رمان مردی که به زانو درآمد

- تعداد صفحه : 1723
- ژانر : دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : سرنوشت دو انسان با تفکرهای مختلف... دختری ساده و رویایی در مقابل مردی جاه طلب و مغرور... داستانی روایت کننده از زندگی انسانهایی که هریک در یک طبقه از اجتماع زندگی میکنند، اما همگی در مقابل قدرت عشق هیچ اراده ای ندارن...
دانلود رمان مردی که به زانو درآمد اثر نویسنده ناز آفرین 70
✨ رمان عاشقانه “مردی که به زانو درآمد” اثر ناز آفرین 70 روایتگر برخورد دو جهان متفاوت است؛ دختری ساده و رویایی در برابر مردی جاهطلب و مغرور. داستانی پرکشش که با تصویر کردن فاصلههای اجتماعی نشان میدهد قدرت عشق مرزها را درهم میشکند و هیچکس در برابر آن بیاراده نمیماند.
گوشه ای از رمان مردی که به زانو درآمد:
چند لحظه بعد،هیکل فربه خاله فرزانه در آن پیراهن زمردی سرتاپا سنگ دوزی شده که به سختی با آن کفش های پاشنه بلندش قدم برمیدارد،به همراه آقا محسن که او نیز همچون همسرش سعی دارد در آن کت و شلوار تنگ مشکی که با یک دستمال جیبی زمرد رنگ در جیب خارجی کتش و کراوات زمردیش که به طور ناشیانه ای گره زده شده است، قدم های هماهنگ بردارد، به سمتشان می آیند.
خاله فرزانه با آن آرایش غلیظ و موهایی که بالای سرش به شکل یک گوجه ی بزرگ جمع شده، با اخمی سادگی بعد از یک سلام سرسری، خطاب به خواهرش فرانک می گوید:
– خواهر برای چی اینقدر دیر کردی…؟؟ دیگه کم کم تصمیم گرفته بودم که خودم بیام دنبالتون.
آقا محسن نیز در دنباله ی حرف همسرش، در حالیکه یک به یک با اعضای خانواده ی بکتاش دست میدهد میگوید:
– حالا که اومدین خداروشکر… واگرنه فرزانه واقعا میخاست بیاد دنبالتون
سیامک خان دست باجناقش را به گرمی میفشارد و میگوید
– اومدن یا نیومدن ما چه توفیری داره محسن جان… مهم اینه که لیلا جان خوشبخت
باشن و مراسمتون آبرومندانه برگزار بشه که الحمدالله آقا دوماد چیزی کم و کسر نذاشتن
فرزانه یکی از آن خنده های جذابش را تحویل سیامک خان میدهد و میگوید:
– اختیار دارین سیامک خان…بدون شما مجلس ما ارزشی نداره که
فرانک از نوع لحن خواهرش زیاد خوشش نیامده…هنوزم بعد از گذشت سالها ،فرزانه را خطری برای زندگیش میبیند.. برای خالی نبودن عریضه میگوید:
– بله….ایشالله که به پای هم پیرشن و لیلاجون هم خوشبخت بشن…به هر حال دیگه کم کم داشت سنش میرفت بالا
با زدن این طعنه،احساس میکند تا حدی دلش خنک شده..اما فرزانه با حفظ آن لبخند مکش مرگما رو به خواهرش کرده و میگوید:
– عزیزم…. دخترم سفیدبخت شده…این خونه و دم و دستگاه فقط یه گوشه از ثروت عظیم دامادمه…
و بعد در حالیکه چشمان آرایش کرده اش را میخ چشمان عسلی خواهرش کرده تا تاثیر حرفهایش را ببیند ادامه میدهد:
– خواهر….بهتر نبود یکم به خودت میرسیدی…ناسلامتی تو تنها خاله ی عروسی و چشم خیلیا به توئه
دانلود رمان مردی که به زانو درآمد






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید