رمان بامداد خمار

- تعداد صفحه : 1097
- ژانر : دانلود رمان اجتماعی ، دانلود رمان رایگان ، دانلود رمان عاشقانه
- نویسندگان : فتانه حاج سیدجوادی
- کیفیت : PDF
خلاصه داستان : سودابه، دختر جوانی است تحصیلکرده و برخوردار از ثروت خانوادگی. او دل در گرو مردی نهاده که هیچ سنخیتی با طبقه و جایگاه اجتماعی خانوادهاش ندارد و تصمیم دارد با او ازدواج کند. مادر سودابه که این پیوند را خطری برای آبرو و شأن خانواده میبیند، از محبوبه عمهی خردمند و باتجربهی سودابه میخواهد تا با نصیحت و اندرز، دختر را از این تصمیم بازگرداند. و این در حالی است که …
دانلود رمان بامداد خمار PDF فتانه حاج سیدجوادی
گوشه ای از رمان بامداد خمار PDF فتانه حاج سیدجوادی :
دستی تنگ و فکری باز داشتند خانواده ای کوچک و شریف و خوشنام در آن صورت وضع فرق می کرد. ولی متاسفانه چنین نبود. افسوس که این حرف ها به سر جوان و خام این دختر زیبارو فرو نمی رفت. به سر این عصاره شیرین زندگی به سر این نازپرورده سختی نکشیده گوهری که می خواست به دامان خس بغلتد. واقعا که این دختر چه قدر به عمه اش شبیه بود نه تنها سر و شکل و سراپای وجودش بلکه تمام خصوصیات اخلاقیش. انگار که عمه دوباره جوان شده است
مادر سکوت را شکست و به سخن درآمد. صدایش اندوهگین و ملایم بود مستاصل بود. به ملایمت پرسید! همین عمه جان خودمان را می گویی دیگر دختر با لجبازی ادای او را در آورد
بله همین عمه جان خودمان را می گویم دیگر
حالا او خوشبخت است؟ خیلی عاقبت به خیر شده؟
دختر با خشم و حرارت پاسخ داد
بله. بله. خوشبخت است. خوشبخت تر هم می شد. البته اگر آقا جان بنده پدر استخوان دار و محترم ایشان زندگی ….. را به کام آنها تلخ نمی کرد پشت به او نمی کرد. آن ها را طرد نمی کرد
مادر مکثی کرد و پوزخند تلخی زد
ببین سودابه بیا با هم قراری بگذاریم. پدرت از من خواسته به تو بگویم فکر این پسر را از سرت بیرون کنی.فراموشش کنی دیگر حرفش را هم نزنی. ولی من با تو قرار دیگری میگذارم مگر نمی گویی عمه ات در عهد شاه وزوزک عاشق شد؟ مگر نمی گویی تمام قید و بندها را پاره کرد؟ مگر نمی گویی عمه چنین و چنان کرد؟ فکر می کنی ارزشش را داشت؟ مگر معتقد نیستی که کار درستی کرد که پافشاری کرد و به آنچه می خواست رسید؟
چرا همین را می گویم و معتقد هم هستم
خوب، بیا قرار بگذاریم هر چه عمه جان گفت همان باشد.
اگر گفت زن او بشوی بشو اگر گفت نشو قبول کن و نشو راضی هستی؟ سودا به مکث کرد و به فکر فرو رفت یک لحظه سر خود را بلند کرد و با شک و تردید به مادرش نگریست. باز فکری کرد و گفت
به شرط آن که شما او را پر نکنید
یعنی چه؟ نمی فهمم؟
یعنی یادش ندهید که بر خلاف میلش عمل کند و به من
بگوید این کار را نکنم . مادر خندید
خوب است که عمه جانت را میشناسی. نسخه دوم خودت است. من هم پرش بکنم باز کار خودش را می کند. هر – کاری را که صلاح بداند و دلش بخواهد می کند. ولی من قول میدهم به شرط آن که تو هم قضاوت او را قبول داشته باشی و به حرفهای او گوش کنی بعد آزاد هستی.
به قول خودت این زندگی توست. اگر دلت می خواهد خودت را توی آتش بیندازی بینداز
مادر از جا برخاست تا از اتاق خارج شود. دختر دردمند و خشمگین، با لحن قهر آلود دختری که عزیز خانواده است پرسید
باز قهر کردی مامان هر بار که می آییم مثل دو آدم تحصیلکرده و فهمیده در این باره صحبت کنیم شما باید قهر کنی؟
قهر نکرده ام سودابه می روم عمه جان را بیاورم سودابه لبها را به هم فشرد روی صندلی نشست و آماده ستیز با عمه جان شد آفتاب عصر زمستان از پشت پرده تور بر قالی های رنگین اتاق می تابید. کتاب حافظ پدر روی میز منبت کاری وسط اتاق باز بود تابلوهای نقاشی که دیوارها را زینت می دادند همه اصل بودند. کتابخانه پدر سرتاسر یک طرف دیوار اتاق نشیمن را می پوشاند و این به غیر از کتابخانه ای بود که در
اتاق خواب خود داشت باغبان از صبح زود برای هرس درختان و سمپاشی آمده بود. استخر در جلوی ساختمان برخلاف تابستان ساکت و غریب افتاده بود. بر بوته های گلهای سرخ معروف ایرانی حتی یک گل هم نبود. همه هرس شده و کوتاه در انتظار نسیم بهار بودند. امسال خوشبختانه هوا چندان سرد نشده بود درختان چنار همچون بارویی دور تا دور حیاط ششصد متری را پوشانده بودند.
آفتاب اول زمستان بر برگ های سرخ و زرد آن ها سایه روشنی مطبوع به وجود آورده بود. لای دری که به حیاط می رفت گشوده بود و نسیم سردی از در توری جلوی آن عبور می کرد و از آن جا به اتاق نشیمن که اکنون سودابه در آن نشسته بود وارد میشد دختر جوان آن را با حرص و ولع استشمام میکرد زیرا که دل درون سینه اش می سوخت
کف راهرو و اتاق با پارکت پوشیده شده و هر جا که مناسب بود قالیچه های رنگی کرک و ابریشم افکنده بودند.
دانلود رمان عاشقانه رایگان بامداد خمار PDF فتانه حاج سیدجوادی






نظرات کاربراننظر خود را در مورد رمان بنویسید