دانلود رمان عشق فلفلی

- تعداد صفحه : 446
- ژانر : دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان طنز ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : PDF
خلاصه داستان : دختری به نام تیام دختری در سال سوم دبیرستان از لحاظ ظاهری متوسط ولی از لحاظ باطنی محشر غرق در درس و بحث تا اینکه شاهزاده رویاهای هر دختری از راه میرسه ولی تیام خانم چشم و گوشش اونقدر بسته بوده که شاهزاده رو نمیبینه و شاهزاده هم چشمش باز و فقط قیافه رو میبینه و اخلاق رو نمیبینه تا اینکه...
دانلود رمان قدیمی ولی جذاب به نام عشق فلفلی نوشته شده توسط پانی مقدم
گوشه ای از رمان عشق فلفلی پانی مقدم:
خانهی عزیز نزدیک حرم امام رضا (ع) بود و از خانهی ما تا آنجا خیلی راه بود. حدود چهل و پنج دقیقهای در راه بودیم و غرغرهای مامان را تحمل کردیم تا رسیدیم. بابا ماشین را در کوچهی عقبتر پارک کرد و به سمت خانهی عزیز پیاده رفتیم.مامان با دیدن ماشین رای عمو اینا، فحشی داد و اخمهایش رفت توی هم.
زنگ زدیم، عزیز تند در را باز کرد و رفتیم داخل. با اینکه خانهاش نزدیک حرم بود، ولی از آپارتمانهای شیک و لوکس بود. عمو این خانه را برای عزیز خریده بود به عنوان هدیهی روز مادر، تا عزیز راحت باشد. هم نزدیک حرم بود، هم طبقهی اول، و ما هم از آسانسور استفاده نمیکردیم.
مامان در زد و وارد شدیم. صدای همهمه خبر از جمعیت زیادی که داخل بودند میداد. عزیز گفت:
«خودمونیهها!»
اول که عزیز جون دم در ایستاده بود که شاهرگ حیاطی مشهد بود ، یکی از عادتهای خوبش این بود که وقتی مهمان میآمد، چه غریبه چه آشنا، خودش دم در میآمد.
بابا رفت داخل، عزیز جون بغلش کرد و سریع از بغلش بیرون آورد و مامان را در آغوش گرفت و بوسهای بر پیشانیاش زد. بعدش هم فرهاد و من. عزیز جون قدش از من خیلی کوتاهتر بود و من باید تا کمر خم میشدم تا بوسهای به گونهی گوشتیش بزنم. او هم سرم را بوسید.
کنار عزیز، عمو سعید ایستاده بود. قد بلندی داشت و ریش بلند؛ قیافهی جالبی نداشت ولی مثل بابا اخلاقش عالی بود. با هم دست دادیم. کنار عمو، زنعمو پریچهر ایستاده بود.
قیافهاش دمغ شده بود، معلوم بود باز مامان بهش تیکه انداخته. زنعمو واقعاً مهربان بود ولی غیاث او اخلاق بدی بود که داشت و زیادی پز میداد. با او هم دست دادم.
کنار زنعمو، عمه سمیرا ایستاده بود. سی و پنج سالش بود و تازه یک ساله ازدواج کرده بود. دو هفته بود عمه را ندیده بودم چون آنها مسافرت بودند. عمه را بغل کردم و مشغول ماچ و بوس شدم.
عمه: تو این دو هفته که نبودم، چه بزرگ شدی! عمه قربونت بره.
خدا نکنه، خوش گذشت؟
جای شما خالی.
شوهر به جای ما!
عمه نیشگونی از پهلوم گرفت؛ کار همیشگیش بود. در کنار عمه، فرزاد شوهرش ایستاده بود. دکتر عمومی بود ولی اخلاقش در حد تیم ملی بد بود. آه آه، با سر جواب سلامم را داد.
کنار فرزاد، عمو سهیل ایستاده بود. سی سالش بود ولی هنوز ازدواج نکرده بود. یک رستوران بزرگ در شاندیز داشت که همیشه ما را مجانی مهمان میکرد. عمو مردانه گونهام را بوسید.
کنار عمو، مروارید ایستاده بود. قبل از اینکه مروارید را اجباری بغل کنم، نگاهم به سمت فرهاد چرخید که جلوتر بود و داشت با بقیه سلام و علیک میکرد. لپهایش گل انداخته بود و نیشش باز بود.
دانلود رمان عشق فلفلی pdf پانی مقدم






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید