انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

رمان دالان بهشت pdf

رمان دالان بهشت pdf

خلاصه داستان : رمان درباره‌ ی دختری به نام مهناز است که با پسری به نام محمد ازدواج می‌کند. آن‌ها عاشق یکدیگر هستند، اما رخدادهایی باعث می‌شود از هم جدا شوند و...

دانلود رمان دالان بهشت pdf اثر نازی صفوی

این رمان عاشقانه روایتگر زندگی مهناز و محمد است، زوجی که با عشق آغاز می‌کنند اما سرنوشت آن‌ها را در مسیر جدایی قرار می‌دهد، با ژانری عمیق در احساسات و چالش‌ های اجتماعی.

خلاصه رمان دالان بهشت pdf اثر نازی صفوی:

دیدم که با چه دقتی نگاهم میکند همیشه همین طور بود هر بار که صحبت از خواستگار می شد، خانم جون انگار بار اول باشد که مرا ببیند با دقت براندازم میکرد مثل اینکه سعی می کرد از دید خواستگارها نگاه کند و همیشه هم مهر علاقه اش بر نظر انتقادی اش می چربید و به این نتیجه می رسید که: «قربون قدت برم مادر دخترم مثل یک تیکه جواهر می مونه.»جانماز را که پهن کردم خانم جون گفت: دستت درد نکنه ایشا الله سفید بخت بشی مادر. یکباره قرآن و مفاتیح منم بیار خودتم پاشو وضویت رو بگیر نماز اول وقت با نماز مومن ها می ره بالا.»

و من خندان ادامه دادم بله میدونم از وقت که بگذره بر میگرده و می خوره توی سر آدم بلند شدم و خانم چون با لبخند گفت: «الله اکبر».رفتم بیرون، سر حوض تا وضو بگیرم چقدر آب زلال و خنک بود چشمم به عکس خودم توی آب افتاد. موهایم از دو طرف صورتم روی شانه هایم ریخته بود صورتم توی آب، چه روشن بود! یکدفعه دلم خواست خودم را توی آینه ببینم امشب انگار تازه دلم میخواست بدانم چه شکلی هستم. دستم را از توی آب در آوردم و به طرف اتاق مادرم که یک آییه ی قدی داشت دویدم. توی آینه با دقت خودم را نگاه میکردم مثل کسی که می خواهد دیگری را بر انداز کند، قدم نسبتاً بلند بود و موهایم پرپشت و مشکی و صاف که تا زیر شانه هایم میرسید رنگ پوستم به قول خانوم جون، سفید مهتابی با چشمانی که رنگ چشم های آقا جون بود عسلی روشن فقط مژه های من بلند تر و برگشته تر بود.

غیر از رنگ چشم هایم بقیه ی چهره ام گونه های برجسته ابروهایم، شکل لب ها و بینی ام همه شبیه مادرم بود. چنان به دقت نگاه میکردم که انگار اولین بار بود همه ی این ها را می دیدم نگاه کردم و با خودم گفتم راستی من خیلی شبیه مادرم هستم.»یک دامن دورچین مشکی با بلوز یقه هفت قرمز تنم بود چرخی جلوی آینه زدم و ناگهان یاد حرف معلم خیاطی ام افتادم که گفته بود گودی کمر خیلی برای زن مهم است و به لباس ترکیب می دهد.» فوری دستم را روی کمرم گذاشتم پف دامن و گشادی بلوز که زیر دستم گرفته شد خیالم راحت شد، نه گودی کمر هم داشتم. آن قدر غرق قیافه ی خودم شده بودم که نفهمیدم مادرم کی وارد اتاق شده بود و داشت نگاهم میکرد وقتی گفت: مهناز داری چه کار می کنی؟!» مثل کسی که موقع دزدی مچش را گرفته باشند…

دانلود رمان دالان بهشت pdf اثر نازی صفوی

بخش دانلود

رمان های پیشنهادی

نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !