دانلود رمان لیلیان

- تعداد صفحه : 1462
- ژانر : دانلود رمان عاشقانه ، دانلود رمان معمایی ، دانلود رمان هیجانی
- کیفیت : PDF
خلاصه داستان : از یک تصادف شروع شد با دومرگ با یک تولد با تفاوت ها دو نفر از دو دنیای کاملا متفاوت لیلیان مربی رقص ک با مرگ ناگهانی نامزدش مجبور ب ازدواج با سید علیرضا مردی مذهبی و جدی میشود،سید علیرضایی ک او هم زنش را از دست داده و یک فرزند متولد شده روی دست دارد...
دانلود رمان لیلیان pdf اثر مریم عباسقلی
گوشه ای از رمان دلارای :
صدای هول شده ی لهراسب، برادر بزرگترم در گوشم اکو میشود:
فشارش افتاده اگر میشه اتاق رو خلوت کنید.
کاش صداها را هم نشنوم.کاش گوشهایم هم مثل پلک هایم سنگین بشوند. کاش صدای نفسهای سنگین سید علیرضا را تشخیص ندهم و از ته دل آرزو میکنم روی دست های لهراسب جان بدهم.اما نه، من لیلیانم و جانم ثابت کرده که جان سخت تر از این حرف هاست و محکومم به زندگی مادر گریه میکند و لهراسب سوزن سرم را در دستم فرو میکند.
پدر میگوید:
لعياجان مهمونها بیرونن، بیا بریم زشته لهراسب بالا سرشه.
صدای غریبه ی مردی که حالا گویا محرم ترین من است می آید:
– حاج آقا ابوذر، اجازه ی مرخصی می فرمایید؟
میان آن نیمه هوشیاری لعنتی حسرتش را میخورم.خوشا به حالش که راه گریز دارد.
پدر خطاب قرارش میدهد.
– صاحب اختیارید سید اما مهمون توی خونه ست و میان حرف پدرم پچ میزند
– عذر تقصير حاج آقا ولی باید برم.
لهراسب کنایه میزند:
– به سلامت آسید علیرضا نگران زنت هم نباش ما هواشو داریم.
زنش من را میگوید؟ من به خدا قسم که خنده دار است این نسبت!سید سکوت کرده و پدر، لهراسب را هشدار گونه صدا می زند.با اجازه ی آرامی میگوید و میرود و او که می رود انگار راه تنفس من کمی بازتر میشود و حالا میتوانم کمی فقط کمی تحت تاثیر آرام بخشی که برادرم در سرم ریخته قرار بگیرم و به خواب روم.
صداهایشان مدت هاست که کابوس خواب و شده. بیداری ام
– نحس بود
از بدشگونی قدم این دختر بود!
تا این دختر شد عروس حاج سید میرحسن زندگیشون از این رو به اون رو شد! از اولم وصله ی ناجور بود. تو خونواده ی خودشم انگار نخاله ست چه برسه به خونواده ی حاج سید میرحسن
– خدا داند که چی علیرضا ام کشید طرف خودش. شد سید
– بعیدم نیست اهل دعا و جادو عليرضا و باشه وگرنه سید
سرم را تکان میدهم و ناله میکنم.در تلاشم تا بیدار شوم.تمام تنم خیس است.دست نوازش لهراسب که روی موهایم مینشیند با هق هق پلک باز میکنم.لبخند میزند، تلخ و سخت.می گوید:
– مهمونا رفتن.
لبهای خشک است درست برخلاف چشم هایم.زبانم را به سختی تکان میدهم.
– مهمون؟ چه مهمونی ای؟
سید علیرضا که رفت منم که بیهوش بودم. عقد ما بوده و بدون ما نشسته بودن که چی؟
لهراسب لیوان آب را به لبهایم نزدیک میکند و حرصی میگوید:
– که حرف مفت بزنن بشینن چهار چشمی زیر نظـ بگیرنمون بیشتر از این بکننمون نقل محافل و مجالس خاله زنکیشون
خداروشکر چندماهه موضوع هیجان انگیز وصلت خونواده ی حاج ابوذر و حاج سید میرحسن رو دارن.آه میکشد و دستوری میگوید:
– پاشو بریم غذا بخور ببینم.
تا میخواهم بگویم اشتها ندارم، چشم گرد میکند و دست زیر کتفم می اندازد.
– بیخود کردی، دختره ی چشم سفید، گفتم پاشو.
می ایستم و به او تکیه میکنم اگر نبود، اگر نداشتمش دردم را به چه کسی میگفتم؟ دردی که همان روزها، فقط لهراسب و سید علیرضا از آن خبردار شدند.
دانلود رمان لیلیان pdf اثر مریم عباسقلی
برای دانلود رمان پس از آن با وارد کردن ایمیل فایل را دریافت کنید






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید