رمان پناه بی قراری

- تعداد صفحه : 1435
- ژانر : دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : pdf
خلاصه داستان : دلارام دختری فقیر که در کنار مادر بزرگش زندگی می کند.دختری که در یک روز سرد پاییزی در خیابان خلوت قدم به خلوتگاه پسری ثروتمند می گذارد و سرنوشت خویش را تغییر می دهد...چه کس می داند گره میان سرنوشت این دو چیست؟! گره ای عمیق که همگان از آن بی خبر اند...
دانلود رمان پناه بی قراری pdf اثر فاطمه سادات مظفری
گوشه ای از رمان پناه بی قراری :
متعجب نگاهش کردم و کمی خودم رو جمع کردم که نگاه متعجب تری بهم انداخت بعد از کمی گویی توی سراب ذهنش از تفکر من مطلع شد که تک خنده ای سر داد و با کشیدن دستش روی دهانش گفت
نترس چیز بدی نیست من کارخونه تولید قطعات خودرو دارم .
راستش برای دفتر خودم تو کارخونه نیاز به یک منشی دارم .
چون منشی قبلیم ازدواج کرد و دیگه سرکار نمیاد .
بعد از این حرف دست به جیب کتش برد و کارتی به سمتم گرفت.
این کارت کارخونه منه شماره خودمم روش هست. کارخونه ام خارج از شهره و تقریبا تو شهرک صنعتی میفته فکراتو بکن ببین دوست داری بیای یا نه !
با خوشحالی و ذوقی که سعی در پنهان کردنش داشتم کارت رو ازش گرفتم و نگاهی بهش انداختم . بریده بریده گفتم
من… من از همکاری با شما خوشحال میشم اما…
یاد اتوبوس و مسیر افتادم و لبخندم روی لب هام ماسید.
اما فکر نمیکنم از جای خونه ما تا جای کارخونه شما اتوبوسی باشه !
متفکرانه نگاهی به اطراف انداخت.
اون سمت میدون خیام یک ایستگاه اتوبوس هست که ایستگاه آخرش نزدیک کارخونه میفته….
با این حرفش یاد دروغی که درباره آدرس خونه ام گفته بودم افتادم اون که نمی دونست خونه ما کجاست وگرنه این ایستگاه رو به من نشون نمی داد
در مقابل گفته هاش سری تکون دادم و گفتم
چشم خیلی ممنون از لطفتون من فکرامو میکنم و تماس می گیرم.
لبخندی زد و بعد از گفتن باشه پس منتظر تماست هستم ازم خدا حافظی کرد با احتیاط خاصی از ماشین شاسی بلندش پیاده شدم و قدم روی آسفالت تازه خیابان گذاشتم. با دور شدن ماشینش به سرعت به سمت ایستگاه اتوبوس پا تند کردم جایی که برای مصاحبه رفته بودم خط اتوبوسی برای برگشت تا جای منزلمون نداشت .
اما از این جا ایستگاهی وجود داشت که می تونستم مستقیم به خونه برسم.
به ایستگاه که رسیدم روی نیمکت چوبی و سرد اون برای رسیدن اتوبوس به انتظار نشستم سر که برگردوندم نگاهم به سقف الماس مانند پاساژ الماس شرق افتاد لبخند غمگینی روی لب هام نقش بست … مطمئنم داخل پاساژ مثل همیشه غلغله اس . می دونم دختر های زیادی بین خریدارها هستن که با پدر و مادرشون برای خرید تو پاساژ قدم می زنند.
رمان پناه بی قراری pdf اثر فاطمه سادات مظفری






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید