رمان طلایه

- تعداد صفحه : 471
- ژانر : دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه ، دانلود رمان همخونه ای
- کیفیت : پی دی اف
خلاصه داستان : طلایه، دختری با ریشههای اهوازی که در اصفهان زندگی میکند، در خانوادهای مذهبی و پایبند به سنتها بزرگ شده است. روزی به جشن تولد یکی از دوستانش دعوت میشود. پس از اصرارها و خواهشهای فراوان، سرانجام موفق میشود رضایت مادرش را برای رفتن به جشن جلب کند.اما وقتی وارد مهمانی میشود، فضای ناسالم و ناپسند آنجا توجهش را جلب کرده و تصمیم میگیرد زودتر بازگردد. طلایه موضوع را با دوستش فریبا در میان میگذارد، ولی فریبا مانع رفتن او میشود و تا نیمهشب او را در جشن نگه میدارد.سرانجام، پس از التماسهای فراوان، فریبا میپذیرد که طلایه همراه یکی از پسرها به نام اشکان به خانه برود؛ پسر جوانی که خود نیز حال طبیعی ندارد. در مسیر بازگشت، اشکان او را به ویلایی نزدیک آنجا میبرد. طلایه که انتظار چنین وضعیتی را نداشت، از شدت ترس بیهوش میشود. وقتی به هوش میآید، درد عجیبی در بدنش احساس میکند و خود را درون ویلا مییابد...
دانلود رمان طلایه اثری از نگاه عدل پرور
گوشه ای از رمان طلایه:
مامان که کاملا متوجه تغییراتم شده بود فکر میکرد شرایط روحیم به خاطر ترس از تصادف به این شکل در اومده. چون میدونست ذاتا دختر نازک نارنجی و ترسویی هستم و خیلی نگرانم بود.
روز کنکور نزدیک بود ولی من هیچ تمایلی برای آماده سازی خودم نداشتم و لای هیچ کدام از کتابهای درسی و تست رو باز نکرده بودم. یعنی بر روی یک صفحه که بازمانده بود نگاه میکردم ولی نمیتونستم افکارم رو متمرکز کنم درست مثل آدمهای افسرده هیچ انگیزه ای در وجودم نبود و فقط ترس مبهمی از آینده و سرنوشتم تمام وجود مو فراگرفته بود مخصوصا که آقاجونم هم برایم حد و حدودهای بیشتری در نظر گرفته بود و با اینکه خودم دیگر میلی به تنها بیرون رفتن نداشتم ولی آنطور که احساس میکردم بعد از شنیدن ماجرای آن شب اصلا بیرون رفتن رو برام قدغن کرده بود.
بالاخره آقاجونم آدم متعصبی بود و همین که فهمیده بود دخترش تا پاسی از شب رو به تنهایی بیرون از خانه گذرانده هر چند در بیمارستان برایش قابل قبول نبود و فقط به علت احترامی که برای نجابت و اعتماد و اعتبار به دختر جوانش قائل بود رو در رو به مواخذه ام نپرداخته بود.
دلم خیلی گرفته بود و خودم رو سزاوار بدتر از اینها میدونستم همیشه با خودم فکر میکردم اگر چنین بلایی سر هر دختری بیاد. فقط مرگ میتونه همه چیزو درست کنه ولی حالا که در اون موقعیت قرار گرفته بودم نمرده و زندگی هم روال عادی خودش رو در پیش داشت.
روز امتحان کنکور که قبل آن واقعه ی نحس آنقدر برایش لحظه شماری میکردم هم فرا رسید. در این مدت هیچ خبری از هیچ کدوم از دوستانم به خصوص فریبا نگرفته بودم چون احساس میکردم هیچ حرفی برای گفتن ندارم حتی دوست نداشتم برای امتحان بروم ولی از جهتی اگر نمیرفتم باید هزاران دلیل برای توجیه عملم میگفتم که من حوصله ی حرفهای معمولی رو هم نداشتم چه برسه به پاسخگویی برای همچین کاری
وقتی دفترچه ی مربوط به آزمون رو رو به رویم گذاشتند در تنم نیرویی که اون رو ورق بزنم هم نداشتم و به همین خاطر بی هیچ فکری برگه ی پاسخگویی به سوالات رو مقابلم گذاشتم و برای اینکه خالی نمونه با مداد سیاه بعضی از خونه های اونو سیاه کردم و زمانی که بغض گلومو فشرد قطره اشکی به خاطر آینده ی تباه شده ام که میتونست خیلی خوب پیش بره روی برگه چکید و من در
اوج استیصال و درماندگی سرمو روی میز گذاشتم و شروع به گریه ای اهسته و مظلومانه کردم از همون گریه هایی که شبها زیر پتو تا سپیده دم ادامه داشت و خودم به حال خودم دل میسوزوندم.
رمان طلایه






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید