انلاین رمان
رمان های ویژه انلاین رمان
وب سایت انلاین رمان در سازمان ساماندهی پایگاه های کل کشور ثبت شده است و مطابق قوانین این سازمان عمل می کند.

دانلود رمان زیتون

خلاصه داستان : رمان باده من از شروع در نقطه پایانی آغاز میشه از همون جایی که باده برای زن بودن ، نفس کشیدن ، بودن ، اون جا رو ترک کرده . باده تلخ و شیرین ، آرام و طوفانی ، مستقل و وابسته است پر از تناقض و پر از زیبایی . برای باده همه چیز در شهر آبی رنگ شکل میگیره و در شهری خاکستری به نقطه اوج میرسه . میتوان زیبا زیست … نه چندان سخت که از عاطفه دلگیر شویم ، نه چنان بی مفهوم که بمانیم میان بد و خوب ! لحظه ها میگذرند ، گرم باشیم پر از فکر و امید … عشق باشیم سراسر خورشید …

دانلود رمان زیتون اثر نویسنده الناز پاک پور

گوشه ای از رمان زیتون :

فرمی رو داد تا پر کنم من هم انگلیسی جواب دادم.. فارسی حرف میزدم که چی بشه…. که کنجکاو تر بشه..کارت رو به سمتم دراز کرد. پادوی هتل با من تا طبقه ۵ اومد.. انعام رو بهش دادم به سوئیت لوکسم نگاه کردم تو دلم از دنیز به خاطر دست و دلبازیش تشکر کردم…. خسته ام خیلی خسته….با سومین بوق صدای منتظرش تو گوشی پیچید… :

الو …

الو … هاكان….

سلام ….. پس رسیدی هتل؟!!!

ای بابا تو چرا انقدر نگرانی پسر .. اینجا وطنه من…..

پوزخند زد ،  خودم هم به این توجیه خندیدم.

برو بخواب هاکان…

از پشت سرش صدای دریا میاومد….. دلم پر می کشید برای اوون تاب تو حیاط که وقتی روش نشستی و بالا میری احساس میکنی میتونی دریا رو بغل کنی دنیز نباید این لقمه رو برات می گرفت.. من تنها مهندسشم که فارسی میدونه…

این پروژه برای شرکت خیلی مهمه… نه از لحاظ مالی بیشتر پرستیژی و مطرح شدن تو بازار ایران نمی دونم کلافه ام خیلی مراقب خودت باش… ازم قول گرفت به محض این که خط خریدم و این که تو هر آپارتمانی ساکن شدم بهش خبر بدم…..خوابیدم یا نخوابیدم.؟؟

بلند شدم ….. ساعت رو نگاه کردم ساعت ۸۰۰ خوب فکر میکنم دو ساعت خوابیدم…. تو خواب و بیداری فقط اوون زیر زمین نمور به یادم میومد بوی ترشی تو بینیم بود….

خودم توی آینه نگاه کردم موهام قهوه ای شکلاتی بود با تن قرمز … دقیق یادم نمی یومد رنگ اصلیش چی بود. هر چند مهم هم نیست.. برس رو روش کشیدم به نرمی حرکت کرد. ماهانه قیمت نسبتا گزافی خرج کرمها و لوسیونهام می کردم تو ۷ سال کم کم اینا رو یاد گرفته بودم.

دوستم و سمیرا همیشه معترض بودن به خرجی که برای خریدن لباسهای مارکدار و زیور آلات می کردم،بلند شدم مو هام رو خشک کردم. آرایش مختصری کردم ساعت ۱۰ باید تو شرکت میبودم.آدرس رو دوباره چک کردم. زعفرانیه… خوب خیلی هم دور نبود….

پالتو چرم مات قهوه ای پوشیدم با بوت های مخمل بلند تا بالای زانو به رنگ سبز جوراب شلواری قهوه ای دیگه احتیاجی به شلوار نبود… با عطر اهدایی دنیز دوش گرفتم. یادم داده بودن که عطر در حقیقت امضای آدمه…

سوار آسانسور شدم. یکی از کارای مورد علاقه ام از چایکوفسکی ….. لابی….. باز هم یه صدای لوس و کشدار كيف لب تابم رو تو دستم جا به جا کردم به سمت پذیرش رفتم… نوبت عوض شده بود. دختر جوان با مزه و کوتاه قدی ایستاده بود. بدون حرف کارت ورودی در اتاقم رو به دستش دادم.

پرسید : اتاق تمیز شه؟

بله.. لطفا برام آژانس بگیرید

به پسر گیس بلند راننده آژانس نگاه کردم… پراید طوسی رنگش از تمیزی برق میزد… سوار شدم. به ادکلن تند مردانه… لای شیشه رو باز کردم… فرمون ماشین اندازه پیش دستی بود. کلی چیز میز از آینه جلو آویزون بود.

با صدایی شبیه به فریاد و چیزی شبیه به انگلیسی سعی داشت ازم بپرسه کجا میرم،به فرض که خارجیم کر که دیگه نیستم…

خیابونه زعفرانیه لطفا….

با تعجب تو آینه نگاهم میکنه… میدونم داره به این اخم دوخته شده به صورتم نگه می کنه…

ایرانی هستید؟

بله… بله ام جای هر گونه بحث رو گرفت.

به اطراف نگاه میکردم. خو شحالم قرار نیست از اوون محله رد بشم… هر چند مهسا گفته بود همون سال خونشون رو عوض کردن… مهسای گلم رو یادم می یاد با اوون صور ت گرد بامزه و اوون لاکای جیغ قرمز رنگ به دستام نگاه کردم.. لاک قهوه ای سوخته….

دانلود رمان زیتون الناز پاکپور

بخش دانلود

رمان های پیشنهادی

نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید

هنوز نظری ثبت نشده است ، اولین نفری باشید که نظر میدهید !