انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

رمان توسکا

رمان توسکا

خلاصه داستان : دختری ساده، شبیه همه دخترها… بی‌آنکه بخواهد، پا به مسیری می‌گذارد که برایش دنیایی تازه می‌سازد؛ دنیایی پر از شهرت، رقابت، ثروت… و چیزی فراتر از همه‌ی این‌ها؛ عشقی ناب، عشقی کمیاب در روزگاری که حتی نامش هم افسانه‌ای است. و سرانجام، قصه‌اش با پایانی خوش به ثمر می‌رسد.

دانلود رمان توسکا pdf هما پور اصفهانی

گوشه ای از رمان توسکا از هما پور اصفهانی :

شهریار خواست چیزی بگه که آقای صدری گفت:

– کافیه بچه ها …..

شهریار دستی توی موهاش کشید …. خم شد از روی میز جعبه دستمال کاغذی رو برداشت گرفت به سمت من و گفت:

– اشکاتون …..

چند تا دستمال در آوردم و صورتمو تمیز کردم …. آقای صدری گفت:

دختر تو این همه اشک از کجا آوردی؟!

لبخندی زدم و گفتم

از تو جیبم …..

اگه همه بازیگرا توی جیبشون اینهمه اشک داشتن که دیگه هیچ مشکلی وجود نداشت …..به دنبال این حرف لبخندی زد و رو به شهریار گفت

– شهریار …. توام گل کاشتیا …. از همیشه طبیعی تر بودی فکر کنم بهتره روی خودت هم سرمایه گذاری کنی …..

همهشون غش غش خندیدن ….. ولی من لبخند هم نزدم …. گوشیمو از داخل کیفم در آوردم …. نگاهی به عکس بابا انداختم روی صفحه گوشی … آروم شدم …. لبخند با با همراه با اون چهره نورانیش قلبمو میلرزوند … آقای صدری گفت:

– خب …. حالا اسم کوچیکت چیه دختر جون؟

گوشیمو انداختم توی کیف و گفتم

– توسكا ….

با تعجب گفت:

توسکا ؟!! یعنی چی این اسم؟!

والا خودمم دقیق نمی دونم …. ولی توی چند تا فرهنگ لغت که نگاه کردم نوشته بود اسم به درخت که توی مناطق مرطوب رشد میکنه …..

همه شون کله هاشون رو تکون دادن که یعنی فهمیدن … قبل از اینکه بتونن چیزی بگن گفتم

من میتونم به چیزی بگم؟!

– بفرمایید …..

نگاه کردم به شهریار و گفتم

– شما نقشتو یه کم شور بازی کردی …..

با تعجب نگام کرد و گفت

شور؟!!!

آره دیگه …. پسری که اینقدر راحت به نامزدش خیانت کرده دیگه نباید واسه خاطر جدا شدن ازش اینقدر خودشو تو در و دیوار بکوبه که …. باید راحت تر از اینا زیر بار میرفتین …. دیالوگای عاشقانه تون هم زیادی غلیظ بود …. به شخصیت اون پسری که توصیفش کردین اصلا نمی یومد.

از نطق غرای من خنده اش گرفت و گفت:

خب شما فکر کنین این دختر دچار سو تفاهم شده بوده …. هیچ خیانتی در کار نبوده …..

– غیر ممکنه

چرا؟!

چون اون دختر من بودم …. من تا مطمئن نشم حرفی رو نمی زنم …. تصمیمی هم نمی گیرم ..

ابرویی بالا انداخت و گفت:

اون پسر هم من بودم …. محاله به نامزدم خیانت کنم …..

دیگه داشت پررو میشد از جا بلند شدم کیفمو انداختم سر شونه ام و گفتم

خوش به حال نامزدتون … من برم دیگه زحمت دادم با اجازه …..

آقای صدری از جا نیم خیز شد و گفت:

خانوم مشرقی …..

برگشتم و گفتم

باز چی شده؟

نمی خواین به شماره از خودتون به ما بدین؟

برای چی؟

شاید از بین این همه آدم شما انتخاب بشین …..

ولی من …..

از بازیگری متنفری؟

….نه

به نظر من استعدادشو داری …. حیفه که بهش بی توجه باشی ……

من بخوام هم پدرم همچین اجازه ای نمی ده …..

صدر در صد هم قرار نیست که شما انتخاب بشین چون موردای خوب زیادی داشتیم ولی به شماره از خودتون به ما

بدین …. شاید شانس بهتون رو کرد ….شانس ؟!!! این از نظر من اصلا هم شانس نیست …. ولی در هر صورت یادداشت کنین …..

شماره همراهم رو گفتم و شهریار خودش شخصا یادداشت کرد …. دیگه منتظر نموندم خداحافظی کردم و زدم بیرون هیشکی دیگه اونجا نبود …. فقط منشی در به در شده و طناز پشت در منتظر بودن …. طناز با دیدن من سریع ایستاد و گفت:

چی کار میکردی دو ساعت اون تو؟

غش غش خندیدم و گفتم

– تست می دادم ….. پاشو بریم …..

با غر غر ایستاد و گفت

خوبه تستم نمی خواستی بدی …..

از قدیم گفتن تست نطلبیده مراده …..

اون آبه …..

کی گفته؟! به نظر من هر چیزی نطلبده اش مراده …..

با هر هر خنده رفتیم از موسسه بیرون … گفتم

طنازی …. حالا چی کار می کنی تو؟

منم فردا می یام دیگه … ببینم تو چی شدی؟ چی پرسیدن ازت …. فیلمنامه دادن از روش بخونی؟

نه

نه؟!!!! پس چی؟

هیچی به حالتو گفت اجرا کنم …..

بدون متن ؟!!!!

آره …. چرا اینقدر تعجب کردی؟

آخه اینجوری خیلی سخته.

لابد فیلم اونا هم سخته

چی کار کردی؟ گند زدی؟

نه اتفاقا سخت نبود برام اصلا …..

جدی میگی؟ خوششون اومد؟

فکر کنم

می کشمت اگه بازیگر بشی و دست منو نگیری …..

خندیدم و گفتم

گمشو …. کی خواست بازیگر بشه؟

جون طناز اگه بهت گفتن قبولی رد می کنی؟!

یه کم فکر کردم …. یه کم وسوسه انگیز بود …. شهرت …. ثروت …. بهتر از همه پیدا کردن شغل خیلی وقت بود که در به در دنبال کار بودم آهی کشیدم و اولین چیزی که به ذهنم رسید رو گفتم نمی دونم .

دیوونه ای اگه قبول نکنی …..بابامو چی کار کنم؟

آقای مشرقی اینقدر ماهه که محاله به تو بگه نه …..

بابا همیشه از این میترسیده که من سر چشم بیفتم ….

ولی اگه خودت بخوای حرفی نداره ….. باور کن

خودمم میدونستم …. محال بود بابا رو حرف من حرفی بزنه …. اوایل بیشتر سختگیری میکرد دوران دبیرستان خیلی بهم گیر می داد و به خواسته های دلم توجهی نداشت …. ولی وقتی دانشجو شدم و وقتی دید که با همه دخترا فرق دارم کم کم بهم اعتماد کرد … حالا هم میدونم که اگه بگم میخوام این کارو بکنم حرفی روی حرفم نمی زنه چون می دونه که بی گدار به آب نمیزنم ولی نگران میشه… دوست ندارم بابام اذیت بشه …. طناز زد سر شونه ام و گفت:

اونور خیابون به ساندویچ فروشی هست …. بریم یه ساندویچ بزنیم تو رگ …..

از فکر و خیال اومدم بیرون و تازه یادم افتاد خیلی گرسنه ام …..

دانلود رمان توسکا pdf هما پور اصفهانی

بخش دانلود

رمان های پیشنهادی

نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !