم دیگه هستن … نمیدونه پنهانی با هم دوست شدن و به دیدن هم میرن. آیدا دانشجوی رشته ی مامائی در بابله و هرهفته یوسف برای دیدنش میره بابل . . .
دانلود رمان عشق یوسف اثر نازنین 87
رمان عشق یوسف نوشتهی نازنین ۸۷ داستانی عاشقانه و پرتنش است که بر پایهی غیرت، دلدادگی و انتقام پیش میرود. پرویز ربانی، پدر آیدا، زمانی که یوسف برای خواستگاری قدم جلو میگذارد، با قاطعیت مخالفت میکند؛ بیآنکه بداند میان آیدا و یوسف عشقی پنهان شکل گرفته و این دو مدتهاست مخفیانه یکدیگر را میبینند. آیدا دانشجوی مامایی در بابل است و یوسف هر هفته راهی میشود تا عشقش را از نزدیک ببیند. این رابطهی پنهانی، در دل مخالفتها و حساسیتهای خانوادگی، ماجرایی پرکشش و احساسی را رقم میزند که خواننده را تا پایان همراه خود نگه میدارد.
گوشه ای رمان عشق یوسف:
نبود اما هنوز به ماه نکشیده توقع داشت او را برای ازدواج بگیرد خلاصه با هیچ دختری بیش از دو سه ماه دوام نمی آورد دوست صمیمی اش یا به عبارتی شریک کاری اش «شهیاد» می گفت سخت می گیری زن که نمی خوای بگیری این قدر سخت میگیری به چهار صباح باهاشون عشق و حال کن برو پی یکی دیگه اما یوسف دنبال عشق میگشت عشقی داغ و نفسگیر عشقی که مال خودش باشد.
عشقی که همه ی زندگی و دارو ندارش شود همه ی دنیایش اما هیچ کس را پیدا نمی کرد تا این که دومین روز مرداد ماه سال نود این اتفاق رخ داد. البته اولش نه به این داغی پدرش فواد برزگر رییس بیمارستان رجایی تهران به ریاست دانشگاه تهران منسوب شده بود و به این مناسبت جشنی در خانه برپا کرده بودند جشنی که فقط و فقط از همکاران بیمارستان دعوت شده بود و خانواده ی آیدا هم جزو مدعوین بودند آیدا یک برادر داشت که ساکن کانادا بود و دو خواهر ازدواج کرده هم داشت و این را یوسف می دانست اما آیدا را تا به حال ندیده بود.
یوسف توی اتاقش فیلم میدید و حوصله ی این مهمانی خسته کننده را نداشت. هر نیم ساعت یک بار هم مادرش سری میزد و غری می زد و می رفت.
حین تماشای فیلم دستشویی اش گرفت و تصمیم داشت از دستشویی اتاق یاسین استفاده کند.یاسین برادر وسطی بود که بیست و نه سالش بود و همچنان برای گرفتن تخصصش درس میخواند. در اتاقش را گشود که سرک بکشد که متوجه آینه ی راهرو شد تصویر آیدا با آن صورت جذاب و اندام نفس گیر دلش را برد. البته مثل اغلب مردان دید اولیه اش به آیدا فقط از روی خواستن بود و بس آیدا با پوستی برنزه شده
لبهایی گوشتی و صورتی چشمان کشیده ی عسلی با موهایی که با کلیپس بسته بود و از پشت مثل آبشاری خرمایی تا روی سرشانه هایش پایین آمده بود مقابل آینه خودش را بررسی میکرد پیراهن شومیز مشکی آستین سه ربع با کمربندی طلایی و شلوار جذب جین که پاهای کشیده اش را سخاوتمندانه به نمایش میگذاشت. گرچه کفشش پاشنه ده سانت بود اما خیلی دراز به نظر نمی رسید
یوسف آهسته به اتاقش برگشت و زیر لبی گفت
– بـ بـ به به چه مهمونای خوشگل موشگلی داریم امشب برم ببینم چه خبره
شلوار مشکی و پیراهنی طوسی و جذب انتخاب کرد و دو سه تا دکمه ی اولش را نبست ساعت استیل شیکش را هم به دستش انداخت ادکلن هم زد و از اتاق بیرون آمد. توی آینه ی راهرو موهایش را برانداز کرد سیخ سیخی و تقریبا کوتاه بود اما به چهره اش می آمد. میان برادرانش گرچه زیاد محبوب خانواده نبود اما زیباتر بود مثلا یاسر خوش قیافه بود اما قدش از یوسف هم کوتاه تر بود یا یاسین خوش قد و بالا بود اما اگر دماغش را عمل نمی کرد اصلا به چشم نمی آمد.
توی سالن پذیرایی تقریبا پر از جمعیت بود و از آن جا که همگی همکاران پدرش بودند در گروه های سه چهار تایی دور هم جمع شده بودند و ضمن نوشیدن و خوردن با هم گپ می زدند
یوسف از کنار هر جمعی رد میشد می ایستاد و مودبانه سلام و احوالپرسی می کرد. نمیخواست تابلو کند و گرنه فقط دنبال دختر مورد نظرش میگشت مادرش متوجه اش شد و چون از لباسی که تنش بود خیالش راحت شد جلو رفت و او را با خودش به سمت همکار و دوست عزیزش خانم لطفی برد طبق معمول پس از سلام و احوالپرسی در مورد درس و تحصیلش سوال شد که مادرش ماهرانه دروغ گفت و او را آرشیتکت معرفی کرد خانم لطفی هم که زن چاق و خوشرو بود گفت جدا ایشون دیگه دکتر نیستن؟
رمان عشق یوسف






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید