رمان زندگی خصوصی

- تعداد صفحه : 1142
- ژانر : دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه
- کیفیت : pdf
خلاصه داستان : کوروش صاحب و مدیر رستوران، مردی با سه فرزند که چند سالی است همسرش را از دست داده. او با زنی به نام گیتا در ارتباط است و هرگز تن به ازدواج مجدد نمی دهد. ولی با ورود عاطفه به کار و زندگیش، فکر و احساساتش تغییر می کند؛ دختر یتیمی که با توصیه نادرخان پدر کوروش، اول در رستوران شروع به کار می کند و بعد برای پرستاری از نادرخان و نگهداری از بچه ها راه به خانه شان باز میکند.
دانلود رمان زندگی خصوصی pdf از منا معیری
گوشه ای از رمان زندگی خصوصی :
کنار پدرش ایستاد. تمام سالهای زندگی اش دوست داشت قد و قواره ی پدرش را بگیرد و چند سال قبل هم قد شده بودند؛ اما انگار دیگر از این هم قد بودن احساس غرور نمی کرد دستش را دور سینه حلقه کرد چرا دوباره
اینجا رو رو براه نمی کنین؟
نه دلی مونده و نه دستی
ابرویش بالا رفت با پول میشه حلش کرد.
با پول میشه یه باغبون آورد و گلدونا رو پر کرد می شه به گلا با عشق رسیدگی هم کرد؟!
تاکید کرد گل و گیاه آب میخواد و نور خورشید و کود … عشق می خواد چیکار نادرخان؟!پدرش با لبخند نگاهش میکرد تو اصلا به من و اطلس نرفتی شدی کپی برابر اصل پدر بزرگت . پدر بزرگش آوازه ی شنیدنی ای داشت از فکر مقایسه خودش و موسی خان خندید موسی خان هم تمدید قرار داد داشت؟
برنا دیشب دندون درد داشت.
حواسش جمع شد دندون درد؟! چرا تماس نگرفتین
پدرش راه افتاد و مجبور شد برای عقب نیفتادن از او قدم هایش را بلندتر کند بهش دارو دادین؟تو خونه رمان که چیزی نبود یه کم آب نمک قرقره کرد.هنوز نوبت چکاپ دندوناش نبود دفعه ی قبل هم مشکلی نداشت.
دندونای شیریش دارن میفتن که دایمی ها در بیان نگران نشو! بیا بریم
صبحانه بخوریم بعد ببرش پیش دکترش
بچه ها دیشب اذیت کردن؟
روی پله های ورودی ایستاد و نفسی گرفت بچه هات از تو و کامران خیلی بهترن شک نکن برای برنا سوسیس گرفتی؟در ورودی را باز نگه داشت تا نادرخان وارد شود: دادم دست شهلا خانم از پله ها بالا رفت تا پسرها را بیدار کند باراد و بردیا روی تخت مجردی خودش خوابیده بودند خم شد و تبلت باراد را برداشت و لبه ی میز گذاشت. پسرک تا دیر وقت مشغول بازی بود شک نداشت! احتمالا چند ساعتی میشد که به خواب رفته بود روی بردیا خم شد و انگشت زیر بینی اش کشید بردیا …. بابا ….
چشم راستش را باز کرد و نگاهش کرد سلام
دست بردیا را گرفت و کمک کرد بنشیند سلام دیشب تا کی بیدار بودین که هنوز خوابین؟باراد هم از شنیدن صدایشان چشم باز کرد بابا امروز جمعه است؛ می
خواستیم بیشتر بخوابیم
– شهلا خانم داره براتون سوسیس درست میکنه … من هم اومدم با هم صبحونه بخوریم. پاشید ببینم!
هر دو غرغرکنان از تخت پایین آمدند شلوارک هایشان کج و معوج بود و تی شرت هایشان هم بالا رفته بود لباس مرتب بپوشید بیاید صبحونه سمت اتاق دیگر رفت برنا روی تخت نادرخان خوابیده بود. کنارش نشست و دستی روی موهای نرم و مشکی اش کشید خم شد و گوش های نرم پسرک راب و سید برنا جون بابایی با دست موهای برنا را نوازش کرد
چشم باز کردن برنا باعث شد دوباره خم شود: صبح بخیر.
پسرک بد خلق بود اخم و لبهای بر چیده اش که این را می گفت. دستش را دور برنا پیچید تا بلندش کند رطوبت بین پاهایش را حس کرد. برنا هم عقب کشید و نگاهش کرد دست هایش را روی پتو گذاشت و جمعش کرد برو حمام به دوش بگیر تا من اینا رو جمع کنم.
غر زد نمی خوام دوش بگیرم
چرا نمی خوای دوش بگیری؟
دوست ندارم
خوب چرا دوست نداری؟!
پسرک بغض کرده شانه بالا داد خودش را جلو کشید و بغلش کرد دوش بگیر و بیا من هم اینجا رو مرتب میکنم؛ بعد میریم پایین و صبحونه می خوریم برات سوسیس گرفتم … بعدش هم بهم میگی از چی ناراحتی خوبه ؟
برنا دست دور گردنش انداخت به کسی نگو تو رختخوابم بارون اومد.
دستش را روی کمر برنا کشید میخوام یه رازی و بهت بگم….
دانلود رمان زندگی خصوصی






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید